X
تبلیغات
تفسیر قرآن - سوره حاقّه
این سايت حاوی تفسیر کل قرآن میباشد که از تفسیر نمونه برگرفته شده است .
سوره حاقّه [69]
اين سوره در «مكّه» نازل شده و داراى 52 آيه است‏
محتواى سوره:
مباحث اين سوره بر سه محور دور مى‏زند.
محور اول كه مهمترين محورهاى بحث اين سوره است مسائل مربوط به قيامت و بسيارى از خصوصيات آن مى‏باشد، و لذا سه نام از نامهاى قيامت يعنى «حاقه» و «قارعه» و «واقعه» در اين سوره آمده است.
محور دوم بحثهائى است كه پيرامون سرنوشت اقوام كافر پيشين، مخصوصا قوم عاد و ثمود و فرعون، مى‏باشد كه مشتمل بر انذارهاى قوى و مؤكدى است براى همه كافران و منكران قيامت.
محور سوم بحثهائى است پيرامون عظمت قرآن و مقام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و كيفر تكذيب كنندگان.
فضيلت تلاوت سوره:
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى‏خوانيم: «كسى كه سوره حاقه را بخواند خداوند حساب او را در قيامت آسان مى‏كند».
بسم الله الرحمن الرحيم به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
 (آيه 1)- اين سوره از مسأله قيامت و آن هم با عنوان تازه‏اى شروع مى‏شود، مى‏فرمايد: روز رستاخيز «روزى است كه مسلما واقع مى‏شود»! (الحاقة).
                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 260
 (آيه 2)- «چه روز واقع شدنى»! (ما الحاقة).
 (آيه 3)- «و تو چه مى‏دانى آن روز واقع شدنى چيست»؟ (و ما ادراك ما الحاقة).
تقريبا عموم مفسران «حاقه» را به معنى روز قيامت تفسير كرده‏اند، به خاطر اين كه روزى است كه قطعا واقع مى‏شود، همانند تعبير به «الواقعة» در سوره «واقعة».
تعبير به «ما الحاقّة» براى بيان عظمت آن روز است.
و تعبير به «ما ادراك ما الحاقة» باز هم براى تأكيد بيشتر روى عظمت حوادث آن روز عظيم است، تا آنجا كه حتى به پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله خطاب مى‏شود كه تو نمى‏دانى آن روز چگونه است؟
 (آيه 4)- سپس به سراغ بيان سرنوشت اقوامى مى‏رود كه روز قيامت (يا نزول عذاب الهى را در دنيا) منكر شدند، مى‏افزايد: «قوم ثمود و عاد عذاب كوبنده الهى را انكار كردند» و نتيجه شومش را ديدند (كذبت ثمود و عاد بالقارعة).
 (آيه 5)- «اما قوم ثمود با عذابى سركش هلاك شدند» (فاما ثمود فاهلكوا بالطاغية).
 «قوم ثمود» در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى‏كردند، حضرت «صالح» به سوى آنها مبعوث شد، ولى آنها هرگز ايمان نياوردند، حتى از او خواستند كه اگر راست مى‏گوئى عذابى را كه به ما وعده مى‏دهى فرود آور! در اين هنگام «صاعقه‏اى ويرانگر» بر آنها مسلّط شد، و در چند لحظه همه چيز را در هم كوبيد و جسمهاى بى‏جانشان بر زمين افتاد.
 (آيه 6)- سپس به سراغ سرنوشت «قوم عاد» مى‏رود، قومى كه در سرزمين «احقاف» در شبه جزيره عرب يا يمن زندگى مى‏كردند قامتهائى طويل، اندامى قوى، شهرهائى آباد، زمينهائى خرم و سرسبز، و باغهائى پرطراوت داشتند، پيامبر آنها حضرت «هود» بود، آنها نيز طغيان و سركشى را به جائى رساندند كه خداوند با عذابى دردناك- كه شرح آن در همين آيات آمده است-                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 261
 طومار زندگى آنها را در هم پيچيد.
نخست مى‏فرمايد: «و اما قوم عاد با تندبادى طغيانگر و پر سر و صدا به هلاكت رسيدند» (و اما عاد فاهلكوا بريح صرصر عاتية).
 (آيه 7)- سپس به توصيف ديگرى از اين تندباد كوبنده پرداخته، مى‏افزايد: « (خداوند) اين تندباد بنيان كن را هفت شب و هشت روز پى در پى بر آنها مسلّط ساخت» (سخرها عليهم سبع ليال و ثمانية ايام حسوما).
نتيجه آن شد كه قرآن مى‏گويد: «و (اگر آنجا بودى) مى‏ديدى كه آن قوم همچون تنه‏هاى پوسيده و تو خالى درختان نخل در ميان اين تند باد روى زمين افتاده و هلاك شده‏اند»! (فترى القوم فيها صرعى كانهم اعجاز نخل خاوية).
چه تشبيه جالبى كه هم بزرگى قامت آنها را مشخص مى‏كند، و هم ريشه كن شدن آنها را، و هم تو خالى بودن در برابر عذابهاى الهى به گونه‏اى كه تندباد آنها را به آسانى جا به جا مى‏كرد.
 (آيه 8)- و در اين آيه مى‏افزايد: «آيا كسى از آنها را باقى مى‏بينى»؟! (فهل ترى لهم من باقية).
آرى! امروز نه تنها اثرى از قوم عاد نيست كه از ويرانه‏هاى شهرهاى آباد، و عمارتهاى پرشكوه، و مزارع سرسبز آنها نيز چيزى باقى نمانده است.
 (آيه 9)- كجاست گوشهاى شنوا؟ بعد از ذكر گوشه‏اى از سرگذشت قوم عاد و ثمود به سراغ اقوام ديگرى همچون قوم «نوح» و قوم «لوط» مى‏رود تا از زندگى آنها درس عبرت ديگرى به افراد بيدار دل دهد.
مى‏فرمايد: «و فرعون و كسانى كه پيش از او بودند و همچنين اهل شهرهاى زير و رو شده [- قوم لوط] مرتكب گناهان بزرگ شدند» (و جاء فرعون و من قبله و المؤتفكات بالخاطئة).
 (آيه 10)- سپس مى‏افزايد: «و با فرستاده پروردگارشان مخالفت كردند و خداوند آنها را به عذاب شديدى گرفتار ساخت» (فعصوا رسول ربهم فاخذهم أخذة رابية).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 262
 فرعونيان با «موسى» و «هارون» به مخالفت برخاستند، و ساكنان شهرهاى «سدوم» به مخالفت با حضرت «لوط» و اقوام ديگر نيز از فرمان پيامبر خود سرپيچى كردند، و هر گروهى از اين سركشان به نوعى عذاب گرفتار شدند، فرعونيان در كام امواج «نيل» كه مايه حيات و آبادى و بركت كشورشان بود غرق گشتند، و قوم لوط با زلزله شديد، و سپس «بارانى از سنگ» محو و نابود شدند.
 (آيه 11)- و سر انجام اشاره كوتاهى به سرنوشت قوم نوح و مجازات دردناك آنها كرده، مى‏گويد: «و هنگامى كه آب طغيان كرد ما شما را بر كشتى سوار كرديم» (انا لما طغى الماء حملناكم فى الجارية).
طغيان آب چنين بود كه ابرهاى تيره و تار آسمان را پوشانيد، و چنان بارانى نازل شد كه گوئى سيلاب از آسمان فرو مى‏ريزد، چشمه‏ها نيز از زمين جوشيدن گرفت، و اين هر دو آب دست به دست هم دادند، و همه چيز زير آب فرو رفت، تنها گروهى كه نجات يافتند مؤمنانى بودند كه همراه نوح سوار بر كشتى شدند.
تعبير به «حملناكم» (شما را حمل كرديم) كنايه از اسلاف و نياكان ماست چرا كه اگر آنها نجات نيافته بودند ما نيز امروز وجود نداشتيم.
 (آيه 12)- بعد به هدف اصلى اين مجازاتها اشاره كرده، مى‏افزايد: منظور اين بود «تا آن را وسيله تذكرى براى شما قرار دهيم» (لنجعلها لكم تذكرة)
.
 «و گوشهاى شنوا آن را دريابد و بفهمد» (و تعيها اذن واعية)
.
هرگز نمى‏خواستيم از آنها انتقام بگيريم، بلكه هدف تربيت انسانها و هدايت آنها در مسير كمال، و ارائه طريق، و ايصال به مطلوب بوده است.
فضيلت ديگرى از فضائل على عليه السّلام‏
در بسيارى از كتب معروف اسلامى اعم از تفسير و حديث آمده است كه پيغمبر گرامى اسلام به هنگام نزول آيه فوق (و تعيها اذن واعية)
 فرمود: «من از خدا خواستم كه گوش على را از اين گوشهاى شنوا و نگه دارنده حقايق قرار دهد».
و به دنبال آن على عليه السّلام مى‏فرمود: «من هيچ سخنى بعد از آن، از رسول خدا نشنيدم كه آن را فراموش كنم بلكه هميشه آن را به خاطر داشتم».                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 263
 در «غاية المرام» شانزده حديث در اين زمينه از طرق شيعه و اهل سنت نقل كرده است، و تفسير «البرهان» از «محمّد بن عباس» نقل مى‏كند كه در اين باره سى حديث از طرق عامه و خاصه نقل شده است.
و اين فضيلتى است بزرگ براى پيشواى بزرگ اسلام على عليه السّلام كه صندوقچه اسرار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و وارث تمام علوم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بود، و به همين دليل بعد از او در مشكلاتى كه براى جامعه اسلامى در مسائل علمى پيش مى‏آمد موافقان و مخالفان به او پناه مى‏بردند، و حل مشكل را از او مى‏خواستند كه در كتب تاريخ مشروحا آمده است.
 (آيه 13)- روزى كه آن واقعه بزرگ رخ مى‏دهد! در ادامه آيات آغاز اين سوره كه ناظر به مسأله رستاخيز و قيامت بود، در اينجا بحثهائى از حوادث اين رستاخيز عظيم را مطرح مى‏كند، مى‏فرمايد: «به محض اين كه يكبار در صور دميده شود ...» (فاذا نفخ فى الصور نفخة واحدة).
چنانكه قبلا نيز اشاره كرده‏ايم از قرآن مجيد استفاده مى‏شود كه پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر، ناگهانى و با صدائى عظيم انجام مى‏گيرد كه از آن تعبير به «نفخه صور» دميدن در شيپور) شده است.
نفخه صور دو نفخه است: «نفخه مرگ» و «نفخه حيات مجدد» و آنچه در آيه مورد بحث آمده «نفخه اول» يعنى، نفخه پايان دنياست.
 (آيه 14)- سپس مى‏افزايد: «و (هنگامى كه) زمين و كوهها از جا برداشته شوند، و يكباره در هم كوبيده و متلاشى گردند» (و حملت الارض و الجبال فدكتا دكة واحدة). به گونه‏اى كه يكباره از هم متلاشى و هموار گردند.
 (آيه 15)- سپس مى‏افزايد: «در آن روز واقعه عظيم روى مى‏دهد» و رستاخيز برپا مى‏شود (فيومئذ وقعت الواقعة).
 (آيه 16)- نه تنها زمين و كوهها متلاشى مى‏شوند، بلكه «آسمانها از هم مى‏شكافد و سست مى‏گردد و فرو مى‏ريزد» (و انشقت السماء فهى يومئذ واهية).
كرات عظيم آسمانى از اين حادثه هولناك و وحشتناك بركنار نمى‏مانند، آنها                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 264
 نيز شكافته، پراكنده و متلاشى و سست خواهند شد.
 (آيه 17)- «فرشتگان در اطراف آسمان قرار مى‏گيرند» و براى انجام مأموريتها آماده مى‏شوند (و الملك على ارجائها).
سپس مى‏فرمايد: «و آن روز عرش پروردگارت را هشت فرشته بر فراز همه آنها حمل مى‏كنند» (و يحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية).
منظور از «عرش» مجموعه جهان هستى است كه عرش حكومت خداوند است، و به وسيله فرشتگان كه مجرى فرمان او هستند تدبير مى‏شود.
و جالب اين كه در روايتى آمده است: «حاملان هشتگانه عرش خدا در قيامت چهار نفر از اولين، و چهار نفر از آخرين هستند، اما چهار نفر از اولين نوح و ابراهيم و موسى و عيسى مى‏باشند، و چهار نفر از آخرين محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على و حسن و حسين عليهم السّلام هستند»! اين تعبير ممكن است اشاره به مقام شفاعت آنها براى اولين و آخرين باشد، البته شفاعت در مورد كسانى كه لايق شفاعتند، و به هر حال گسترش مفهوم «عرش» را نشان مى‏دهد.
 (آيه 18)- اى اهل محشر، نامه اعمال مرا بخوانيد! در تفسير آيات گذشته گفته شد كه «نفخ صور» دو بار رخ مى‏دهد و چنانكه گفتيم آيات آغاز سوره از نفخه اول خبر مى‏دهد، و آيات بعد از نفخه دوم.
در ادامه همين مطلب در اينجا مى‏فرمايد: «در آن روز همگى به پيشگاه خدا عرضه مى‏شويد و چيزى از كارهاى شما پنهان نمى‏ماند» (يومئذ تعرضون لا تخفى منكم خافية).
البته، انسانها و غير انسانها در اين دنيا نيز دائما در محضر خدا هستند، ولى اين مطلب در قيامت ظهور و بروز بيشترى دارد.
نه تنها اعمال مخفيانه انسانها كه صفات و روحيات و خلقيات و نيتها همه بر ملا مى‏گردد، و اين حادثه‏اى است عظيم، و به گفته بعضى از مفسران عظيمتر از متلاشى شدن كوهها و شكافتن كرات آسمان! روز رسوائى بزرگ بدكاران                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 265
 و سر بلندى بى‏نظير مؤمنان.
 (آيه 19)- و به دنبال آن مى‏گويد: «پس كسى كه نامه اعمالش را به دست راستش دهند (از فرط خوشحالى) فرياد مى‏زند كه (اى اهل محشر!) نامه اعمال مرا بگيريد و بخوانيد» (فاما من اوتى كتابه بيمينه فيقول هاؤم اقرؤا كتابيه).
 (آيه 20)- سپس بزرگترين افتخار خود را در اين كلمه خلاصه كرده، مى‏گويد: «من يقين داشتم (كه قيامتى در كار است، و) به حساب اعمالم مى‏رسم» (انى ظننت انى ملاق حسابيه).
يعنى، آنچه نصيب من شده به خاطر ايمان به چنين روزى است، و راستى هم همين است ايمان به حساب و كتاب به انسان روح تقوا و پرهيزگارى مى‏بخشد و تعهد و احساس مسؤوليت در او ايجاد مى‏كند، و مهمترين عامل تربيت انسان است.
پاسخ به يك سؤال:
در اينجا ممكن است سؤالى مطرح شود و آن اين كه آيا مؤمنانى كه طبق آيات فوق صدا مى‏زنند: اى اهل محشر! بياييد و نامه اعمال ما را بخوانيد، مگر گناهى در تمام نامه اعمالشان نيست؟
پاسخ اين سؤال را مى‏توان از بعضى احاديث استفاده كرد از جمله، در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله مى‏خوانيم كه: «خداوند در قيامت نخست از بندگان خود اقرار بر گناهانشان مى‏گيرد، سپس مى‏فرمايد: من اين گناهان را در دنيا براى شما مستور ساختم، و امروز هم آن را مى‏بخشم سپس (فقط) نامه حسناتش را به دست راست او مى‏دهند».
 (آيه 21)- در اين آيه گوشه‏اى از پاداشهاى چنين كسانى را بيان كرده، مى‏فرمايد: «پس او در يك زندگى (كاملا) رضايتبخش قرار خواهد داشت» (فهو فى عيشة راضية).

 (آيه 22)- گرچه با همين يك جمله همه گفتنيها را گفته است، ولى براى توضيح بيشتر مى‏افزايد: او «در بهشتى عالى» قرار دارد (فى جنة عالية).
بهشتى كه آنقدر رفيع و والاست كه هيچ كس مانند آن را نديده و نشنيده و حتى تصور نكرده است.
                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 266
 (آيه 23)- بهشتى كه «ميوه‏هايش در دسترس است» (قطوفها دانية).
نه زحمتى براى چيدن ميوه‏ها در كار است، و نه مشكلى براى نزديك شدن به درختان پربارش، و اصولا تمام نعمتهايش بدون استثنا در دسترس است.
 (آيه 24)- و در اين آيه، خطاب محبت آميز خداوند را به اين بهشتيان چنين بيان كرده، «بخوريد و بياشاميد گوارا، در برابر اعمالى كه در ايام گذشته انجام داديد» (كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى الايام الخالية).
آرى! اين نعمتهاى بزرگ بى‏حساب نيست، اينها پاداش اعمال شماست البته اين اعمال ناچيز هنگامى كه در افق فضل و رحمت الهى قرار گرفته به چنين ثمراتى منتهى شده است.
 (آيه 25)- در آيات گذشته سخن از «اصحاب اليمين» و مؤمنانى بود كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى‏شود، ولى اين آيه درست به نقطه مقابل آنها يعنى «اصحاب الشمال» پرداخته، و در يك مقايسه وضع آن دو را كاملا روشن مى‏سازد.
نخست مى‏فرمايد: «اما كسى كه نامه اعمالش را به دست چپش بدهند مى‏گويد: اى كاش هرگز نامه اعمالم را به من نمى‏دادند»! (و اما من أوتى كتابه بشماله فيقول يا ليتنى لم أوت كتابيه).
 (آيه 26)- «و نمى‏دانستم حساب من چيست»؟ (و لم ادر ما حسابيه).
 (آيه 27)- «اى كاش مرگم فرا مى‏رسيد»! و به اين زندگى حسرت‏بار پايان مى‏داد (يا ليتها كانت القاضية).
آرى! در آن دادگاه بزرگ، آهى حسرت‏بار، و ناله‏اى شرربار دارد، آرزو مى‏كند با گذشته‏اش بكلى قطع رابطه كند، همان گونه كه در آيه 40 سوره نبأ نيز آمده است:
 يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا
 كافر در آن روز مى‏گويد: اى كاش خاك بودم (و گرفتار عذاب نمى‏شدم)!»
 (آيه 28)- سپس مى‏افزايد: اين مجرم گنهكار زبان به اعتراف گشوده، مى‏گويد: «مال و ثروتم هرگز مرا بى‏نياز نكرد» و به درد امروز كه روز بيچارگى من                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 267
 است نخورد (ما اغنى عنى ماليه).
 (آيه 29)- نه تنها اموالم مرا بى‏نياز نكرد و حل مشكلى از من ننمود بلكه «قدرت من نيز از دست رفت»! (هلك عنى سلطانيه).
خلاصه نه مال به كار آمد، و نه مقام، و امروز با دست تهى، و در نهايت ذلت و شرمسارى، در دادگاه عدل الهى حاضرم، همه اسباب نجات قطع شده، قدرتم بر باد رفته، و اميدم از همه جا بريده است.
يك داستان عبرت انگيز! در اينجا سرگذشتهاى بسيارى نقل شده كه همه تأكيدى است بر محتواى آيات فوق و درس عبرتى است براى آنها كه تكيه بر مال و مقام كرده، سر تا پا آلوده غرور و غفلت و گناهند، از جمله:
در «سفينة البحار» از كتاب «نصائح» چنين نقل شده: «هنگامى كه بيمارى هارون الرشيد در خراسان شديد شد دستور داد طبيبى از طوس حاضر كنند، و سپس سفارش كرد كه ادرار او را با ادرار جمع ديگرى از بيماران و از افراد سالم بر طبيب عرضه كنند، طبيب شيشه‏ها را يكى بعد از ديگرى وارسى مى‏كرد تا به شيشه هارون رسيد، و بى‏اينكه بداند مال كيست، گفت: به صاحب اين شيشه بگوئيد وصيتش را بكند، چرا كه نيرويش مضمحل شده و بنيه‏اش فرو ريخته است! هارون از شنيدن اين سخن از حيات خود مأيوس شد، و شروع به خواندن اين اشعار كرد:
         انّ الطّبيب بطبّه و دوائه             لا يستطيع دفاع نحب قد أتى‏

         ما للطّبيب يموت بالدّاء الّذى             قد كان يبرء مثله فيما مضى‏
 «طبيب با طبابت و داروى خود- قدرت ندارد در برابر مرگى كه فرا رسيد دفاع كند».
اگر قدرت دارد پس چرا خودش با همان بيمارى مى‏ميرد- كه سابقا آن را درمان مى‏كرد»؟
در اين هنگام به او خبر دادند كه مردم شايعه مرگ او را پخش كرده‏اند، براى اين كه اين شايعه برچيده شود دستور داد چهارپائى آوردند و گفت: مرا بر آن سوار                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 268
 كنيد، ناگهان زانوى حيوان سست شد.
گفت: مرا پياده كنيد كه شايعه پراكنان راست مى‏گويند! سپس سفارش كرد كفنهائى براى او بياورند، و از ميان آنها يكى را پسنديد و انتخاب كرد، و گفت در كنار همين بسترم قبرى براى من آماده كنيد.
سپس نگاهى در قبر كرد و اين آيه را تلاوت نمود: (ما اغنى عنى ماليه- هلك عنى سلطانيه) و در همان روز از دنيا رفت.
 (آيه 30)- او را بگيريد و زنجيرش كنيد! در ادامه آيات گذشته كه سخن از «اصحاب شمال» مى‏گفت كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مى‏دهند در اينجا به گوشه‏اى از عذابهاى آنها در قيامت اشاره كرده، مى‏فرمايد: در اين هنگام به فرشتگان عذاب دستور داده مى‏شود: «او را بگيريد و در بند و زنجيرش كنيد»! (خذوه فغلوه).
 (آيه 31)- «سپس (گفته مى‏شود:) او را در دوزخ بيفكنيد» (ثم الجحيم صلوه).
 (آيه 32)- «بعد او را به زنجيرى كه هفتاد ذراع است ببنديد» (ثم فى سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه).
 «ذراع» به معنى فاصله آرنج تا نوك انگشتان است (در حدود نيم متر) كه واحد طول نزد عرب بوده، و يك مقياس طبيعى است، ولى بعضى گفته‏اند كه اين ذراع غير از ذراع معمولى است بطورى كه هر ذراع از آن فاصله‏هاى عظيمى را در بر مى‏گيرد، و همه دوزخيان را به آن زنجير مى‏بندند.
 (آيه 33)- در اين آيه و آيه بعد به علت اصلى اين عذاب سخت پرداخته، مى‏فرمايد: «چرا كه او هرگز به خداوند بزرگ ايمان نمى‏آورد» (انه كان لا يؤمن بالله العظيم).
و هر قدر انبيا و اوليا و رسولان پروردگار او را به سوى خدا دعوت مى‏كردند نمى‏پذيرفت، و به اين ترتيب پيوند او با «خالق» بكلى قطع شده بود.
 (آيه 34)- «و هرگز مردم را بر اطعام مستمندان تشويق نمى‏نمود» (و لا يحض على طعام المسكين).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 269
 و به اين ترتيب پيوند خود را از «خلق» نيز بريده بود.
از اين دو آيه به خوبى استفاده مى‏شود كه عمده اطاعات و عبادات و دستورات شرع را مى‏توان در رابطه با خلق و خالق خلاصه كرد، و عطف «اطعام مسكين» بر «ايمان» اشاره به اهميت فوق العاده اين عمل بزرگ است.
 (آيه 35)- سپس مى‏افزايد: «چون عقيده و عمل او چنين بود «از اين رو امروز هم در اينجا يار مهربانى ندارد»! (فليس له اليوم هاهنا حميم).
 (آيه 36)- «و نه طعامى جز از چرك و خون» (و لا طعام الا من غسلين).
قابل توجه اين كه كيفر و عمل آنها كاملا با هم متناسبند، به خاطر قطع پيوند با خالق، در آنجا دوست گرم و صميمى ندارند، و به خاطر ترك اطعام مستمندان، غذائى جز چرك و خون از گلوى آنها پايين نمى‏رود، چرا كه آنها سالها لذيذترين طعامها را مى‏خوردند در حالى كه بينوايان جز خون دل طعامى نداشتند.
 (آيه 37)- در اين آيه، براى تأكيد مى‏افزايد: «غذائى كه جز خطاكاران آن را نمى‏خورند» (لا يأكله الا الخاطؤن).
كسانى كه با تعمد و آگاهى و به عنوان طغيان و سركشى راه شرك و كفر و بخل را مى‏پويند.
 (آيه 38)- اين قرآن قطعا كلام خداست به دنبال بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون قيامت و سرنوشت مؤمنان و كافران بود، در اينجا بحث گويائى پيرامون قرآن مجيد و نبوت بيان مى‏كند، تا بحث «نبوت» و «معاد» مكمل يكديگر باشند.
نخست مى‏فرمايد: «سوگند به آنچه مى‏بينيد»! (فلا اقسم بما تبصرون).
 (آيه 39)- «و آنچه نمى‏بينيد» (و ما لا تبصرون).
اين دو تعبير سراسر عالم «شهود» و «غيب» را شامل مى‏شود.
 (آيه 40)- سپس در اين آيه به ذكر نتيجه و جواب اين سوگند بزرگ و بى‏نظير پرداخته، مى‏فرمايد: «كه اين قرآن گفتار رسول بزرگوارى است» (انه لقول رسول كريم).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 270
 منظور از «رسول» در اينجا بدون شك پيغمبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله است نه جبرئيل و مى‏دانيم آنچه را رسول مى‏آورد گفتار فرستنده اوست.
 (آيه 41)- سپس مى‏افزايد: «و گفته شاعرى نيست، اما كمتر ايمان مى‏آوريد» (و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤمنون).
 (آيه 42)- «و نه گفته كاهنى، هر چند كمتر متذكّر مى‏شويد» (و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون).
در حقيقت دو آيه فوق نفى نسبتهاى ناروائى است كه مشركان و مخالفان به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏دادند، گاه مى‏گفتند: او شاعر است و اين آيات شعر اوست، و گاه مى‏گفتند: او كاهن است و اينها كهانت.
 «شعر» معمولا زائيده تخيّلات، و بيانگر احساسات برافروخته، و هيجانات عاطفى است، و به همين دليل فراز و نشيب و افت و خيز فراوان دارد در حالى كه قرآن در عين زيبائى و جذابى كاملا مستدل و منطقى، و محتوائى عقلانى دارد، و اگر پيشگوئيهائى از آينده كرده اين پيشگوئيها اساس قرآن را تشكيل نمى‏دهد، تازه بر خلاف خبرهاى كاهنان همه قرين واقعيت بوده.
 (آيه 43)- و در اين آيه به عنوان تأكيد با صراحت مى‏گويد: «كلامى است كه از سوى پروردگار عالميان نازل شده است» (تنزيل من رب العالمين).
بنابر اين قرآن نه شعر است و نه كهانت، نه ساخته فكر پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و نه گفته جبرئيل، بلكه سخن خداست كه به وسيله پيك وحى بر قلب پاك پيامبر نازل شده.

 (آيه 44)- اگر او دروغ بر ما مى‏بست مهلتش نمى‏داديم! در ادامه بحثهاى مربوط به قرآن، در اينجا به ذكر دليل روشنى بر اصالت آن پرداخته، مى‏فرمايد: «اگر او سخنى دروغ بر ما مى‏بست ...» (و لو تقول علينا بعض الاقاويل).
 (آيه 45)- «ما او را با قدرت مى‏گرفتيم» (لاخذنا منه باليمين).
 (آيه 46)- «سپس رگ قلبش را قطع مى‏كرديم»! (ثم لقطعنا منه الوتين).
                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 271
 (آيه 47)- «و هيچ كس از شما نمى‏توانست از (مجازات) او مانع شود» و از او حمايت كند (فما منكم من احد عنه حاجزين).
 (آيه 48)- در اين آيه باز هم براى تأكيد و يادآورى مى‏فرمايد: «و آن (قرآن) تذكرى براى پرهيزكاران است» (و انه لتذكرة للمتقين).
براى آنها كه آماده‏اند خود را از گناه پاك كنند و راه حق را بپويند، براى آنها كه جستجوگرند و طالب حقيقت، و كسانى كه اين حد از تقوا را ندارند مسلما نمى‏توانند از تعليمات قرآن بهره‏گيرند.
تأثير عميق و فوق العاده‏اى كه قرآن از اين نظر دارد خود نشانه ديگرى از حقانيت آن است.
 (آيه 49)- سپس مى‏گويد: «و ما مى‏دانيم كه بعضى از شما (آن را) تكذيب مى‏كنيد» (و انا لنعلم ان منكم مكذبين).
اما وجود تكذيب كننده لجوج هرگز دليل بر عدم حقانيت آن نخواهد بود، چرا كه پرهيزكاران و طالبان حقيقت از آن متذكر مى‏شوند، نشانه‏هاى حق را در آن مى‏بينند و در راه خدا گام مى‏نهند.
 (آيه 50)- در اين آيه مى‏افزايد: «و آن مايه حسرت كافران است» (و انه لحسرة على الكافرين).
امروز آن را تكذيب مى‏كنند، ولى فردا كه «يوم الظّهور» و «يوم البروز» و در عين حال «يوم الحسرة» است مى‏فهمند چه نعمت بزرگى را به خاطر لجاجت و عناد از دست داده‏اند، و چه عذابهاى دردناكى را براى خود خريده‏اند.
 (آيه 51)- و براى اين كه كسى تصور نكند كه شك و ترديد، يا تكذيب منكران به خاطر ابهام مفاهيم قرآن است، در اين آيه اضافه مى‏كند: «و آن (قرآن) يقين خالص است» (و انه لحق اليقين).
يعنى، قرآن يقينى است خالص، و يا به تعبير ديگر «يقين» داراى مراحل مختلفى است: گاه از دليل عقلى حاصل مى‏شود، مثل اين كه دودى را از دور مشاهده مى‏كنيم و از آن، يقين به وجود آتش حاصل مى‏شود، در حالى كه آتش را                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص: 272
 نديده‏ايم، اين را «علم اليقين» گويند.
گاه نزديكتر مى‏رويم و شعله‏هاى آتش را با چشم مى‏بينيم، در اينجا يقين محكمتر مى‏شود، و آن را «عين اليقين» مى‏نامند.
گاه از اين هم نزديكتر مى‏رويم و در مجاورت آتش قرار مى‏گيريم، و سوزش آن را با دست خود لمس مى‏كنيم، مسلما اين مرحله بالاترى از يقين است كه آن را «حقّ اليقين» مى‏نامند.
آيه فوق مى‏گويد قرآن در چنين مرحله‏اى از يقين است، و با اين حال كوردلان آن را انكار مى‏كنند!
 (آيه 52)- و سر انجام در آخرين آيه مى‏فرمايد: «حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح گوى»! و او را از هر گونه عيب و نقص منزّه بشمار (فسبح باسم ربك العظيم).
قابل توجه اين كه مضمون اين آيه و آيه قبل با مختصر تفاوتى در آخر سوره واقعه نيز آمده است، با اين تفاوت كه در اينجا سخن از قرآن مجيد است و توصيف آن به «حق اليقين» اما در پايان سوره «واقعه» سخن از گروههاى مختلف نيكوكاران و بدكاران در قيامت است.

 «پايان سوره حاقّه»