X
تبلیغات
تفسیر قرآن - سوره قصص - آیات 1 تا 50
این سايت حاوی تفسیر کل قرآن میباشد که از تفسیر نمونه برگرفته شده است .

سوره قصص [28]

اين سوره در «مكّه» نازل شده و 88 آيه است‏.

محتواى سوره:

اين سوره در شرايطى كه مؤمنين در چنگال دشمنان نيرومندى گرفتار بودند، دشمنانى كه هم از نظر جمعيت و تعداد، و هم قدرت و قوت بر آنها برترى داشتند، نازل شده است. اين اقليت مسلمان، چنان تحت فشار آن اكثريت بودند، كه جمعى از آينده اسلام بيمناك و نگران به نظر مى‏رسيدند.

از آنجا كه اين حالت شباهت زيادى به وضع بنى اسرائيل در چنگال فرعونيان داشت، بخشى از محتواى اين سوره را داستان «موسى» و «بنى اسرائيل» و «فرعونيان» تشكيل مى‏دهد، بخشى كه در حدود نيمى از آيات اين سوره را در بر مى‏گيرد.

و مخصوصا در آغازش نويد حكومت حق و عدالت را براى مستضعفين و بشارت در هم شكستن شوكت ظالمان را باز گو مى‏كند، بشارتى آرام بخش و قدرت آفرين.

بخش ديگرى از اين سوره داستان «قارون» آن مرد ثروتمند مستكبر را كه تكيه بر علم و ثروت خود داشت باز گو مى‏كند كه بر اثر غرور، سر نوشتى همچون سر نوشت فرعون پيدا كرد او در آب فرو رفت و اين در خاك.

و ميان اين دو بخش درسهاى زنده و ارزنده‏اى از توحيد و معاد، و اهميت قرآن، و وضع حال مشركان در قيامت، و مسأله هدايت و ضلالت، و پاسخ به                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 444

 بهانه جوييهاى افراد ضعيف، آمده است كه در حقيقت نتيجه‏اى است از بخش اول و مقدمه‏اى است براى بخش دوم.

فضيلت تلاوت سوره:

در حديثى از پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله مى‏خوانيم: «كسى كه سوره قصص را بخواند به تعداد هر يك از كسانى كه موسى را تصديق يا تكذيب كردند ده حسنه به او داده خواهد شد، و فرشته‏اى در آسمانها و زمين نيست مگر اين كه روز قيامت گواهى بر صدق او مى‏دهد».

بديهى است اين همه اجر و پاداش از آن كسانى است كه اين سوره را مى‏خوانند و مى‏انديشند و برنامه عمل خويش قرار مى‏دهند.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

 (آيه 1)- «طا، سين، ميم» (طسم). اين چهاردهمين بار است كه با «حروف مقطعه» در آغاز سوره‏هاى قرآن رو به رو مى‏شويم، مخصوصا «طسم» سومين و آخرين بار است.

در مورد «طسم» از روايات متعددى بر مى‏آيد كه اين حروف علامتهاى اختصارى از صفات خدا، و يا مكانهاى مقدسى مى‏باشد، اما در عين حال مانع از آن تفسير معروف كه بارها بر روى آن تأكيد كرده‏ايم نخواهد بود كه خداوند مى‏خواهد اين حقيقت را بر همه روشن سازد كه اين كتاب بزرگ آسمانى كه سر چشمه انقلابى بزرگ در تاريخ بشر گرديد و برنامه كامل زندگى سعادتبخش انسانها را در بر دارد از وسيله ساده‏اى همچون حروف «الفباء» تشكيل يافته كه هر كودكى مى‏تواند به آن تلفظ كند، اين نهايت عظمت است كه آن چنان محصول فوق‏العاده با اهميتى را از چنين مواد ساده‏اى ايجاد كند كه همگان آن را در اختيار دارند.

 (آيه 2)- و شايد به همين دليل بلا فاصله بعد از اين حروف مقطعه سخن از عظمت قرآن به ميان آورده، مى‏گويد: «اين (آيات با عظمت) آيات كتاب مبين (قرآن) است» (تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ). كتابى كه هم خود روشن است و هم روشنگر راه سعادت انسانها.

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 445

 (آيه 3)- قرآن بعد از ذكر اين مقدمه كوتاه وارد بيان سر گذشت «موسى» و فرعون شده، مى‏گويد: «ما به حق بر تو (بخشى) از داستان موسى و فرعون را مى‏خوانيم براى گروهى كه ايمان مى‏آورند» (نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى‏ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ).

آرى! هدف اصلى از اين آيات مؤمنانند و اين تلاوت به خاطر آنها و براى آنها صورت گرفته، مؤمنانى كه مى‏توانند از آن الهام گيرند و راه خود را به سوى هدف در ميان انبوه مشكلات بگشايند.

 (آيه 4)- سپس به تفصيل آن پرداخته، مى‏گويد: «فرعون (استكبار و سلطه‏گرى و) برترى جويى در زمين كرد» (إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ).

او بنده ضعيفى بود كه بر اثر جهل و نادانى شخصيت خود را گم كرد و تا آنجا پيشرفت كه دعوى خدايى نمود.

به هر حال او براى تقويت پايه‏هاى استكبار خود به چند جنايت بزرگ دست زد.

نخست: «اهل آن [سر زمين‏] را به گروههاى مختلفى تقسيم نمود» (وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً).

چرا كه حكومت يك اقليت ناچيز بر يك اكثريت بزرگ جز با برنامه «تفرقه بينداز و حكومت كن» امكان‏پذير نيست! آنها هميشه از «توحيد كلمه» و «كلمه توحيد» وحشت داشته و دارند، آنها از پيوستگى صفوف مردم به شدت مى‏ترسند.

آرى! فرعون مخصوصا مردم مصر را به دو گروه مشخص تقسيم كرد:

 «قبطيان» كه بوميان آن سر زمين بودند، و تمام وسائل رفاهى و كاخها و ثروتها و پستهاى حكومت در اختيار آنان بود.

و «سبطيان» يعنى مهاجران بنى اسرائيل كه به صورت بردگان و غلامان و كنيزان در چنگال آنها گرفتار بودند.

دومين جنايت او استضعاف گروهى از مردم آن سر زمين بود قرآن مى‏گويد:                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 446

 «آن چنان اين گروه را به ضعف و ناتوانى كشانيد كه پسران آنها را سر مى‏بريد و زنان آنها را (براى خدمت) زنده نگه مى‏داشت» (يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ).

فرعونيان براى تضعيف بنى اسرائيل اين نقشه را طرح كرده بودند كه نسل ذكور آنها را كه مى‏توانست قيام كند و با فرعونيان بجنگد بر اندازند، و تنها دختران و زنان را كه به تنهايى قدرت بر قيام و مبارزه نداشتند براى خدمتكارى زنده بگذارند.

و در آخرين جمله اين آيه به صورت يك جمع بندى و نيز بيان علت مى‏فرمايد: «او بطور مسلم از مفسدان بود» (إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ).

طبيعى است افراد برترى جو و خود پرست تنها حافظ منافع خويشند، و هرگز حفظ منافع شخصى، با حفظ منافع جامعه كه نياز به عدالت و فدا كارى و ايثار دارد هماهنگ نخواهد بود، و بنا بر اين هر چه باشد نتيجه‏اش فساد است در همه ابعاد زندگى.

 (آيه 5)- در اين آيه و آيه بعد خداوند پرده از روى اراده و مشيت خود در مورد مستضعفان برداشته و پنج امر را در اين زمينه بيان مى‏كند كه با هم پيوند و ارتباط نزديك دارند.

1- «ما مى‏خواهيم بر مستضعفان زمين منت نهيم» و آنها را مشمول مواهب خود نماييم (وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ).

2- «و (ما مى‏خواهيم) آنها را پيشوايان قرار دهيم» (وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً).

3- «و آنها را وارثان (حكومت جباران) قرار دهيم» (وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ).

 (آيه 6)- چهارم: آنها را نيرومند، قوى و صاحب قدرت «و حكومتشان را در زمين پا بر جا سازيم» (وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ).

5- «و به فرعون و هامان و لشكريانشان آنچه را از آنها [بنى اسرائيل‏] بيم داشتند نشان دهيم» (وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ).

اين بشارتى است در زمينه پيروزى حق بر باطل و ايمان بر كفر.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 447

 اين بشارتى است براى همه انسانهاى آزاده و خواهان حكومت عدل و داد و بر چيده شدن بساط ظلم و جور.

نمونه‏اى از تحقق اين مشيت الهى، حكومت بنى اسرائيل و زوال حكومت فرعونيان بود.

و نمونه كاملترش حكومت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و يارانش بعد از ظهور اسلام بود.

و نمونه گسترده‏تر آن ظهور حكومت حق و عدالت در تمام كره زمين به وسيله حضرت مهدى- عج- است.

البته حكومت جهانى حضرت مهدى (عج) در آخر كار هرگز مانع از حكومتهاى اسلامى در مقياسهاى محدودتر پيش از آن از طرف مستضعفان بر ضد مستكبران نخواهد بود، و هر زمان شرايط آن را فراهم سازند وعده حتمى و مشيت الهى در باره آنها تحقق خواهد يافت و اين پيروزى نصيبشان مى‏شود.

(آيه 7)- در آغوش فرعون! از اينجا قرآن مجيد، براى ترسيم نمونه زنده‏اى از پيروزى مستضعفان بر مستكبران وارد شرح داستان موسى و فرعون مى‏شود.

نخست مى‏گويد: «ما به مادر موسى وحى فرستاديم (و الهام كرديم) كه موسى را شير ده و هنگامى كه بر او ترسيدى او را در دريا بيفكن»! (وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ).

 «و ترس و اندوهى به خود راه مده» (وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي).

 «چرا كه ما قطعا او را به تو باز مى‏گردانيم، و او را از رسولان قرار خواهيم داد» (إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ).

اين آيه كوتاه مشتمل بر دو امر، و دو نهى، و دو بشارت است كه مجموعا خلاصه‏اى است از يك داستان بزرگ و پر ماجرا كه فشرده‏اش چنين است:

دستگاه فرعون برنامه وسيعى براى كشتن «نوزادان پسر» از بنى اسرائيل ترتيب داده بود، و حتى قابله‏هاى فرعونى مراقب زنان بار دار بنى اسرائيل بودند.

در اين ميان يكى از اين قابله‏ها با مادر موسى رابطه دوستى داشت- حمل                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 448

 موسى مخفيانه صورت گرفت و چندان آثارى از حمل در مادر نمايان نبود- هنگامى كه احساس كرد تولد نوزاد نزديك شده به سراغ دوست قابله‏اش فرستاد و گفت: ماجراى من چنين است فرزندى در رحم دارم و امروز به محبت و دوستى تو نيازمندم.

هنگامى كه موسى تولد يافت از چشمان او نور مرموزى درخشيد، و برقى از محبت در اعماق قلب قابله فرو نشست.

زن قابله گفت: حتى راضى نيستم مويى از سر او كم شود، با دقت از او حفاظت كن، من فكر مى‏كنم دشمن نهايى ما سر انجام او باشد! قابله از خانه مادر موسى بيرون آمد، بعضى از جاسوسان حكومت او را ديدند و تصميم گرفتند وارد خانه شوند، خواهر موسى ماجرا را به مادر خبر داد، مادر در ميان اين وحشت شديد نوزاد را در پارچه‏اى پيچيد و در تنور انداخت، مأموران وارد شدند در آنجا چيزى جز تنور آتش نديدند! خداوند آتش را براى او برد و سلام كرده است- همان خدايى كه آتش نمرودى را براى ابراهيم سرد و سالم ساخت- دست كرد و نوزادش را سالم بيرون آورد.

اما باز مادر در امان نبود، چرا كه مأموران در حركت و جستجو بودند.

در اينجا يك الهام الهى قلب مادر را روشن ساخت به سراغ يك نجار مصرى آمد، نجارى كه او نيز از قبطيان و فرعونيان بود! از او درخواست كرد صندوق كوچكى براى او بسازد.

شايد صبحگاهانى بود كه هنوز مردم مصر در خواب بودند و هوا كمى روشن شده بود، مادر نوزاد خود را همراه صندوق به كنار رود نيل آورد، پستان در دهان نوزاد گذاشت، و آخرين شير را به او داد، سپس او را در آن صندوق مخصوص كه همچون يك كشتى كوچك قادر بود بر روى آب حركت كند گذاشت و آن را روى امواج نهاد.

در اخبار آمده: فرعون دخترى داشت كه از بيمارى شديدى رنج مى‏برد، دست به دامن اطبا زد نتيجه‏اى نگرفت، به كاهنان متوسل شد آنها گفتند: كه اى                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 449

 فرعون! ما پيش بينى مى‏كنيم كه از درون اين دريا انسانى به اين كاخ گام مى‏نهد كه اگر از آب دهانش به بدن اين بيمار بمالند بهبودى مى‏يابد! فرعون و همسرش آسيه در انتظار چنين ماجرايى بودند كه ناگهان روزى صندوقچه‏اى را كه بر امواج در حركت بود، نظر آنها را جلب كرد، دستور داد مأموران فورا به سراغ صندوق بروند.

صندوق مرموز در برابر فرعون قرار گرفت، هنگامى كه چشم همسر فرعون به چشم كودك افتاد، برقى از آن جستن كرد، و همگى مهر او را در دل گرفتند، و هنگامى كه آب دهان اين نوزاد مايه شفاى بيمار شد اين محبت فزونى گرفت.

 (آيه 8)- قرآن مى‏گويد: «سپس خاندان فرعون، موسى را (از روى امواج نيل) بر گرفتند تا (سر انجام) دشمن آنان و مايه اندوهشان گردد»! (فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً).

و در پايان آيه اضافه مى‏كند: «مسلما فرعون و هامان و لشكريان آن دو خطا كار بودند» (إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ).

چه خطايى از اين برتر كه راه حق و عدالت را گذارده پايه‏هاى حكومت خود را بر ظلم و جور و شرك بنا نموده بودند؟

و چه خطايى از اين روشنتر كه آنها هزاران طفل را سر بريدند تا «كليم اللّه» را نابود كنند، ولى خداوند او را به دست خودشان سپرد و گفت: بگيريد و اين دشمنتان را پرورش دهيد و بزرگ كنيد!

 (آيه 9)- از اين آيه استفاده مى‏شود كه مشاجره و در گيرى ميان فرعون و همسرش و احتمالا بعضى از اطرافيان آنها بر سر اين نوزاد در گرفته بود، چرا كه قرآن مى‏گويد: «همسر فرعون گفت: اين نور چشم من و تو است، او را نكشيد، شايد براى ما مفيد باشد، يا او را به عنوان پسر انتخاب كنيم»! (وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لا تَقْتُلُوهُ عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً).

فرعون دريافته بود كه اين نوزاد از بنى اسرائيل است و خواهان اجراى قانون جنايت بارش در باره نوزادان بنى اسرائيل در اين مورد شد!                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 450

 اما «آسيه» همسر فرعون كه نوزاد پسرى نداشت و قلب پاكش كانون مهر اين نوزاد شده بود در مقابل همه آنها ايستاد و از آنجا كه در اين گونه كشمكشهاى خانوادگى غالبا پيروزى با زنان است او در كار خود پيروز شد.

و اگر داستان شفاى دختر فرعون نيز به آن افزوده شود دليل پيروزى «آسيه» در اين درگيرى روشنتر خواهد شد.

ولى قرآن با يك جمله كوتاه و پر معنى در پايان آيه مى‏گويد: «آنها نمى‏دانستند» چه مى‏كنند (وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ).

آرى! آنها نمى‏دانستند كه فرمان نافذ الهى و مشيت شكست‏ناپذير خداوند بر اين قرار گرفته است كه اين نوزاد را در مهمترين كانون خطر پرورش دهد، و هيچ كس را ياراى مخالفت با اين اراده و مشيت نيست!

 (آيه 10)- بازگشت موسى به آغوش مادر: گفتيم مادر موسى (ع) فرزندش را به امواج نيل سپرد، اما بعد از اين ماجرا توفانى شديد در قلب او وزيدن گرفت، نزديك بود فرياد كشد و از جدايى فرزند ناله سر دهد اما لطف الهى به سراغ او آمد.

چنانكه قرآن مى‏گويد: «قلب مادر موسى از همه چيز (جز ياد فرزندش) تهى گشت، و اگر دل او را (به وسيله ايمان و اميد) محكم نكرده بوديم، نزديك بود اين مطلب را افشا كند» (وَ أَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى‏ فارِغاً إِنْ كادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى‏ قَلْبِها لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ).

 (آيه 11)- مادر بر اثر اين لطف پروردگار آرامش خود را باز يافت، ولى مى‏خواهد از سر نوشت فرزندش با خبر شود، لذا مادر موسى «به خواهر او گفت:

حال او را پى گيرى كن» (وَ قالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ).

خواهر موسى دستور مادر را انجام داد «و از دور ماجرا را مشاهده كرد» (فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ). او ديد كه صندوق نجات موسى را فرعونيان از آب مى‏گيرند، از صندوق بيرون آورده در آغوش دارند.

 «در حالى كه آنها (از وضع اين خواهر) بى‏خبر بودند» (وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ).

 (آيه 12)- به هر حال اراده خداوند به اين تعلق گرفته بود كه اين نوزاد به                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 451

 زودى به مادرش بر گردد و قلب او را آرام بخشد، لذا مى‏فرمايد: «ما همه زنان شيرده را از قبل بر او تحريم كرديم» (وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ).

طبيعى است نوزاد شير خوار چند ساعت كه مى‏گذرد، گرسنه مى‏شود، مأموران حركت كردند و دربدر دنبال دايه مى‏گردند، اما عجيب اين كه پستان هيچ دايه‏اى را نمى‏گيرد.

اين همان تحريم تكوينى الهى بود كه همه دايه‏ها را بر او حرام كرده بود.

كودك پى در پى گريه مى‏كند و سر و صداى او درون قصر فرعون مى‏پيچد و قلب ملكه را به لرزه در مى‏آورد.

مأموران بر تلاش خود مى‏افزايند ناگهان در فاصله نه چندان دور به دخترى بر خورد مى‏كنند كه «مى‏گويد: من خانواده‏اى را مى‏شناسم كه مى‏توانند اين نوزاد را كفالت كنند و خير خواه او هستند آيا مى‏خواهيد شما را راهنمايى كنم»؟ (فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‏ أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ).

من زنى از بنى اسرائيل را مى‏شناسم كه پستانى پر شير و قلبى پر محبت دارد مأموران خوشحال شدند و مادر موسى را به قصر فرعون بردند، نوزاد هنگامى كه بوى مادر را شنيد سخت پستانش را در دهان فشرد، برق خوشحالى از چشمها جستن كرد.

وقتى موسى پستان مادر را قبول كرد هامان، وزير فرعون گفت من فكر مى‏كنم تو مادر واقعى او هستى، چرا در ميان اين همه زن تنها پستان تو را پذيرفت! مادر گفت: اى پادشاه! به خاطر اين است كه من زنى خوشبو هستم، و شيرم بسيار شيرين است.

حاضران اين سخن را تصديق كردند و هر كدام هديه و تحفه گران قيمتى به او دادند.

آرى! او بايد از شير پاكى همچون شير مادرش تغذيه كند تا بتواند بر ضد ناپاكيها قيام كند و با ناپاكان بستيزد.

 (آيه 13)- و به اين ترتيب «ما موسى را به مادرش باز گردانديم تا چشمش                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 452

 روشن شود و غم و اندوهى در دل او باقى نماند، و بداند وعده الهى حق است اگر چه اكثر مردم نمى‏دانند» (فَرَدَدْناهُ إِلى‏ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ).

 (آيه 14)- موسى در طريق حمايت از مظلومان: در اينجا با سومين بخش از سر گذشت پر ماجراى موسى (ع) رو به رو مى‏شويم كه در آن مسائلى مربوط به دوران بلوغ او و پيش از آن كه از «مصر» به «مدين» برود، و انگيزه هجرت او مطرح شده است.

نخست مى‏گويد: «و هنگامى كه (موسى) نيرومند و كامل شد، حكمت و دانش به او داديم و اين گونه نيكو كاران را جزا مى‏دهيم» (وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ).

منظور از اين علم و حكمت، وحى و نبوت نيست، بلكه همان آگاهى و روشن بينى و قدرت بر قضاوت صحيح، و مانند آن است كه خدا به عنوان پاكدامنى و درستى و نيكو كارى به موسى داد.

 (آيه 15)- به هر حال موسى «در موقعى كه اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد» (وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلى‏ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها).

اين شهر به احتمال قوى پايتخت مصر بوده است.

به هر حال موسى وارد شهر شد و در آنجا با صحنه‏اى رو برو گرديد «دو نفر مرد را ديد كه سخت با هم گلاويز شده‏اند و مشغول زد و خورد هستند كه يكى از آنها از شيعيان و پيروان موسى بود و ديگرى از دشمنانش» (فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ).

هنگامى كه مرد بنى اسرائيلى چشمش به موسى افتاد «از موسى (كه جوانى نيرومند و قوى پنجه بود) عليه دشمنش تقاضاى كمك كرد» (فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ).

موسى (ع) به يارى او شتافت تا او را از چنگال اين دشمن ظالم ستمگر كه بعضى گفته‏اند يكى از طباخان فرعون بود و مى‏خواست مرد بنى اسرائيلى را براى                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 453

 حمل هيزم به بيگارى كشد نجات دهد «در اينجا موسى مشتى محكم بر سينه مرد فرعونى زد اما همين يك مشت كار او را ساخت و بر زمين افتاد و مرد» (فَوَكَزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَيْهِ).

بدون شك موسى قصد كشتن مرد فرعونى را نداشت لذا بلا فاصله موسى «گفت: اين از عمل شيطان بود، چرا كه او دشمن گمراه كننده آشكارى است» (قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ).

او مى‏خواست دست مرد فرعونى را از گريبان بنى اسرائيلى جدا كند، هر چند گروه فرعونيان مستحق بيش از اين بودند، اما در آن شرايط اقدام به چنين كارى مصلحت نبود.

 (آيه 16)- سپس قرآن از قول موسى چنين مى‏گويد: «او گفت: پروردگارا! من به خويشتن ستم كردم، مرا ببخش، پس خداوند او را بخشيد، كه او غفور رحيم است» (قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ).

مسلما موسى در اينجا گناهى مرتكب نشد، بلكه در واقع ترك اولائى از او سر زد كه نمى‏بايست چنين بى‏احتياطى كند.

 (آيه 17)- موسى «عرض كرد: پروردگارا! به شكرانه نعمتى كه به من دادى (و مرا در چنگال دشمنان گرفتار نساختى) هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود» (قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ).

منظورش از اين جمله اين بود كه من هرگز با فرعونيان مجرم و گنهكار همكارى نخواهم كرد بلكه در كنار ستمديدگان بنى اسرائيل خواهم بود.

 (آيه 18)- موسى مخفيانه به سوى مدين حركت مى‏كند! در اينجا با چهارمين صحنه اين سر گذشت پر ماجرا رو برو مى‏شويم.

مسأله كشتن يكى از فرعونيان بسرعت در مصر منعكس شد و شايد نام موسى هم در اين ميان بر سر زبانها بود.

در اين آيه مى‏خوانيم: «به دنبال اين ماجرا، موسى در شهر، ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه‏اى، و در جستجوى اخبار» (فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 454

 «ناگهان (با صحنه تازه‏اى رو برو شد و ديد) همان بنى اسرائيلى كه ديروز از او يارى طلبيده بود فرياد مى‏كشد و از او كمك مى‏خواهد» و با قبطى ديگرى گلاويز شده است (فَإِذَا الَّذِي اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ).

اما «موسى به او گفت: تو به وضوح، انسان جاهل و گمراهى هستى»! (قالَ لَهُ مُوسى‏ إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ). هر روز با كسى گلاويز مى‏شوى و درد سر مى‏آفرينى؟

 (آيه 19)- ولى به هر حال مظلومى بود كه در چنگال ستمگرى گرفتار شده بود- خواه در مقدمات تقصير كرده باشد يا نه- مى‏بايست موسى به يارى او بشتابد و تنهايش نگذارد «اما هنگامى كه خواست با كسى كه دشمن هر دوى آنها بود درگير شود و با قدرت مانع او گردد (فريادش بلند شد) گفت: اى موسى! مى‏خواهى مرا بكشى همان گونه كه ديروز انسانى را كشتى»؟! (فَلَمَّا أَنْ أَرادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَهُما قالَ يا مُوسى‏ أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ).

از قرار معلوم «تو فقط مى‏خواهى جبارى در روى زمين باشى، و نمى‏خواهى از مصلحان باشى»! (إِنْ تُرِيدُ إِلَّا أَنْ تَكُونَ جَبَّاراً فِي الْأَرْضِ وَ ما تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ).

اين جمله نشان مى‏دهد كه موسى قبلا نيت اصلاح طلبى خود را چه در كاخ فرعون و چه در بيرون آن، اظهار كرده بود.

(آيه 20)- ماجرا به فرعون و اطرافيان او رسيد و تكرار اين عمل را تهديدى بر وضع خود گرفتند، جلسه مشورتى تشكيل دادند و حكم قتل موسى صادر شد.

در اين هنگام يك حادثه غير منتظره موسى را از مرگ حتمى رهايى بخشيد و آن اين كه: «مردى از نقطه دور دست شهر (از مركز فرعونيان و كاخ فرعون) بسرعت خود را به موسى رساند و گفت: اى موسى! اين جمعيت براى كشتن تو به مشورت نشسته‏اند، فورا از شهر خارج شو كه من از خير خواهان توام» (وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى‏ قالَ يا مُوسى‏ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ).

اين مرد ظاهرا همان كسى بود كه بعدا به عنوان «مؤمن آل فرعون» معروف                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 455

 شد، مى‏گويند: نامش «حزقيل» و از خويشاوندان نزديك فرعون بود.

 (آيه 21)- موسى اين خبر را كاملا جدى گرفت، به خير خواهى اين مرد با ايمان ارج نهاد، و به توصيه او «از شهر خارج شد در حالى كه ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه‏اى»! (فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ).

تمام قلب خود را متوجه پروردگار كرد و براى حل اين مشكل بزرگ دست به دامن لطف او زد و «گفت: پروردگار من! مرا از اين قوم ظالم رهايى بخش» (قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ).

 (آيه 22)- موسى تصميم گرفت كه به سوى سر زمين «مدين» كه شهرى در جنوب شام و شمال حجاز بود و از قلمرو مصر و حكومت فرعونيان جدا محسوب مى‏شد برود، او در اين سفر سخت، تنها يك سرمايه بزرگ همراه داشت، سرمايه ايمان و توكل بر خدا! لذا «هنگامى كه متوجه جانب مدين شد گفت: اميدوارم كه پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند»! (وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى‏ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ).

 (آيه 23)- يك كار نيك درهاى خيرات را به روى موسى گشود! در اينجا در برابر «پنجمين صحنه» از اين داستان قرار مى‏گيريم، و آن صحنه ورود موسى به شهر مدين است.

گفته‏اند: اين جوان پاكباز هشت روز در راه بود، آنقدر راه رفت كه پاهايش آبله كرد. و براى رفع گرسنگى از گياهان و برگ درختان استفاده مى‏نمود.

كم كم دور نماى «مدين» در افق نمايان شد، و موجى از آرامش بر قلب او نشست، نزديك شهر رسيد، اجتماع گروهى نظر او را به خود جلب كرد، به زودى فهميد اينها شبانهايى هستند كه براى آب دادن به گوسفندان اطراف چاه آب اجتماع كرده‏اند. «هنگامى كه موسى در كنار چاه آب مدين قرار گرفت گروهى از مردم را در آنجا ديد كه (چار پايان خود را از آب چاه) سيراب مى‏كنند» (وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 456

 «و در كنار آنها دو زن را ديد كه گوسفندان خود را مراقبت مى‏كنند» اما به چاه نزديك نمى‏شوند (وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ).

وضع اين دختران با عفت كه در گوشه‏اى ايستاده‏اند و كسى به داد آنها نمى‏رسد و يك مشت شبان گردن كلفت تنها در فكر گوسفندان خويشند، و نوبت به ديگرى نمى‏دهند، نظر موسى را جلب كرد، نزديك آن دو آمد و «گفت: كار شما چيست»؟! (قالَ ما خَطْبُكُما).

چرا پيش نمى‏رويد و گوسفندان را سيراب نمى‏كنيد؟ براى موسى اين تبعيض و ظلم و ستم قابل تحمل نبود، او مدافع مظلومان بود و به خاطر همين كار از وطن آواره گشته بود.

دختران در پاسخ او «گفتند: ما گوسفندان خود را سيراب نمى‏كنيم تا چوپانان همگى حيوانات خود را آب دهند و خارج شوند» و ما از باقيمانده آب استفاده مى‏كنيم (قالَتا لا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ).

و براى اين كه اين سؤال براى موسى بى‏جواب نماند كه چرا پدر اين دختران عفيف آنها را به دنبال اين كار مى‏فرستد؟ افزودند: «پدر ما پير مرد مسنّى است» پيرمردى شكسته و سالخورده (وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ).

 (آيه 24)- موسى از شنيدن اين سخن سخت ناراحت شد، جلو آمد دلو سنگين را گرفت و در چاه افكند، دلوى كه مى‏گويند چندين نفر مى‏بايست آن را از چاه بيرون بكشند، با قدرت بازوان نيرومندش يك تنه آن را از چاه بيرون آورد، و «گوسفندان آن دو را سيراب كرد» (فَسَقى‏ لَهُما).

 «سپس به سايه روى آورد و به درگاه خدا عرض كرد: خدايا! هر خير و نيكى بر من فرستى به آن نيازمندم» (ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ). آرى! او خسته و گرسنه و در آن شهر غريب و تنها بود.

 (آيه 25)- اما كار خير را بنگر كه چه قدرت نمايى مى‏كند؟ يك قدم براى خدا برداشتن فصل تازه‏اى در زندگانى موسى مى‏گشايد، و يك دنيا بركات مادى و معنوى براى او به ارمغان مى‏آورد، گمشده‏اى را كه مى‏بايست ساليان دراز به دنبال                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 457

 آن بگردد در اختيارش مى‏گذارد.

و آغاز اين برنامه زمانى بود كه ملاحظه كرد «يكى از آن دو دختر كه با نهايت حيا گام بر مى‏داشت (و پيدا بود از سخن گفتن با يك جوان بيگانه شرم دارد به سراغ او آمد، و تنها اين جمله را) گفت: پدرم از تو دعوت مى‏كند تا پاداش و مزد آبى را كه از چاه براى گوسفندان ما كشيدى به تو بدهد»! (فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا).

برق اميدى در دل او جستن كرد گويا احساس كرد با مرد بزرگى رو برو خواهد شد، مرد حق شناسى كه حتى حاضر نيست زحمت انسانى، حتى به اندازه كشيدن يك دلو آب بدون پاداش بماند.

آرى! آن پير مرد كسى جز شعيب پيامبر خدا نبود.

موسى حركت كرد و به سوى خانه شعيب آمد، طبق بعضى از روايات دختر براى راهنمايى از پيش رو حركت مى‏كرد و موسى از پشت سرش، باد بر لباس دختر مى‏وزيد و ممكن بود لباس را از اندام او كنار زند، حيا و عفت موسى (ع) اجازه نمى‏داد چنين شود، به دختر گفت: من از جلو مى‏روم بر سر دو راهيها و چند راهيها مرا راهنمايى كن.

موسى وارد خانه شعيب شد و ماجراى خود را براى او باز گو كرد.

قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه موسى نزد او آمد [شعيب‏] آمد و سر گذشت خود را شرح داد گفت: نترس، از قوم ظالم نجات يافتى» (فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ).

موسى به زودى متوجه شد استاد بزرگى پيدا كرده است. شعيب نيز احساس كرد شاگرد لايق و مستعدى يافته.

 (آيه 26)- موسى در خانه شعيب: اين ششمين صحنه از زندگى موسى در اين ماجراى بزرگ است.

موسى بعد از آن كه سر گذشت خود را براى شعيب باز گو كرد، يكى از دخترانش زبان به سخن گشود و با اين عبارت كوتاه و پر معنى به پدر پيشنهاد                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 458

 استخدام موسى براى نگهدارى گوسفندان كرد «گفت: اى پدر! اين جوان را استخدام كن، چرا كه بهترين كسى كه مى‏توانى استخدام كنى آن فرد است كه قوى و امين باشد» او هم امتحان نيرومندى خود را داده هم پاكى و درستكارى را (قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ).

مهمترين شرايط مديريت به صورت كلى در اين جمله كوتاه خلاصه شده است- قدرت و امانت.

 (آيه 27)- در اينجا شعيب از پيشنهاد دخترش استقبال كرد، رو به موسى نموده چنين «گفت: من مى‏خواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو در آورم به اين شرط كه هشت سال براى من كار كنى»! (قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى‏ أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ).

سپس افزود: «و اگر هشت سال را به ده سال تكميل كنى محبتى كرده‏اى» اما بر تو واجب نيست! (فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ).

و به هر حال «من نمى‏خواهم كار را بر تو مشكل بگيرم، و ان شاء اللّه به زودى خواهى ديد كه من از صالحانم» (وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ).

 (آيه 28)- موسى به عنوان موافقت و قبول اين عقد «گفت: اين قرار دادى ميان من و تو باشد» (قالَ ذلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ).

البته «هر كدام از اين دو مدت (هشت سال يا ده سال) را انجام دهم ظلمى بر من نخواهد بود و در انتخاب آن آزادم» (أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَّ).

و براى محكم كارى و استمداد از نام پروردگار افزود: «و خدا بر آنچه ما مى‏گوييم شاهد و گواه است» (وَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ).

و به همين سادگى موسى داماد شعيب شد!

 (آيه 29)- نخستين جرقه وحى! در اينجا به هفتمين صحنه از اين داستان مى‏رسيم: هيچ كس دقيقا نمى‏داند در اين ده سال بر موسى چه گذشت اما بدون شك اين ده سال از بهترين سالهاى عمر موسى بود.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 459

 بديهى است موسى به اين قانع نيست كه تا پايان عمر شبانى كند- هر چند محضر شعيب براى او بسيار مغتنم بود- او بايد به يارى قوم خود بشتابد كه در زنجير اسارت گرفتارند و در جهل و نادانى و بى‏خبرى غوطه‏ورند.

به هر حال قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه موسى مدت خود را به پايان رسانيد و همراه خانواده‏اش (از مدين به سوى مصر) حركت كرد، از جانب طور آتشى ديد»! (فَلَمَّا قَضى‏ مُوسَى الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً).

 «به خانواده‏اش گفت: درنگ كنيد كه من آتشى ديدم (مى‏روم) شايد خبرى از آن براى شما بياورم، يا شعله‏اى از آتش، تا با آن گرم شويد» (قالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ).

از ذيل آيه استفاده مى‏شود كه او راه را گم كرده بود، و شبى بود سرد و ناراحت كننده.

 (آيه 30)- «هنگامى كه به سراغ آتش آمد (ديد آتشى است نه همچون آتشهاى ديگر خالى از حرارت و سوزندگى، يك پارچه نور و صفا، در همين حال كه موسى سخت در تعجب فرو رفته بود) ناگهان از ساحل راست وادى در آن سر زمين بلند و پر بركت از ميان يك درخت ندا داده شده كه: اى موسى! منم خداوند پروردگار عالميان» (فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يا مُوسى‏ إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ).

 (آيه 31)- اما با توجه به مأموريت بزرگ و سنگينى كه موسى بر عهده دارد بايد معجزاتى بزرگ به تناسب آن از سوى خدا در اختيارش قرار داده شود كه به دو قسمت مهم آن در اين آيات اشاره شده است.

نخست اين كه: به موسى ندا داده شد كه «عصايت را بيفكن (و موسى عصا را افكند) هنگامى كه به آن نگاه كرد ديد همچون مارى است كه با سرعت و شدت حركت مى‏كند، موسى (ترسيد و) به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد»! (وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ).

در اين هنگام بار ديگر موسى ندا را شنيد كه به او مى‏گويد: «اى موسى! بر گرد                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 460

 و نترس تو در امان هستى»! (يا مُوسى‏ أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ).

 (آيه 32)- معجزه نخستين، آيتى از وحشت بود، سپس به او دستور داده مى‏شود كه به سراغ معجزه ديگرش برود كه آيتى از نور و اميد است و مجموع آن دو تركيبى از «انذار» و «بشارت» خواهد بود، به او فرمان داده شد:

 «دست خود را در گريبانت كن (و بيرون آور) هنگامى كه خارج مى‏شود سفيد و درخشنده است، بدون عيب و نقص» (اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ).

مشاهده اين خارق عادات عجيب، در آن شب تاريك و در آن بيابان خالى، موسى را سخت تكان داد، و براى اين كه آرامش خويش را باز يابد دستور ديگرى به او داده شد.

دستور اين بود: «و دستهايت را بر سينه‏ات بگذار تا ترس و وحشت از تو دور شود» (وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ).

سپس همان ندا به موسى گفت: «اين دو [معجزه عصا و يد بيضا] برهان روشن از پروردگارت بسوى فرعون و اطرافيان اوست كه آنها قوم فاسقى هستند» (فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ).

(آيه 33)- در اينجا موسى (ع) به ياد حادثه مهم زندگيش در مصر افتاد، حادثه كشتن مرد ظالم قبطى و بسيج نيروهاى فرعونى براى تلافى خون او.

لذا در اينجا «عرض مى‏كند: پروردگارا! من از آنها يك نفر را كشته‏ام، مى‏ترسم (به تلافى خون او) مرا به قتل برسانند» و اين مأموريت ناتمام بماند (قالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ).

 (آيه 34)- از اين گذشته من تنها هستم و زبانم آنقدر فصيح نيست، «و برادرم هارون را نيز با من بفرست كه زبانش از من گوياتر است، تا مرا يارى و تصديق كند، من از اين بيم دارم كه تنها بمانم و تكذيبم كنند» و اين كار بزرگ به انجام نرسد (وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ).

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 461

 (آيه 35)- خداوند نيز دعوت او را اجابت كرد، و به او اطمينان كافى داد و فرمود: «ما بازوان تو را به وسيله برادرت (هارون) محكم مى‏كنيم» (قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ).

 «و براى شما (در تمام مراحل) سلطه و برترى قرار مى‏دهيم» (وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً).

كاملا مطمئن باشيد «آنها به بركت آيات ما هرگز به شما دست نمى‏يابند» (فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما بِآياتِنا).

بلكه «شما و پيروانتان غالب و پيروزيد» (أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ).

 (آيه 36)- موسى در برابر فرعون: در اينجا با هشتمين صحنه از اين ماجراى بزرگ رو به رو مى‏شويم.

موسى (ع) فرمان نبوت و رسالت را در آن شب تاريك و در آن سر زمين مقدس از خداوند دريافت نمود، به مصر آمد و برادرش هارون را با خبر ساخت، هر دو به سراغ فرعون رفتند.

چنانكه قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه موسى با معجزات روشن ما به سراغ آنها آمد، آنها گفتند: اين چيزى جز سحر نيست كه به دروغ (به خدا) بسته شده است»! (فَلَمَّا جاءَهُمْ مُوسى‏ بِآياتِنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَرىً).

 «ما هرگز چنين چيزى را در نياكان خود نشنيده‏ايم»! (وَ ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ).

آنها به حربه سحر متوسل شدند همان حربه‏اى كه همه جباران و گمراهان در طول تاريخ در برابر معجزات انبيا به آن متوسل مى‏شدند.

 (آيه 37)- اما «موسى (در پاسخ آنها با لحن تهديدآميزى چنين) گفت:

پروردگار من از حال كسانى كه هدايت را از نزد او براى مردم مى‏آورند آگاه‏تر است، و همچنين از كسانى كه سر انجام دنيا و آخرت از آنهاست» (وَ قالَ مُوسى‏ رَبِّي أَعْلَمُ بِمَنْ جاءَ بِالْهُدى‏ مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ).

اشاره به اين كه خدا به خوبى از حال من و حقانيت دعوت من آگاه است، هر                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 462

 چند شما مرا متهم به دروغ كنيد.

از اين گذشته مطمئن باشيد اگر من دروغگو باشم ظالم هستم «و ظالمان هرگز رستگار نخواهند شد» (إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ).

 (آيه 38)- در اينجا با نهمين صحنه از اين تاريخ پر ماجرا و آموزنده مواجه مى‏شويم.

آوازه پيروزى موسى (ع) بر ساحران و ايمان ساحران در سراسر مصر پيچيد و موقعيت حكومت فرعونيان سخت به خطر افتاد بايد افكار عمومى را به هر قيمتى كه هست از اين مسأله منحرف ساخت و يك سلسله مشغوليات ذهنى كه بتواند مردم را اغفال و تحميق كند فراهم ساخت.

فرعون در اين زمينه به مشورت نشست، و در نتيجه فكرش به چيزى رسيد كه در اين آيه آمده است: «فرعون گفت: اى جمعيت اشراف! من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم»! (وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي).

خداى زمينى مسلما منم! و اما خداى آسمان دليلى بر وجود او در دست نيست، ولى من احتياط را از دست نمى‏دهم و به تحقيق مى‏پردازم! سپس رو به وزيرش هامان كرد گفت: «اى هامان! برايم آتشى بر گل بيفروز» و آجرهاى محكمى بساز (فَأَوْقِدْ لِي يا هامانُ عَلَى الطِّينِ).

 «و براى من برج بلندى ترتيب ده تا از خداى موسى خبر گيرم هر چند من گمان مى‏كنم او از دروغگويان است»! (فَاجْعَلْ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلى‏ إِلهِ مُوسى‏ وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكاذِبِينَ).

هنگامى كه ساختمان به اتمام رسيد، روزى فرعون با تشريفاتى به آنجا آمد، و شخصا از برج عظيم بالا رفت.

معروف است تيرى به كمان گذاشت به آسمان پرتاب كرد تير بر اثر اصابت به پرنده‏اى، و يا طبق توطئه قبلى خودش خون‏آلود بازگشت فرعون از آنجا پايين آمد و به مردم گفت: برويد و فكرتان راحت باشد خداى موسى را كشتم! حتما گروهى از ساده لوحان و مقلدان چشم و گوش بسته حكومت وقت اين                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 463

 خبر را باور كردند و در همه جا پخش نمودند، و از آن سر گرمى تازه‏اى براى اغفال مردم مصر ساختند.

 (آيه 39)- قرآن سپس به استكبار فرعون و فرعونيان و عدم تسليم آنها در برابر «مبدأ» و «معاد»- كه ريشه جنايات آنها نيز از انكار همين دو اصل سر چشمه مى‏گرفت- پرداخته چنين مى‏گويد: «فرعون و لشكريانش به ناحق در زمين استكبار كردند (و خدا را كه آفريننده بزرگ زمين و آسمان است انكار نمودند) و گمان كردند كه (قيامتى در كار نيست، و) به سوى ما باز گردانده نمى‏شوند» (وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ).

 (آيه 40)- اما ببينيم سر انجام اين كبر و غرور به كجا رسيد، قرآن مى‏گويد:

 «ما او و لشكريانش را گرفتيم و آنها را در دريا پرتاب كرديم»! (فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِي الْيَمِّ).

آرى! مرگ آنها را به دست عامل حياتشان سپرديم، و نيل را كه رمز عظمت و قدرت آنها بود به گورستانشان مبدل ساختيم! و در پايان آيه روى سخن را به پيامبر اسلام كرده، مى‏فرمايد: «پس ببين عاقبت كار ظالمان چگونه بود»؟ (فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمِينَ).

 (آيه 41)- بعد مى‏افزايد: «و آنان [فرعونيان‏] را پيشوايانى قرار داديم كه به آتش (دوزخ) دعوت مى‏كنند و روز رستاخيز يارى نخواهند شد» (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ).

همان گونه كه در اين جهان ائمه ضلال بودند، در آنجا نيز پيشوايان دوزخند.

 (آيه 42)- باز براى تأكيد بيشتر، قرآن چهره آنها را در دنيا و آخرت، چنين ترسيم مى‏كند: «و در اين دنيا نيز لعنتى بدنبال آنان قرار داديم و روز قيامت از زشت رويانند» (وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ).

لعنت خدا كه همان طرد از رحمت است، و لعنت فرشتگان و مؤمنان كه نفرين است، هر صبح و شام و هر وقت و بى‏وقت نثار آنها مى‏شود.

 (آيه 43)- در اينجا به دهمين صحنه يعنى آخرين بخش از آيات مربوط                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 464

 به داستان پر ماجراى موسى (ع) مى‏رسيم، كه سخن از نزول احكام، و تورات مى‏گويد: يعنى زمانى كه دوران «نفى طاغوت» پايان گرفته، و دوران سازندگى و اثبات آغاز مى‏شود.

نخست مى‏فرمايد: «و ما به موسى كتاب آسمانى داديم بعد از آن كه اقوام قرون نخستين را هلاك كرديم (كتابى كه) براى مردم بصيرت آفرين بود، و مايه هدايت و رحمت تا متذكر شوند» (وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ مِنْ بَعْدِ ما أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولى‏ بَصائِرَ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ).

 (آيه 44)- سپس به بيان اين حقيقت مى‏پردازد كه آنچه را در باره موسى و فرعون با تمام ريزه كاريهاى دقيق آن بيان كرديم، خود دليلى است بر حقانيت قرآن تو، چرا كه تو در اين صحنه‏ها هرگز حاضر نبودى و اين ماجرا را با چشم نديدى بلكه اين لطف خدا بود كه اين آيات را براى هدايت مردم بر تو نازل كرد.

مى‏گويد: «و تو در جانب غربى نبودى هنگامى كه ما فرمان نبوت را به موسى داديم، و تو از شاهدان (اين ماجراها) محسوب نمى‏شدى» (وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنا إِلى‏ مُوسَى الْأَمْرَ وَ ما كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ).

 (آيه 45)- سپس مى‏افزايد: «ولى ما اقوامى را در اعصار مختلف خلق كرديم، و زمانهاى طولانى بر آنها گذشت» كه آثار انبيا از دلهايشان محو شد پس تو را با كتاب آسمانيت فرستاديم (وَ لكِنَّا أَنْشَأْنا قُرُوناً فَتَطاوَلَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ).

 «تو هرگز در ميان مردم مدين اقامت نداشتى تا (از وضع آنان آگاه باشى و) آيات ما را براى آنها [مشركان مكّه‏] بخوانى» (وَ ما كُنْتَ ثاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ تَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِنا).

 «ولى ما بوديم كه تو را فرستاديم» و اين آيات را در اختيارت قرار داديم (وَ لكِنَّا كُنَّا مُرْسِلِينَ).

 (آيه 46)- باز براى تأكيد همين معنى مى‏افزايد: «تو در كنار طور نبودى زمانى كه ما ندا داديم» و فرمان نبوّت را به نام موسى صادر كرديم (وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ إِذْ نادَيْنا).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 465

 «ولى اين رحمتى از سوى پروردگارت بود (كه اين اخبار را در اختيار تو نهاد) تا به وسيله آن قومى را انذار كنى كه پيش از تو هيچ انذار كننده‏اى براى آنها نيامده است شايد متذكر شوند» (وَ لكِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أَتاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ).

 (آيه 47)- هر روز به بهانه‏اى از حق مى‏گريزند! از آنجا كه در آيات گذشته سخن از ارسال پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به عنوان انذار كننده و بيم دهنده بود در اين آيه به لطفى كه بر وجود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مترتب است اشاره كرده، مى‏گويد: «هر گاه ما (پيش از فرستادن پيامبرى) آنها را به خاطر اعمالشان مجازات مى‏كرديم، مى‏گفتند: پروردگارا! چرا رسولى براى ما نفرستادى تا آيات تو را پيروى كنيم و از مؤمنان باشيم» اگر به خاطر اين نبود مجازات آنها به جهت اعمال و كفرشان حتى نياز به ارسال پيامبر نداشت (وَ لَوْ لا أَنْ تُصِيبَهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ فَيَقُولُوا رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آياتِكَ وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ).

در حقيقت آيه اشاره به اين نكته است كه راه حق روشن است، و هر عقلى حاكم به بطلان شرك و بت پرستى است، و زشتى بسيارى از اعمال آنها همچون مظالم و ستمها از مستقلات حكم عقل مى‏باشد.

 (آيه 48)- سپس به بهانه جوئيهاى آنها اشاره مى‏كند كه آنها بعد از ارسال رسل نيز دست از بهانه گيرى بر نداشتند، و باز به راههاى انحرافى خود ادامه دادند.

مى‏گويد: «پس هنگامى كه حق از نزد ما براى آنها آمد گفتند: چرا به اين پيامبر مثل همان چيزى كه به موسى داده شد اعطا نگرديده است»؟! (فَلَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا لَوْ لا أُوتِيَ مِثْلَ ما أُوتِيَ مُوسى‏).

چرا عصاى موسى در دست او نيست؟ چرا يد بيضا ندارد؟ چرا دريا براى او شكافته نمى‏شود؟ چرا دشمنانش غرق نمى‏شوند؟ چرا و چرا؟! ...

قرآن به پاسخ اين بهانه جويى‏ها پرداخته، مى‏گويد: «مگر (بهانه جويانى همانند اينها) معجزاتى را كه در گذشته به موسى داده شده انكار نكردند»؟! (أَ وَ لَمْ يَكْفُرُوا بِما أُوتِيَ مُوسى‏ مِنْ قَبْلُ).

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 466

 «گفتند: اين دو (موسى و هارون) دو نفر ساحرند كه دست به دست هم داده‏اند (تا ما را گمراه كنند) و گفتند: ما به هر كدام از آنها كافريم»! قالُوا سِحْرانِ تَظاهَرا وَ قالُوا إِنَّا بِكُلٍّ كافِرُونَ.

 (آيه 49)- به هر حال مشركان لجوج اصرار داشتند كه چرا پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و سلّم معجزاتى همچون موسى نداشته است؟ و از سوى ديگر نه به گفته‏ها و گواهى تورات در باره علائم پيامبر صلى اللّه عليه و سلّم اعتماد مى‏كردند، و نه به قرآن مجيد و آيات پرعظمتش.

لذا قرآن، روى سخن را به پيامبر صلى اللّه عليه و سلّم كرده، و مى‏گويد: «بگو: اگر شما راست مى‏گوييد (كه اين دو كتاب از سوى خدا نيست) كتابى روشنتر و هدايت‏بخشتر از آنها از سوى خدا بياوريد تا من از آن پيروى كنم قُلْ فَأْتُوا بِكِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ هُوَ أَهْدى‏ مِنْهُما أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ.

اگر چيزى در دست پيامبر اسلام جز اين قرآن نبود براى اثبات حقانيت دعوتش كفايت مى‏كرد، ولى آنها حق طلب نيستند بلكه مشتى بهانه‏جويانند.

 (آيه 50)- سپس اضافه مى‏كند: «اگر اين پيشنهاد تو را نپذيرند بدان كه آنان از هوسهاى خود پيروى مى‏كنند»! فَإِنْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّما يَتَّبِعُونَ أَهْواءَهُمْ.

 «و آيا گمراهتر از آن كسى كه پيروى هواى نفس خويش كرده و هيچ هدايت الهى را نپذيرفته كسى پيدا مى‏شود»؟ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ.

 «مسلما خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى‏كند»! إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ.

در روايات متعددى آيه فوق به كسانى تفسير شده است كه امام و رهبر الهى را نپذيرفته‏اند و تنها به آراى خويش تكيه مى‏كنند.

اين روايات در حقيقت از قبيل مصداق روشن است و به تعبير ديگر انسان نيازمند به هدايت الهى است، اين هدايت گاهى در كتاب آسمانى منعكس مى‏شود،                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 467

 و گاه در وجود پيامبر و سنّت او، و گاه در اوصياى معصومش، و گاه در منطق عقل و خرد.

مهم آن است كه انسان در خط هدايت الهى باشد و نه هواى نفس، تا بتواند از اين انوار هدايت بهره‏مند گردد.