X
تبلیغات
تفسیر قرآن - سوره اسراء - آیه های 1 تا 50
این سايت حاوی تفسیر کل قرآن میباشد که از تفسیر نمونه برگرفته شده است .

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 615

آغاز جزء پانزدهم قرآن مجيد

سوره اسراء [17]

اين سوره در «مكّه» نازل شده و داراى 111 آيه است‏

قبل از ورود در تفسير اين سوره توجه به چند نكته لازم است:

1- نامهاى اين سوره:

نام مشهور اين سوره «بنى اسرائيل» است و نامهاى ديگرى نيز از قبيل «اسراء» و «سبحان» دارد.

اگر نام «بنى اسرائيل» بر آن گذارده شده به خاطر آن است كه بخش قابل ملاحظه‏اى در آغاز و پايان اين سوره پيرامون بنى اسرائيل است.

و اگر به آن «اسراء» گفته مى‏شود به خاطر نخستين آيه آن است كه پيرامون اسراء (معراج) پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سخن مى‏گويد، و «سبحان» نيز از نخستين كلمه اين سوره گرفته شده است.

2- محتواى سوره:

اين سوره بنابر مشهور در مكّه نازل شده و طبعا ويژگيهاى سوره‏هاى مكّى در آن جمع است، و بطور كلى مى‏توان گفت آيات اين سوره بر چند محور زير دور مى‏زند.

1- دلائل نبوت مخصوصا قرآن و نيز معراج.

2- بحثهائى مربوط به معاد، مسأله كيفر و پاداش و نامه اعمال و نتائج آن.

3- بخشى از تاريخ پرماجراى بنى اسرائيل.

4- مسأله آزادى اراده و اختيار.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 616

 5- مسأله حساب و كتاب در زندگى اين جهان.

6- حق شناسى در همه سطوح، مخصوصا در باره خويشاوندان، و بخصوص پدر و مادر.

7- تحريم «اسراف و تبذير» و «بخل» و «فرزندكشى» و «زنا» و «خوردن مال يتيمان» و «كم فروشى» و «تكبر» و «خونريزى».

8- بحثهايى در زمينه توحيد و خداشناسى.

9- مبارزه با هرگونه لجاجت در برابر حق.

10- شخصيت انسان و فضيلت و برترى او بر مخلوقات ديگر.

11- تأثير قرآن براى درمان هرگونه بيمارى اخلاقى و اجتماعى.

12- اعجاز قرآن و عدم توانايى مقابله با آن.

13- وسوسه‏هاى شيطان و هشدار به همه مؤمنان.

14- بخشى از تعليمات مختلف اخلاقى.

15- و سر انجام فرازهايى از تاريخ پيامبران به عنوان درسهاى عبرتى براى همه انسانها و شاهدى براى مسائل مزبور.

3- فضيلت تلاوت سوره:

در روايات اجر و پاداش فراوانى براى كسى كه اين سوره را بخواند نقل شده از جمله اين كه: در روايتى از امام صادق عليه السّلام چنين مى‏خوانيم: «كسى كه سوره بنى اسرائيل را هر شب جمعه بخواند از دنيا نخواهد رفت تا اين كه قائم را درك كند و از يارانش خواهد بود».

كرارا گفته‏ايم اين پاداشها و فضيلتها هرگز براى خواندن تنها نيست، بلكه خواندنى است كه توأم با تفكر و انديشه و سپس الهام گرفتن براى عمل بوده باشد.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

 (آيه 1)- معراج‏گاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله! نخستين آيه اين سوره از مسأله «اسرا» يعنى، سفر شبانه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از «مسجد الحرام» به «مسجد اقصى» (بيت المقدس) كه مقدمه‏اى براى معراج بوده است سخن مى‏گويد، اين سفر كه در يك شب و مدت                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 617

 كوتاهى صورت گرفت حد اقل در شرايط آن زمان از طرق عادى به هيچ وجه امكان‏پذير نبود، و جنبه اعجاز آميز و كاملا خارق العاده داشت.

نخست مى‏گويد: «منزّه است آن خداوندى كه بنده‏اش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى- كه گردا گردش را پربركت ساخته‏ايم- برد» (سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ).

اين سير شبانه خارق العاده «به خاطر آن بود كه بخشى از آيات عظمت خود را به او نشان دهيم» (لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا).

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گرچه عظمت خدا را شناخته بود، اما سير در آسمانها به روح پرعظمت او در پرتو مشاهده آن آيات بيّنات عظمت بيشترى داد تا آمادگى فزونترى براى هدايت انسانها پيدا كند.

و در پايان اضافه مى‏كند: «خداوند شنوا و بيناست» «إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ).

اشاره به اين كه اگر خداوند پيامبرش را براى اين افتخار برگزيد بى‏دليل نبود، زيرا او گفتار و كردارى آنچنان پاك و شايسته داشت كه اين لباس بر قامتش كاملا زيبا بود، خداوند گفتار پيامبرش را شنيده و كردار او را ديده و لياقتش را براى اين مقام پذيرفته بود «1».

 (آيه 2)- از آنجا كه نخستين آيه اين سوره از سير پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سخن مى‏گفت، و اين گونه موضوعات غالبا از طرف مشركان و مخالفان مورد انكار واقع مى‏شد كه چگونه ممكن است پيامبرى از ميان ما برخيزد كه اين همه افتخار داشته باشد لذا قرآن در اينجا اشاره به دعوت موسى و كتاب آسمانى او مى‏كند تا معلوم شود اين‏

__________________________________________________

 (1) مشهور و معروف در ميان دانشمندان اسلام اين است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به هنگامى كه در مكّه بود در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى در بيت المقدس به قدرت پروردگار آمد، و از آنجا به آسمانها صعود كرد، و آثار عظمت خدا را در پهنه آسمان مشاهده نمود و همان شب به مكّه بازگشت. و نيز مشهور و معروف آن است كه اين سير زمينى و آسمانى را با جسم و روح توأما انجام داد.

در زمينه «معراج» مطالب ديگرى هست كه به خواست خدا در ذيل سوره «نجم» خواهد آمد.

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 618

برنامه رسالت چيز نوظهورى نيست، همچنين مخالفت لجوجانه و سرسختانه مشركان نيز در تاريخ گذشته مخصوصا تاريخ بنى اسرائيل، سابقه دارد.

آيه مى‏گويد: «و ما به موسى كتاب (آسمانى) داديم» (وَ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ).

 «و آن را مايه هدايت بنى اسرائيل قرار داديم» (وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرائِيلَ).

بدون شك منظور از «كتاب» در اينجا «تورات» است كه خداوند براى هدايت بنى اسرائيل در اختيار موسى (ع) گذاشت.

سپس به هدف اساسى بعثت پيامبران از جمله موسى اشاره مى‏كند كه به آنها گفتيم: «غير مرا و كيل و تكيه‏گاه خود قرار ندهيد» (أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلًا).

اين يكى از شاخه‏هاى اصلى توحيد است، توحيد در عمل كه نشانه توحيد در عقيده است، كسى كه مؤثر واقعى را در جهان هستى تنها خدا مى‏داند به غير او تكيه نخواهد كرد.

 (آيه 3)- در اين آيه براى اين كه عواطف بنى اسرائيل را در رابطه با شكرگزارى از نعمتهاى الهى مخصوصا نعمت معنوى و روحانى كتاب آسمانى برانگيزد آنها را مخاطب ساخته، مى‏گويد: «اى فرزندان كسانى كه با نوح در كشتى حمل كرديم»! (ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ).

فراموش نكنيد كه: «نوح بنده شكرگزارى بود» (إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً).

شما كه فرزندان ياران نوح هستيد چرا به همان برنامه نياكان با ايمانتان اقتدا نكنيد؟ چرا در راه كفران گام بگذاريد؟!

 (آيه 4)- سپس به ذكر گوشه‏اى از تاريخ پرماجراى بنى اسرائيل پرداخته، مى‏گويد: «و ما در كتاب (تورات) به بنى اسرائيل اعلام كرديم كه شما در زمين، دو بار فساد خواهيد كرد، و راه طغيان بزرگى را در پيش خواهيد گرفت» (وَ قَضَيْنا إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيراً).

منظور از كلمه «الارض» به قرينه آيات بعد سرزمين مقدس فلسطين است كه «مسجد الاقصى» در آن واقع شده است.

 (آيه 5)- سپس به شرح اين دو فساد بزرگ و حوادثى كه بعد از آن به عنوان                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 619

 مجازات الهى واقع شد پرداخته، چنين مى‏گويد: «هنگامى كه نخستين وعده فرا رسد (و شما دست به فساد و خونريزى و ظلم و جنايت بزنيد) ما گروهى از بندگان بسيار نيرومند (و رزمنده و جنگجوى) خود را به سراغ شما مى‏فرستيم» تا به كيفر اعمالتان شما را درهم بكوبند (فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ).

اين قوم جنگجو آن چنان بر شما هجوم مى‏برند كه حتى براى يافتن نفراتتان «هر خانه و ديارى را جستجو مى‏كنند» (فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ).

 «و اين يك وعده قطعى و تخلف ناپذير خواهد بود» (وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولًا).

 (آيه 6)- «سپس (الطاف الهى بار ديگر به سراغ شما مى‏آيد و) شما را بر آن (قوم مهاجم) چيره مى‏كنيم» (ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ).

 «و شما را به وسيله اموال و ثروت سرشار و فرزندانى كمك خواهيم كرد» (وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ).

 «و نفرات شما را بيشتر (از دشمن) قرار مى‏دهيم» (وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً).

 (آيه 7)- اين گونه الطاف الهى شامل حال شما مى‏شود شايد به خود آييد و به اصلاح خويشتن بپردازيد دست از زشتيها برداريد و به نيكيها رو آريد، چرا كه:

 «اگر نيكى كنيد به خود نيكى كرده‏ايد و اگر بدى كنيد بازهم به خود مى‏كنيد» (إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها).

اين يك سنت هميشگى است نيكيها و بديها سر انجام به خود انسان باز مى‏گردد. ولى مع الاسف نه آن مجازات شما را بيدار مى‏كند و نه اين نعمت و رحمت مجدد الهى، باز هم به طغيان مى‏پرازيد و راه ظلم و ستم و تعدى و تجاوز را پيش مى‏گيريد و «فساد كبير» در زمين ايجاد مى‏كنيد و برترى جويى را از حد مى‏گذرانيد.

سپس وعده دوم الهى فرا مى‏رسد: «و هنگامى كه وعده دوم فرا رسد (باز گروهى جنگجو و پيكارگر بر شما چيره مى‏شوند، آن چنان بلايى به سرتان مى‏آورند كه) آثار غم و اندوه از صورتهايتان ظاهر مى‏شود» (فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 620

 آنها حتى بزرگ معبدتان بيت المقدس را از دست شما مى‏گيرند «و داخل مسجد (الأقصى) مى‏شوند همانگونه كه بار اول وارد شدند» (وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ).

آنها به اين هم قناعت نمى‏كنند «و آنچه را زير سلطه خود مى‏گيرند، درهم مى‏كوبند» (وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِيراً).

 (آيه 8)- با اين حال باز درهاى توبه و بازگشت شما به سوى خدا بسته نيست باز هم «اميد است پروردگارتان به شما رحم كند» (عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ).

 «و هرگاه (به سوى ما) برگرديد ما هم باز مى‏گرديم» (وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا).

و لطف و رحمت خود را به شما باز مى‏گردانيم، و اگر به فساد و برترى جويى گراييد باز هم شما را به كيفر شديد گرفتار خواهيم ساخت.

و تازه اين مجازات دنياست «و جهنم را براى كافران زندان سختى قرار داديم» (وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً).

دو فساد بزرگ تاريخى بنى اسرائيل: در آيات فوق، سخن از دو انحراف اجتماعى بنى اسرائيل كه منجر به فساد و برترى جويى مى‏گردد به ميان آمده است، كه به دنبال هر يك از اين دو، خداوند مردانى نيرومند و پيكارجو را بر آنها مسلط ساخته تا آنها را سخت مجازات كنند و به كيفر اعمالشان برسانند.

آنچه از تاريخ بنى اسرائيل استفاده مى‏شود اين است كه نخستين كسى كه بر آنها هجوم آورد و «بيت المقدس» را ويران كرد، بخت نصّر پادشاه بابل بود، و هفتاد سال بيت المقدس به همان حال باقى ماند، تا يهود قيام كردند و آن را نوسازى نمودند، دومين كسى كه بر آنها هجوم برد قيصر روم اسپيانوس بود كه وزيرش «طرطوز» را مأمور اين كار كرد، او به تخريب بيت المقدس و تضعيف و قتل بنى اسرائيل كمر بست، و اين حدود يكصد سال قبل از ميلاد بود.

بنابراين ممكن است دو حادثه‏اى كه قرآن به آن اشاره مى‏كند همان باشد كه در تاريخ بنى اسرائيل نيز آمده است.

 (آيه 9)- مستقيم‏ترين راه خوشبختى! در آيات گذشته سخن از بنى اسرائيل                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 621

 و كتاب آسمانيشان تورات و تخلفشان از اين برنامه الهى و كيفرهايشان در اين رابطه در ميان بود.

از اين بحث به «قرآن مجيد» كتاب آسمانى مسلمين كه آخرين حلقه كتب آسمانى است منتقل شده، مى‏گويد: «اين قرآن مردم را به آيينى كه مستقيم‏ترين و پابرجاترين آيينهاست هدايت مى‏كند» (إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ).

يعنى «قرآن به طريقه‏اى كه مستقيم‏ترين و صافترين و پابرجاترين طرق است دعوت مى‏كند».

صافتر و مستقيم‏تر، از نظر عقائدى كه عرضه مى‏كند. صافتر و مستقيم‏تر، از اين نظر كه ميان ظاهر و باطن، عقيده و عمل، تفكر و برنامه، همگونى ايجاد كرده و همه را به سوى «اللّه» دعوت مى‏كند.

صافتر و مستقيم‏تر، از نظر قوانين اجتماعى و اقتصادى و نظامات سياسى كه بر جامعه انسانى حكم فرما مى‏سازد.

و بالاخره صافتر و مستقيم‏تر از نظر نظام حكومتى كه برپا دارنده عدل است و درهم كوبنده ستم و ستمگران.

سپس از آن‏جا كه موضع گيريهاى مردم در برابر اين برنامه مستقيم الهى مختلف است، به دو نوع موضع گيرى مشخص و نتائج آن اشاره كرده، مى‏فرمايد:

 «و اين قرآن به مؤمنانى كه اعمال صالح انجام مى‏دهند مژده مى‏دهد كه براى آنان پاداش بزرگى است» (وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً).

 (آيه 10)- «و (به) آنها كه ايمان به آخرت و دادگاه بزرگش ندارند (و طبعا عمل صالحى نيز انجام نمى‏دهند نيز بشارت مى‏دهد كه) عذاب دردناكى براى آنها آماده كرده‏ايم» (وَ أَنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً).

تعبير به «بشارت» در مورد مؤمنان دليلش روشن است، ولى در مورد افراد بى‏ايمان و طغيانگر در حقيقت يك نوع استهزاء است.

 (آيه 11)- در اين آيه به تناسب بحث گذشته به يكى از علل مهم بى‏ايمانى كه عدم مطالعه كافى در امور است اشاره كرده، چنين مى‏فرمايد: «و انسان                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 622

 همان گونه كه نيكيها را طلب مى‏كند (به خاطر دستپاچگى و عدم مطالعه كافى) به طلب بديها برمى‏خيزد» (وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ).

 «چرا كه انسان ذاتا عجول است» (وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا).

در حقيقت «عجول» بودن انسان براى كسب منافع بيشتر و شتابزدگى او در تحصيل «خير» و منفعت سبب مى‏شود كه تمام جوانب مسائل را مورد بررسى قرار ندهد، و چه بسيار كه با اين عجله، نتواند خير واقعى خود را تشخيص دهد، بلكه هوى و هوسهاى سركش چهره حقيقت را در نظرش دگرگون سازد و به دنبال شرّ برود.

و در اين حال همان گونه كه انسان، از خدا تقاضاى نيكى مى‏كند، بر اثر سوء تشخيص خود، بديها را از او تقاضا مى‏كند، و همان گونه كه براى نيكى تلاش مى‏كند، به دنبال شر و بدى مى‏رود، و اين بلاى بزرگى است براى نوع انسانها و مانع عجيبى است در طريق سعادت، و موجب ندامت و خسران! در حديثى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل شده كه فرمود: «مردم را عجله هلاك مى‏كند، اگر مردم با تأمل كارها را انجام مى‏دادند كسى هلاك نمى‏شد».

البته در روايات اسلامى بابى در زمينه «تعجيل (و سرعت) در كار خير داريم» از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مى‏خوانيم: «خداوند كار نيكى را دوست دارد كه در آن شتاب شود».

به هر حال عجله مذموم آن است كه به هنگام بررسى و مطالعه در جوانب كار و شناخت صورت گيرد، اما سرعت و عجله ممدوح آن است كه بعد از تصميم گيرى لازم، در اجرا درنگ نشود، و لذا در روايات مى‏خوانيم: «در كار خير، عجله كنيد» يعنى بعد از آن كه خير بودن كارى ثابت شد ديگر جاى مسامحه نيست.

 (آيه 12)- در اين آيه از آفرينش شب و روز و منافع و بركات اين دو و وجود حساب و كتاب در عالم سخن مى‏گويد تا هم دليلى باشد بر توحيد و شناخت خدا و بحث گذشته معاد را تكميل كند و هم شاهدى باشد بر لزوم دقت در عواقب كارها و عدم شتابزدگى مى‏فرمايد: «ما شب و روز را دو نشانه (توحيد و عظمت خود) قرار داديم» (وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 623

 «سپس نشانه شب را محو كرده، و نشانه روز را روشنى بخش (به جاى آن) قرار داديم» (فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً).

و از اين كار دو هدف داشتيم، نخست اين كه « (در پرتو آن) فضل پروردگارتان را بطلبيد» و به تلاش زندگى برخيزيد (لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ).

هدف ديگر اين كه: «عدد سالها و حساب (كارهاى زمان بندى شده خود) را بدانيد» (وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ).

تمام جهان هستى بر محور حساب و اعداد مى‏گردد و هيچ يك از نظامات اين عالم بدون حساب نيست، طبيعى است انسان كه جزئى از اين مجموعه است نمى‏تواند بى‏حساب و كتاب زندگى كند.

 «و ما هر چيز را مشخص و روشن ساختيم» (وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا).

 (آيه 13)- از آنجا كه در آيات گذشته سخن از مسائل مربوط به «معاد» و «حساب» در ميان بود، در اينجا به مسأله «حساب اعمال انسانها» و چگونگى آن در روز قيامت پرداخته، مى‏گويد: «و هر انسانى اعمالش را به گردنش آويخته‏ايم»! (وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِي عُنُقِهِ).

 «طائر» به معنى پرنده است، ولى در اينجا اشاره به چيزى است كه در ميان عرب معمول بوده كه به وسيله پرندگان، فال نيك و بد مى‏زدند. مثلا اگر پرنده‏اى از طرف راست آنها حركت مى‏كرد آن را به فال نيك مى‏گرفتند، و اگر از طرف چپ حركت مى‏كرد آن را به فال بد مى‏گرفتند.

قرآن در حقيقت مى‏گويد: فال نيك و بد، و طالع سعد و نحس، چيزى جز اعمال شما نيست كه به گردنتان آويخته است و نتائج آن در دنيا و آخرت از شما جدا نمى‏شود! قرآن سپس اضافه مى‏كند: «و ما روز قيامت كتابى براى او بيرون مى‏آوريم كه آن را در برابر خود گشوده مى‏بيند» (وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً).

روشن است كه منظور از «كتاب» چيزى جز كارنامه عمل انسان نيست، همان                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 624

 كارنامه‏اى كه در اين دنيا وجود دارد و اعمال او در آن ثبت مى‏شود، منتها در اينجا پوشيده و مكتوم است و در آنجا گشوده و باز.

 (آيه 14)- در اين هنگام به او گفته مى‏شود: «نامه اعمالت را خودت بخوان»! (اقْرَأْ كِتابَكَ).

 «كافى است كه خودت امروز حسابگر خويش باشى»! (كَفى‏ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً). يعنى آنقدر مسائل روشن و آشكار است و شواهد و مدارك زنده كه جاى گفتگو نيست. و به اين ترتيب چيزى نيست كه بتوان آن را حاشا كرد.

در حديثى از امام صادق عليه السّلام مى‏خوانيم: «در آن روز انسان آنچه را انجام داده و در نامه عمل او ثبت است همه را به خاطر مى‏آورد گويى همان ساعت آن را انجام داده است! لذا فرياد مجرمان بلند مى‏شود و مى‏گويند: اين چه نامه‏اى است كه هيچ صغير و كبيره‏اى را فروگذار نكرده است»؟

 (آيه 15)- اين آيه، چهار حكم اساسى و اصولى را در رابطه با مسأله حساب و جزاى اعمال بيان مى‏كند.

1- نخست مى‏گويد: «هر كسى هدايت شود براى خود هدايت يافته» و نيجه‏اش عائد خود او مى‏شود (مَنِ اهْتَدى‏ فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ).

2- «و آن كس كه گمراه گردد، به زيان خود گمراه شده است» و عواقب شومش دامن خودش را مى‏گيرد (وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها).

3- «و هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمى‏كشد» و كسى را به جرم ديگرى مجازات نمى‏كنند (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏).

البته اين قانون كلى كه «هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمى‏كشد» هيچ گونه منافاتى با آنچه در آيه سوره نحل گذشت كه مى‏گويد: «گمراه كنندگان بار مسؤوليت كسانى را كه گمراه كرده‏اند نيز بر دوش مى‏كشند» ندارد. زيرا آنها به خاطر اقدام به گمراه ساختن ديگران، فاعل آن گناه محسوب مى‏شوند، و در حقيقت اين بار گناهان خودشان است كه بر دوش دارند.

4- سر انجام چهارمين حكم را به اين صورت بيان مى‏كند كه: «و ما (هيچ                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 625

 شخص و قومى را) مجازات نخواهيم كرد مگر آنكه پيامبرى مبعوث كرده باشيم» تا وظائفشان را كاملا تشريح و اتمام حجت كند (وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا).

(آيه 16)- مراحل چهارگانه مجازات الهى: در تعقيب آيه قبل كه خاطر نشان مى‏كرد «هرگز فرد يا گروهى را بدون بعث رسولان و بيان دستورات خود مجازات نمى‏كنيم» در اين آيه همين اصل اساسى به صورت ديگرى تعقيب شده است، مى‏گويد: «و هنگامى كه بخواهيم شهر و ديارى را هلاك كنيم، نخست اوامر خود را براى مترفين (و ثروتمندان مست شهوت) آنجا بيان مى‏داريم، سپس هنگامى كه به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات يافتند آنها را به شدت درهم مى‏كوبيم» و هلاك مى‏كنيم (وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً)

.

بنابراين خداوند هرگز قبل از اتمام حجت و بيان دستوراتش كسى را مؤاخذه و مجازات نمى‏كند، بلكه نخست به بيان فرمانهايش مى‏پردازد، اگر مردم از در اطاعت وارد شدند و آنها را پذيرا گشتند چه بهتر كه سعادت دنيا و آخرتشان در آن است، و اگر به فسق و مخالفت برخاستند و همه را زير پا گذاشتند اينجاست كه فرمان عذاب در باره آنها تحقق مى‏پذيرد و به دنبال آن هلاكت است.

از آيه استفاده مى‏شود كه سر چشمه غالب مفاسد اجتماعى ثروتمندان از خدا بى‏خبرى هستند كه در ناز و نعمت و عيش و هوس غرقند.

 (آيه 17)- اين آيه به نمونه‏هايى از مسأله فوق به صورت يك اصل كلى اشاره كرده، مى‏گويد: «و چه بسيار مردمى كه در قرون بعد از نوح زندگى مى‏كردند (و طبق همين سنت) هلاك و نابودشان كرديم» (وَ كَمْ أَهْلَكْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ).

سپس اضافه مى‏كند: چنان نيست كه ظلم و ستم و گناه فرد يا جمعيتى از ديده تيزبين علم خدا مخفى بماند، «همين مقدار كافى است كه خدا از گناهان بندگانش آگاه و نسبت به آن بيناست» (وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً).

اين كه مخصوصا روى «قرون بعد از نوح» تكيه شده، ممكن است به خاطر                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 626

 آن باشد كه زندگى انسانها قبل از نوح بسيار ساده بود و اين همه اختلافات مخصوصا تقسيم جوامع به «مترف» و «مستضعف» كمتر وجود داشت و به همين دليل كمتر گرفتار مجازاتهاى الهى شدند.

 (آيه 18)- خطوط زندگى طالبان دنيا و آخرت: از آنجا كه در آيات گذشته، سخن از مخالفت گردنكشان در برابر اوامر الهى و سپس هلاكت آنها بود در اينجا به علت واقعى اين تمرّد و عصيان كه همان حب دنياست اشاره كرده، مى‏گويد:

 «كسانى كه تنها هدفشان همين زندگى زود گذر دنياى مادى باشد، ما آن مقدار را كه بخواهيم به هر كس صلاح بدانيم در همين زندگى زود گذر مى‏دهيم سپس جهنّم را براى او قرار خواهيم داد كه در آتش سوزانش مى‏سوزد در حالى كه مورد سرزنش و دورى از رحمت خداست» (مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً).

قابل توجه اينكه نمى‏گويد هر كس به دنبال دنيا برود، به هرچه بخواهد مى‏رسد، بلكه دو قيد براى آن قائل مى‏شود، اول اين كه تنها بخشى از آنچه را مى‏خواهد به آن مى‏رسد، همان مقدارى كه ما بخواهيم «ما نَشاءُ».

ديگر اين كه: همه افراد به همين مقدار نيز نمى‏رسند، بلكه تنها گروهى از آنها به بخشى از متاع دنيا خواهند رسيد، آنها كه ما بخواهيم «لِمَنْ نُرِيدُ».

و به اين ترتيب نه همه دنياپرستان به دنيا مى‏رسند و نه آنها كه مى‏رسند به همه آنچه مى‏خواهند مى‏رسند، زندگى روزمره نيز اين دو محدوديت را به وضوح به ما نشان مى‏دهد، چه بسيارند كسانى كه شب و روز مى‏دوند و به جايى نمى‏رسند، و چه بسيار كسانى كه آرزوهاى دور و دراز در اين دنيا دارند كه تنها بخش كوچكى از آن را به دست مى‏آورند.

قابل توجه اين كه كيفر اين گروه، ضمن اين كه آتش جهنم شمرده شده است، با دو تعبير «مَذْمُوماً» و «مَدْحُوراً» تأكيد گرديده، كه اولى به معنى مورد سرزنش و نكوهش قرار گرفتن و دومى به معنى دور ماندن از رحمت خداست.

در حقيقت آتش دوزخ، كيفر جسمانى آنهاست، و مذموم و مدحور بودن                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 627

 كيفر روحانى آنها، چرا كه معاد هم جسمانى است و هم روحانى و كيفر و پاداش آن نيز در هر دو جنبه است.

 (آيه 19)- سپس به شرح حال گروه دوم مى‏پردازد، با قرينه مقابله، آنچنانكه روش قرآن است، مطلب آشكارتر شود، مى‏فرمايد: «اما كسى كه آخرت را بطلبد و سعى و كوشش خود را در اين راه به كار بندد، در حالى كه ايمان داشته باشد، اين سعى و تلاش او مورد قبول الهى خواهد بود» (وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى‏ لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً).

بنابراين براى رسيدن به سعادت جاويدان سه امر اساسى شرط است:

1- اراده انسان آن هم اراده‏اى كه تعلق به حيات ابدى گيرد، و به لذات زود گذر و نعمتهاى ناپايدار و هدفهاى صرفا مادى تعلق نگيرد.

2- اين اراده به صورت ضعيف و ناتوان در محيط فكر و انديشه و روح نباشد بلكه تمام ذرات وجود انسان را به حركت وادارد و آخرين سعى و تلاش خود را در اين راه به كار بندد.

3- همه اينها توأم با «ايمان» باشد، ايمانى ثابت و استوار، چرا كه تصميم و تلاش هنگامى به ثمر مى‏رسد كه از انگيزه صحيحى، سر چشمه گيرد و آن انگيزه چيزى جز ايمان به خدا نمى‏تواند باشد.

 (آيه 20)- در اينجا ممكن است اين توهّم پيش آيد كه نعمتهاى دنيا، تنها سهم دنيا پرستان خواهد شد و آخرت طلبان از آن محروم مى‏گردند، آيه به اين توهّم پاسخ مى‏گويد كه: «ما هر يك از اين گروه و آن گروه را از اعطاى پروردگارت مى‏دهيم و امداد مى‏كنيم» (كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ).

 «چرا كه بخشش پروردگارت از هيچ كس ممنوع نيست» و گبر و ترسا و مؤمن و مسلم همه از خان نعمتش وظيفه مى‏خورند (وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً).

 (آيه 21)- اين آيه يك اصل اساسى را در همين رابطه بازگو مى‏كند و آن اينكه: همان گونه كه تفاوت تلاشها در اين دنيا باعث تفاوت در بهره گيريهاست، در كارهاى آخرت نيز همين اصل كاملا حاكم است، با اين تفاوت كه اين دنيا محدود                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 628

 است و تفاوتهايش هم محدود، ولى آخرت نامحدود، و تفاوتهايش نيز نامحدود است، مى‏گويد: «بنگر! چگونه بعضى از آنها را بر بعضى ديگر (بخاطر تفاوت در سعى و كوششان) برترى داديم، اما آخرت درجاتش بزرگتر و برتريش بيشتر است»! (انْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلًا).

آيا دنيا و آخرت با هم تضاد دارند؟

در آيات بسيارى، مدح و تمجيد از دنيا يا امكانات مادى آن شده است. ولى با اين همه اهميتى كه به مواهب و نعمتهاى مادى داده شده، تعبيراتى كه قويّا آن را تحقير مى‏كند در آيات قرآن به چشم مى‏خورد.

اين تعبيرات دوگانه عينا در روايات اسلامى نيز ديده مى‏شود.

پاسخ اين سؤال را با مراجعه به خود قرآن اين چنين مى‏توان گفت كه:

مواهب جهان مادى كه همه از نعمتهاى خداست و حتما وجودش در نظام خلقت لازم بوده و هست اگر به عنوان وسيله‏اى براى رسيدن به سعادت و تكامل معنوى انسان مورد بهره‏بردارى قرار گيرد از هر نظر قابل تحسين است.

و اما اگر به عنوان يك هدف و نه وسيله مورد توجه قرار گيرد و از ارزشهاى معنوى و انسانى بريده شود كه در اين هنگام طبعا مايه غرور و غفلت و طغيان و سركشى و ظلم و بيدادگرى خواهد بود، درخور هرگونه نكوهش و مذمت است.

 (آيه 22)- توحيد و نيكى به پدر و مادر، سر آغاز يك رشته احكام مهم اسلامى: اين آيه سر آغازى است براى بيان يك سلسله از احكام اساسى اسلام كه با مسأله توحيد و ايمان، شروع مى‏شود، توحيدى كه خمير مايه همه فعاليتهاى مثبت و كارهاى نيك سازنده است.

نخست مى‏گويد: «هرگز معبود ديگرى را با خدا قرار مده» (لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ).

نمى‏گويد معبود ديگرى را با خدا پرستش مكن، بلكه مى‏گويد: «قرار مده» تا معنى وسيعترى داشته باشد، يعنى نه در عقيده، نه در عمل، نه در دعا و تقاضا و نه در پرستش معبود ديگرى را در كنار «اللّه» قرار مده.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 629

 سپس به بيان نتيجه مرگبار شرك پرداخته، مى‏گويد: اگر شريكى براى او قائل شوى «نكوهيده و بى‏يار و ياور خواهى نشست» (فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولًا).

از جمله بالا استفاده مى‏شود كه شرك سه اثر بسيار بد در وجود انسان مى‏گذارد:

1- شرك مايه ضعف و ناتوانى و زبونى و ذلت است.

2- شرك، مايه مذمت و نكوهش است، چرا كه يك خط و روش انحرافى است در برابر منطق عقل و كفرانى است آشكار در مقابل نعمت پروردگار.

3- شرك سبب مى‏شود كه خداوند مشرك را به معبودهاى ساختگيش واگذارد و دست از حمايتش بردارد. در نتيجه «مخذول» يعنى بدون يار و ياور خواهد شد.

 (آيه 23)- بعد از اصل توحيد به يكى از اساسى‏ترين تعليمات انسانى انبياء ضمن تأكيد مجدد بر توحيد اشاره كرده، مى‏گويد: «و پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستيد و نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد»! (وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً).

قرار دادن توحيد يعنى اساسى‏ترين اصل اسلامى در كنار نيكى به پدر و مادر تأكيد ديگرى است بر اهميت اين دستور اسلامى.

سپس به بيان يكى از مصداقهاى روشن نيكى به پدر و مادر پرداخته، مى‏گويد:

 «هرگاه يكى از آن دو، يا هر دو آنها، نزد تو به سن پيرى و شكستگى برسند (آن چنان كه نيازمند به مراقبت دائمى تو باشند از هرگونه محبت در مورد آنها دريغ مدار، و كمترين اهانتى به آنان مكن، حتى) سبكترين تعبير نامؤدبانه يعنى: اف به آنها مگو» (إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ).

 «و بر سر آنها فرياد مزن» (وَ لا تَنْهَرْهُما).

بلكه «با گفتار سنجيده و لطيف و بزرگوارانه با آنها سخن بگو» (وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً).

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 630

 (آيه 24)- و نهايت فروتنى را در برابر آنها بنما «و بالهاى تواضع خود را در برابرشان از محبت و لطف فرود آر» (وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ).

 «و بگو: بار پروردگارا! آنها را مشمول رحمت خويش قرار ده همان گونه كه در كودكى مرا تربيت كرده‏اند» (وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً).

اگر پدر و مادر آن چنان مسن و ناتوان شوند كه به تنهايى قادر بر حركت و دفع آلودگيها از خود نباشند، فراموش نكن كه تو هم در كودكى چنين بودى و آنها از هرگونه حمايت و محبت از تو دريغ نداشتند محبت آنها را جبران نما.

 (آيه 25)- و از آنجا كه گاهى در رابطه با حفظ حقوق پدر و مادر و احترام آنها و تواضعى كه بر فرزند لازم است ممكن است لغزشهايى پيش بيايد كه انسان آگاهانه يا ناآگاه به سوى آن كشيده شود در اين آيه مى‏گويد: «پروردگار شما به آنچه در دل و جان شماست از شما آگاهتر است» (رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ).

چرا كه علم او در همه زمينه‏ها حضورى و ثابت و ازلى و ابدى و خالى از هرگونه اشتباه است در حالى كه علوم شما واجد اين صفات نيست.

بنابراين اگر بدون قصد طغيان و سركشى در برابر فرمان خدا لغزشى در زمينه احترام و نيكى به پدر و مادر از شما سر زند و بلافاصله پيشمان شديد و در مقام جبران برآييد مسلما مشمول عفو خدا خواهيد شد: «اگر شما صالح باشيد (و توبه كار) خداوند توبه كاران را مى‏آمرزد»! (إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً).

احترام پدر و مادر در منطق اسلام‏

- اسلام در مورد احترام والدين آن قدر تأكيد كرده است كه در كمتر مسأله‏اى ديده مى‏شود.

به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره مى‏كنيم:

الف) در چهار سوره از قرآن مجيد نيكى به والدين بلافاصله بعد از مسأله توحيد قرار گرفته اين هم رديف بودن بيانگر اين است كه اسلام تا چه حد براى پدر و مادر احترام قائل است.

ب) اهميت اين موضوع تا آن پايه است كه هم قرآن و هم روايات صريحا                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 631

 توصيه مى‏كنند كه حتى اگر پدر و مادر كافر باشند رعايت احترامشان لازم است.

ج) شكرگزارى در برابر پدر و مادر در قرآن مجيد در رديف شكرگزارى در برابر نعمتهاى خدا قرار داده شده است.

د) قرآن حتى كمترين بى‏احترامى را در برابر پدر و مادر اجازه نداده است.

ه) با اين كه جهاد يكى از مهمترين برنامه‏هاى اسلامى است، مادامى كه جنبه وجوب عينى پيدا نكند يعنى داوطلب به قدر كافى باشد، بودن در خدمت پدر و مادر از آن مهمتر است، و اگر موجب ناراحتى آنها شود، جايز نيست.

و) پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «بترسيد از اين كه عاق پدر و مادر و مغضوب آنها شويد، زيرا بوى بهشت از پانصد سال راه به مشام مى‏رسد، ولى هيچ‏گاه كسانى كه مورد خشم پدر و مادر هستند بوى آن را نخواهند يافت».

در حديث ديگرى از امام كاظم عليه السّلام مى‏خوانيم: «كسى نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و از حق پدر و فرزند سؤال كرد، فرمود: «بايد او را با نام صدا نزند (بلكه بگويد پدرم!) و جلوتر از او راه نرود، و قبل از او ننشيند، و كارى نكند كه مردم به پدرش بدگويى كنند» نگويند خدا پدرت را نيامرزد كه چنين كردى!

 (آيه 26)- رعايت اعتدال در انفاق و بخشش: در اينجا فصل ديگرى از سلسله احكام اصولى اسلام را در رابطه با اداى حق خويشاوندان و مستمندان و در راه ماندگان، و همچنين انفاق را بطور كلى، دور از هرگونه اسراف و تبذير بيان مى‏كند.

نخست مى‏گويد: «و حقّ نزديكان را بپرداز» (وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ).

 «ذَا الْقُرْبى‏» مفهوم وسيعى دارد و همه خويشاوندان را شامل مى‏شود، گرچه اهل بيت پيامبر از روشنترين مصداقهاى آن مى‏باشند و شخص پيامبر از روشنترين افراد مخاطب به اين آيه است.

 «و (همچنين حق) مستمندان و در راه مانده را» (وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ).

در عين حال «هرگز دست به تبذير نيالاى» (وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً). و بيش از حد استحقاق به آنها انفاق مكن.

دقت در مسأله اسراف و تبذير تا آن حد است كه در حديثى مى‏خوانيم:                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 632

 پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از راهى عبور مى‏كرد، يكى از يارانش به نام سعد مشغول وضو گرفتن بود، و آب زياد مى‏ريخت، فرمود: چرا اسراف مى‏كنى اى سعد! عرض كرد: آيا در آب وضو نيز اسراف است؟ فرمود: نعم و ان كنت على نهر جار «آرى! هر چند در كنار نهر جارى باشى».

(آيه 27)- اين آيه به منزله استدلال و تأكيدى بر نهى از تبذير است، مى‏فرمايد: «تبذيركنندگان برادران شياطينند» (إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ). چرا كه نعمتهاى خدا را كفران مى‏كنند.

 «و شيطان، در برابر پروردگارش بسيار ناسپاس بود» (وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً).

زيرا خداوند نيرو و توان و هوش و استعداد فوق العاده‏اى به او داده بود، و او اين همه نيرو را در غير موردش يعنى در طريق اغوا و گمراهى مردم صرف كرد.

 (آيه 28)- و از آنجا كه گاهى مسكينى به انسان رو مى‏آورد و امكاناتى براى پاسخ گويى به نياز او در اختيارش نيست، اين آيه طرز برخورد صحيح با نيازمندان را در چنينى شرايطى بيان كرده، مى‏گويد: «هرگاه از آنان [مستمندان‏] روى برتابى (به خاطر نداشتن امكانات و) انتظار رحمت پروردگارت را داشته باشى (تا گشايشى در كارت پديد آيد و به آنها كمك كنى) با گفتار نرم و آميخته با لطف با آنها سخن بگو» حتى اگر مى‏توانى وعده آينده را به آنها بده و مأيوسشان نساز (وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَيْسُوراً).

 (آيه 29)- و از آنجا كه رعايت اعتدال در همه چيز حتى در انفاق و كمك به ديگران شرط است در اين آيه روى اين مسأله تأكيد كرده، مى‏گويد: «و هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن» و ترك انفاق و بخشش منما (وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى‏ عُنُقِكَ).

اين تعبير كنايه لطيفى است از اين كه دست دهنده داشته باش، و همچون بخيلان كه گويى دستهايشان به گردنشان با غل و زنجير بسته است و قادر به كمك و انفاق نيستند مباش.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 633

 «و بيش از حدّ (نيز) دست خود را مگشاى، تا مورد سرزنش قرار گيرى و از كار فرومانى»! (وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً).

 (آيه 30)- در اينجا اين سؤال مطرح مى‏شود كه اصلا چرا بعضى از مردم محروم و نيازمند و مسكين هستند كه لازم باشد ما به آنها انفاق كنيم آيا بهتر نبود خداوند خودش به آنها هر چه لازم بود مى‏داد تا نيازى نداشته باشند كه ما به آنها انفاق كنيم.

اين آيه گويى اشاره به پاسخ همين سؤال است، مى‏فرمايد: «خداوند روزيش را بر هر كس بخواهد گشاده مى‏دارد و بر هر كس بخواهد تنگ، چرا كه او نسبت به بندگانش آگاه و بيناست» (إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً).

اين يك آزمون براى شماست و گر نه براى او همه چيز ممكن است، او مى‏خواهد به اين وسيله شما را تربيت كند، و روح سخاوت و فداكارى و از خودگذشتگى را در شما پرورش دهد.

به علاوه بسيارى از مردم اگر كاملا بى‏نياز شوند راه طغيان و سركشى پيش مى‏گيرند، و صلاح آنها اين است كه در حد معينى از روزى باشند، حدى كه نه موجب فقر گردد نه طغيان.

از همه اينها گذشته وسعت و تنگى رزق در افراد انسان- به جز موارد استثنائى يعنى از كار افتادگان و معلولين- بستگى به ميزان تلاش و كوشش آنها دارد و اين كه مى‏فرمايد خدا روزى را براى هر كس بخواهد تنگ و يا گشاده مى‏دارد، اين خواستن هماهنگ با حكمت اوست و حكمتش ايجاب مى‏كند كه هر كس تلاشش بيشتر باشد سهمش فزونتر و هر كس كمتر باشد محرومتر گردد.

 (آيه 31)- شش حكم مهم- در تعقيب بخشهاى مختلفى از احكام اسلامى كه در آيات گذشته آمد در اينجا به بخش ديگرى از اين احكام پرداخته و شش حكم مهم را ضمن پنج آيه با عباراتى كوتاه اما پرمعنى و دلنشين شرح مى‏دهد.

1- نخست به يك عمل زشت- جاهلى كه از فجيعترين گناهان بود- اشاره                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 634

 كرده، مى‏گويد: «و فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانيد» (وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ).

روزى آنها بر شما نيست، «آنها و شما را ما روزى مى‏دهيم» (نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ).

 «چرا كه قتل آنها گناه بزرگى بوده و هست» (إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً).

از اين آيه به خوبى استفاده مى‏شود كه وضع اقتصادى اعراب جاهلى آنقدر سخت و ناراحت كننده بوده كه حتى گاهى فرزندان دلبند خود را- اعم از پسر و دختر- از ترس عدم توانايى اقتصادى به قتل مى‏رساندند.

البته همين جنايت در شكل ديگرى در عصر ما و حتى به اصطلاح در مترقى‏ترين جوامع انجام مى‏گيرد، و آن اقدام به سقط جنين در مقياس بسيار وسيع به خاطر جلوگيرى از افزايش جمعيت و كمبودهاى اقتصادى است.

 (آيه 32)- دوم: گناه بزرگ ديگرى كه اين آيه به آن اشاره مى‏كند مسأله زنا و عمل منافى عفت است مى‏گويد: «و نزديك زنا نشويد چرا كه عمل بسيار زشتى است و راه و روش بدى است» (وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى‏ إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلًا).

نمى‏گويد زنا نكنيد، بلكه مى‏گويد به اين عمل شرم‏آور نزديك نشويد، اين تعبير اشاره لطيفى به اين است كه آلودگى به زنا غالبا مقدماتى دارد كه انسان را تدريجا به آن نزديك مى‏كند، «چشم چرانى» يكى از مقدمات آن است، «برهنگى و بى‏حجابى» مقدمه ديگر، «كتابهاى بدآموز» و «فيلمهاى آلوده» و «نشريات فاسد» و «كانونهاى فساد» هر يك مقدمه‏اى براى اين كار محسوب مى‏شود.

همچنين خلوت با اجنبيه (يعنى بودن مرد و زن نامحرم در يك مكان خالى و تنها) عامل وسوسه انگيز ديگرى است.

بالاخره ترك ازدواج براى جوانان، و سختگيريهاى بى‏دليل طرفين در اين زمينه همه از عوامل «قرب به زنا» است كه در آيه فوق با يك جمله كوتاه از همه آنها نهى مى‏كند، و در روايات اسلامى نيز هر كدام جداگانه مورد نهى قرار گرفته است.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 635

 

فلسفه تحريم زنا

1- پيدايش هرج و مرج در نظام خانواده، و از ميان رفتن رابطه فرزندان و پدران، رابطه‏اى كه وجودش نه تنها سبب شناخت اجتماعى است، بلكه موجب حمايت كامل از فرزندان مى‏گردد.

زيرا در جامعه‏اى كه فرزندان نامشروع و بى‏پدر فراوان گردند روابط اجتماعى كه بر پايه روابط خانوادگى بنيان شده سخت دچار تزلزل مى‏گردد.

از اين گذشته از عنصر محبت كه نقش تعيين كننده‏اى در مبارزه با جنايتها و خشونتها دارد محروم مى‏شوند، و جامعه انسانى به يك جامعه كاملا حيوانى توأم با خشونت در همه ابعاد، تبديل مى‏گردد.

2- تجربه نشان داده و علم ثابت كرده است كه اين عمل باعث اشاعه انواع بيماريهاست و با تمام تشكيلاتى كه براى مبارزه با عواقب و آثار آن امروز فراهم كرده‏اند باز آمار نشان مى‏دهد كه تا چه اندازه افراد از اين راه سلامت خود را از دست داده و مى‏دهند.

3- نبايد فراموش كرد كه هدف از ازدواج تنها مسأله اشباع غريزه جنسى نيست بلكه اشتراك در تشكيل زندگى و انس روحى و آرامش فكرى، و تربيت فرزندان و همكارى در همه شئون حيات از آثار ازدواج است كه بدون اختصاص زن و مرد به يكديگر و تحريم «زنا» هيچ يك از اينها امكان پذير نيست.

 (آيه 33)- سوم: حكم ديگر كه اين آيه به آن اشاره مى‏كند احترام خون انسانها و حرمت شديد قتل نفس است مى‏گويد: «و كسى كه خداوند خونش را حرام كرده است به قتل نرسانيد مگر (آنجا كه) به حق باشد» (وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ).

نه تنها قتل نفس بلكه كمترين و كوچكترين آزار يك انسان از نظر اسلام مجازات دارد، و مى‏توان با اطمينان گفت اين همه احترام كه اسلام براى خون و جان و حيثيت انسان قائل شده است در هيچ آئينى وجود ندارد.

ولى مواردى پيش مى‏آيد كه احترام خون برداشته مى‏شود، و اين در مورد                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 636

 كسانى است كه مرتكب قتل و يا گناهى همانند آن شده‏اند، لذا در آيه فوق با جمله «إِلَّا بِالْحَقِّ» اين گونه افراد را استثناء مى‏كند.

البته احترام به خون انسانها در اسلام مخصوص مسلمانها نيست، بلكه غير مسلمانانى كه با مسليمن سر جنگ ندارند و در يك زندگى مسالمت آميز با آنها به سر مى‏برند، جان و مال و ناموسشان محفوظ است و تجاوز به آن حرام و ممنوع.

سپس به حق قصاص كه براى اولياى دم ثابت است اشاره كرده، مى‏گويد:

 «و كسى كه مظلوم كشته شود براى ولى او سلطه قرار داديم» سلطه قصاص قاتل (وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً).

اما در عين حال «او نبايد (بيش از حق خود مطالبه كند و) در قتل اسراف نمايد چرا كه او مورد حمايت است» (فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً).

آرى! اولياى مقتول مادام كه در مرز اسلام گام برمى‏دارند و از حد خود تجاوز نكرده‏اند مورد نصرت الهى هستند.

اين جمله اشاره به اعمالى است كه در زمان جاهليت وجود داشت، و امروزه نيز گاهى صورت مى‏گيرد كه احيانا در برابر كشته شدن يك نفر از يك قبيله، قبيله مقتول خونهاى زيادى را مى‏ريزند و يا اين كه در برابر كشته شدن يك نفر، افراد بى‏گناه و بى‏دفاع ديگرى غير از قاتل را به قتل مى‏رسانند.

 (آيه 34)- چهارم: اين آيه چهارمين دستور از اين سلسله احكام را شرح مى‏دهد نخست به اهميت حفظ مال يتيمان پرداخته و با لحنى مشابه آنچه در مورد عمل منافى عفت در آيات قبل گذشت مى‏گويد: «و به اموال يتيمان نزديك نشويد» (وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ).

نه تنها اموال يتيمان را نخوريد بلكه حتى حريم آن را كاملا محترم بشماريد.

ولى از آنجا كه ممكن است اين دستور دستاويزى گردد براى افراد ناآگاه كه تنها به جنبه‏هاى منفى مى‏نگرند، و سبب شود كه اموال يتيمان را بدون سرپرست بگذارند و به دست حوادث بسپارند، لذا بلافاصله استثناء روشنى براى اين حكم ذكر كرده، مى‏گويد: «مگر به طريقى كه بهترين شيوه‏ها است» (إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 637

 بنابراين هرگونه تصرفى در اموال يتيمان كه به منظور حفظ، اصلاح، تكثير و اضافه كردن بوده باشد، مجاز است.

البته اين وضع تا زمانى ادامه دارد كه به حدّ رشد فكرى و اقتصادى برسد آن گونه كه قرآن در ادامه آيه مورد بحث از آن ياد مى‏كند: «تا زمانى كه به حد بلوغ (و قدرت) برسد» (حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ).

5- سپس به مسأله وفاى به عهد پرداخته، مى‏گويد: «به عهد خود وفا كنيد چرا كه از وفاى به عهد سؤال مى‏شود» (وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا).

بسيارى از روابط اجتماعى و خطوط نظام اقتصادى و مسائل سياسى همگى بر محور عهدها و پيمانها دور مى‏زند كه اگر تزلزلى در آنها پيدا شود به زودى نظام اجتماع فرو مى‏ريزد.

(آيه 35)- ششم: آخرين حكم در رابطه با عدالت در پيمانه و وزن و رعايت حقوق مردم و مبارزه با كم فروشى است، مى‏فرمايد: «و هنگامى كه با پيمانه چيزى را مى‏سنجيد حق آن را اداء كنيد» (وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ).

 «و با ميزان و ترازوى صحيح و مستقيم وزن كنيد» (وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ).

 «چرا كه اين كار به سود شماست، و سر انجامش (از همه) بهتر است» (ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا).

اصولا حق و عدالت و نظم و حساب در همه چيز و همه جا يك اصل اساسى و حياتى است، و اصلى است كه بر كل عالم هستى حكومت مى‏كند، و هرگونه انحراف از اين اصل، خطرناك و بد عاقبت است، مخصوصا كم فروشى سرمايه اعتماد و اطمينان را كه ركن مهم مبادلات است از بين مى‏برد، و نظام اقتصادى را به هم مى‏ريزد.

 (آيه 36)- تنها از علم پيروى كن: در آيات گذشته يك سلسله از اصولى‏ترين تعليمات و احكام اسلامى را خوانديم در اينجا به آخرين بخش از اين احكام مى‏رسيم كه در آن به چند حكم مهم اشاره شده است.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 638

 1- نخست سخن از لزوم تحقيق در همه چيز به ميان آورده، مى‏فرمايد:

 «و از آنچه به آن آگاهى ندارى پيروى مكن» (وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ).

نه در عمل شخصى خود از غير علم پيروى كن، و نه به هنگام قضاوت در باره ديگران، نه شهادت به غير علم بده، و نه به غير علم اعتقاد پيدا كن.

و در پايان آيه دليل اين نهى را چنين بيان مى‏كند: «زيرا گوش و چشم و دل همه مسئولند» و در برابر كارهايى كه انجام داده‏اند از انسان سؤال مى‏شود (إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا).

اين مسؤوليتها به خاطر آن است كه سخنانى را كه انسان بدون علم و يقين مى‏گويد يا به اين طريق است كه از افراد غير موثق شنيده، و يا مى‏گويد ديده‏ام در حالى كه نديده، و يا در تفكر خود دچار قضاوتهاى بى‏مأخذ و بى‏پايه‏اى شده كه با واقعيت منطبق نبوده است، به همين دليل از چشم و گوش و فكر و عقل او سؤال مى‏شود كه آيا واقعا شما به اين مسائل ايمان داشتيد كه شهادت داديد، يا قضاوت كرديد، يا به آن معتقد شديد و عمل خود را بر آن منطبق نموديد؟! ناديده گرفتن اين اصل نتيجه‏اى جز هرج و مرج اجتماعى و از بين رفتن روابط انسانى و پيوندهاى عاطفى نخواهد داشت.

 (آيه 37)- متكبر مباش! اين آيه به مبارزه با كبر و غرور برخاسته و با تعبير زنده و روشنى مؤمنان را از آن نهى مى‏كند، روى سخن را به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كرده، مى‏گويد:

 «و در روى زمين از روى كبر و غرور، گام برمدار» (وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً).

 «چرا كه تو نمى‏توانى زمين را بشكافى! و طول قامتت به كوهها نمى‏رسد»! (إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا).

اشاره به اين كه افراد متكبر و مغرور غالبا به هنگام راه رفتن پاهاى خود را محكم به زمين مى‏كوبند تا مردم را از آمد و رفت خويش آگاه سازند، گردن به آسمان مى‏كشند تا برترى خود را به پندار خويش بر زمينيان مشخص سازند! هدف قرآن اين است كه كبر و غرور را بطور كلى، محكوم كند، نه تنها در چهره خاصى يعنى راه رفتن. چرا كه غرور سر چشمه بيگانگى از خدا و خويشتن،                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 639

 و اشتباه در قضاوت، و گم كردن راه حق، و پيوستن به خط شيطان، و آلودگى به انواع گناهان است.

برنامه عملى پيشوايان اسلام سرمشق بسيار آموزنده‏اى براى هر مسلمان راستين در اين زمينه است.

در سيره پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏خوانيم: هرگز اجازه نمى‏داد به هنگامى كه سوار بود افرادى در ركاب او پياده راه بروند و نيز مى‏خوانيم: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر روى خاك مى‏نشست، و غذاى ساده همچون غذاى بردگان مى‏خورد، و از گوسفند شير مى‏دوشيد، بر الاغ برهنه سوار مى‏شد.

در حالات على عليه السّلام نيز مى‏خوانيم كه او براى خانه آب مى‏آورد و گاه منزل را جارو مى‏كرد.

و در تاريخ امام مجتبى عليه السّلام مى‏خوانيم كه با داشتن مركبهاى متعدد، بيست مرتبه پياده به خانه خدا مشرف شد و مى‏فرمود: من براى تواضع در پيشگاه خدا اين عمل را انجام مى‏دهم.

 (آيه 38)- اين آيه به عنوان تأكيدى بر تمام احكامى كه در مورد تحريم شرك و قتل نفس و زنا و فرزندكشى و تصرف در مال يتيمان و آزار پدر و مادر و مانند آن در آيات پيشين گذشت مى‏گويد: «تمام اينها گناهش نزد پروردگارت منفور است» (كُلُّ ذلِكَ كانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً).

از اين تعبير روشن مى‏شود كه بر خلاف گفته پيروان مكتب جبر، خدا هرگز اراده نكرده است گناهى از كسى سر بزند، چرا كه اگر چنين چيزى را اراده كرده بود با كراهت و ناخشنودى كه در اين آيه روى آن تأكيد شده است سازگار نبود.

 (آيه 39)- مشرك مشو! باز براى تأكيد بيشتر و اين كه اين احكام حكيمانه همگى از وحى الهى سر چشمه مى‏گيرد، اضافه مى‏كند: «اينها از امور حكمت آميزى است كه پروردگارت به تو وحى فرستاده است» (ذلِكَ مِمَّا أَوْحى‏ إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ).

اشاره به اين كه احكام هم از طريق حكمت عقلى، اثبات شده است، و هم از طريق وحى الهى، و اصول همه احكام الهى چنين است هر چند جزئيات آن را در                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 640

 بسيارى از اوقات با چراغ كم فروغ عقل نمى‏توان تشخيص داد و تنها در پرتو نورافكن نيرومند وحى بايد درك كرد.

سپس همانگونه كه آغاز اين احكام از تحريم شرك شروع شده بود با تأكيد بر تحريم شرك آن را پايان داده، مى‏گويد: «و هرگز (براى خداوند يگانه شريكى قائل مباش و) معبود ديگرى را در كنار «اللّه» قرار مده» (وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ).

 «كه در جهنم افكنده مى‏شوى سرزنش شده، و رانده (درگاه خدا) خواهى بود» (فَتُلْقى‏ فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً).

در حقيقت شرك و دوگانه پرستى، خمير مايه همه انحرافات و جنايات و گناهان است، لذا بيان اين سلسله احكام اساسى اسلام از شرك شروع شد و به شرك نيز پايان يافت.

 (آيه 40)- اين آيه به يكى از افكار خرافى مشركان اشاره كرده و پايه منطق و تفكر آنها را به اين وسيله روشن مى‏سازد و آن اين كه: بسيارى از آنها معتقد بودند كه فرشتگان دختران خدا هستند در حالى كه خودشان از شنيدن نام دختر، ننگ و عار داشتند و تولد او را در خانه خود مايه بدبختى و سرشكستگى مى‏پنداشتند! قرآن از منطق خود آنها اتخاذ سند كرده، مى‏گويد: «آيا پروردگار شما پسران را تنها در سهم شما قرار داد و خود از فرشتگان دخترانى انتخاب كرد» (أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً).

بدون شك فرزندان دختر همانند فرزندان پسر از مواهب الهى هستند و هيچ گونه تفاوتى از نظر ارزش انسانى ندارند.

ولى هدف قرآن اين است آنها را با منطق خودشان محكوم سازد كه شما چگونه افراد نادانى هستيد براى پروردگارتان چيزى قائل مى‏شويد كه خود از آن ننگ و عار داريد.

سپس در پايان آيه به صورت يك حكم قاطع مى‏گويد: «شما سخن بسيار بزرگ و كفرآميزى مى‏گوييد» (إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِيماً).

سخنى كه با هيچ منطقى سازگار نيست و از چندين جهت بى‏پايه است زيرا:                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 641

 1- اعتقاد به وجود فرزند براى خدا اهانت عظيمى به ساحت مقدس او است، چرا كه او نه جسم است نه عوارض جسمانى دارد، نه نياز به بقاء نسل.

2- چگونه شما فرزندان خدا را همه دختر مى‏دانيد؟ در حالى كه براى دختر پايينترين منزلت را قائليد.

3- از همه گذشته اين عقيده اهانتى به مقام فرشتگان الهى است كه فرمانبران حقند و مقربان درگاه او. شما از شنيدن نام دختر وحشت داريد، ولى اين مقربان الهى را همه دختر مى‏دانيد.

 (آيه 41)- چگونه از حق فرار مى‏كنند؟! از آنجا كه سخن در آيات گذشته به مسأله توحيد و شرك منتهى شد، در اينجا همان مسأله با بيان روشن و قاطعى دنبال مى‏شود.

نخست از لجاجت فوق العاده جمعى از مشركان در برابر دلائل مختلف توحيد سخن به ميان آورده، مى‏گويد: «و ما در اين قرآن انواع بيانات مؤثر را آورديم تا آنها متذكر شوند (و در راه حق گام بردارند) ولى (گروهى از كوردلان) جز بر نفرتشان نمى‏افزايد» (وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا وَ ما يَزِيدُهُمْ إِلَّا نُفُوراً).

در اينجا اين سؤال به ذهن مى‏رسد كه اگر اين بيانات گوناگون نتيجه معكوس دارد، ذكر آنها چه فائده‏اى خواهد داشت؟! پاسخ اين سؤال روشن است و آن اين كه قرآن براى يك فرد يا يك گروه خاص نازل نشده بلكه براى كل جامعه انسانى است، و مسلما همه انسانها اين گونه نيستند، بلكه بسيارند كسانى كه اين دلائل مختلف را مى‏شنوند و راه حق را باز مى‏يابند، و همين اثر، براى نزول اين آيات، كافى است، هر چند كوردلانى از آن نتيجه معكوس بگيرند.

 (آيه 42)- اين آيه به يكى از دلائل توحيد، اشاره مى‏كند كه در لسان دانشمندان و فلاسفه به عنوان «دليل تمانع» معروف شده است.

مى‏گويد: اى پيامبر! «به آنها بگو: اگر با خداوند قادر متعال، خدايان ديگرى بود- آنچنان كه آنها مى‏پندارند- اين خدايان سعى مى‏كردند راهى به خداوند بزرگ                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 642

 صاحب عرش پيدا كنند» و بر او غالب شوند (قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَما يَقُولُونَ إِذاً لَابْتَغَوْا إِلى‏ ذِي الْعَرْشِ سَبِيلًا).

زيرا طبيعى است كه هر صاحب قدرتى مى‏خواهد قدرت خود را كاملتر و قلمرو حكومت خويش را بيشتر كند و اگر راستى خدايانى وجود داشت اين تنازع و تمانع بر سر قدرت و گسترش حكومت در ميان آنها در مى‏گرفت.

 (آيه 43)- و از آنجا كه در تعبيرات مشركان، خداوند بزرگ تا سر حد يك طرف نزاع تنزل كرده است، در اين آيه بلافاصله مى‏گويد: «خداوند از آنچه آنها مى‏گويند پاك و منزه است و (از آنچه مى‏انديشند) بسيار برتر و بالاتر است» (سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً).

 (آيه 44)- سپس براى اثبات عظمت مقام پروردگار و اين كه از خيال و قياس و گمان و وهم مشركان است، به بيان تسبيح موجودات جهان در برابر ذات مقدسش پرداخته، مى‏گويد: «آسمانهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند همگى تسبيح خدا مى‏گويند» (تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ).

نه تنها آسمانها و زمين، بلكه «هيچ موجودى نيست مگر اين كه تسبيح و حمد خدا مى‏گويد ولى شما تسبيح آنها را درك نمى‏كنيد» (وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ).

عالم شگرف هستى با آن نظام عجيبش با آن همه رازها و اسرار، با آن عظمت خيره كننده‏اش و با آن ريزه كاريهاى حيرت زا همگى «تسبيح و حمد» خدا مى‏گويند.

با اين حال «او بردبار و آمرزنده است» (إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً). و شما را به خاطر شرك و كفرتان فورا مؤاخذه نمى‏كند، بلكه به مقدار كافى مهلت مى‏دهد و درهاى توبه را به روى شما باز مى‏گذارد تا اتمام حجت شود.

 (آيه 45)-

شأن نزول:

اين آيه در باره گروهى از مشركان نازل شده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را به هنگامى كه در شب تلاوت قرآن مى‏كرد و در كنار خانه كعبه نماز مى‏گذارد آزار مى‏دادند، و او را با سنگ مى‏زدند و مانع دعوت مردم به اسلام مى‏شدند.

خداوند به لطفش چنان كرد كه آنها نتوانند او را آزار دهند- و شايد اين از                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 643

 طريق رعب و وحشتى بود كه از پيامبر در دل آنها افكند.

تفسير:

بى‏خبران مغرور و موانع شناخت- به دنبال آيات گذشته اين سؤال براى بسيارى پيش مى‏آيد كه با وضوح مسأله توحيد به طورى كه همه موجوات جهان به آن گواهى مى‏دهند چرا مشركان اين واقعيت را نمى‏پذيرند؟ چرا آنها اين آيات گويا و رساى قرآن را مى‏شنوند و بيدار نمى‏شوند؟! آيه مى‏گويد: «اى پيامبر! هنگامى كه قرآن مى‏خوانى ميان تو و آنها كه ايمان به آخرت ندارند، حجاب و پوششى نامرئى قرار مى‏دهيم» (وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً).

اين حجاب و پرده، همان لجاجت و تعصب و خودخواهى و غرور و جهل و نادانى بود كه حقايق قرآن را از ديدگاه فكر و عقل آنها مكتوم مى‏داشت و به آنها اجازه نمى‏داد حقايق روشنى همچون توحيد و معاد و صدق دعوت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و مانند آن را درك كنند.

اينجاست كه مى‏گوييم: اگر كسى بخواهد صراط مستقيم حق را بپويد و از انحراف و گمراهى در امان بماند بايد قبل از هر چيز در اصلاح خويشتن بكوشد.

 (آيه 46)- اين آيه اضافه مى‏كند: «بر دلهايشان پوششهايى و در گوشهايشان سنگينى» قرار داديم (وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً).

و لذا «هنگامى كه پروردگارت را در قرآن به يگانگى ياد مى‏كنى آنها پشت مى‏كنند و رو بر مى‏گردانند» (وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ نُفُوراً).

راستى چه عجيب است فرار از حق، فرار از سعادت و نجات، و فرار از خوشبختى و پيروزى و فهم و شعور.

(آيه 47)- در اين آيه اضافه مى‏كند: «هنگامى كه به سخنان تو گوش فرا مى‏دهند، ما بهتر مى‏دانيم براى چه گوش فرا مى‏دهند» (نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ).

 «و (همچنين) در آن هنگام كه با هم نجوا مى‏كنند» (وَ إِذْ هُمْ نَجْوى‏).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 644

 «آنگاه كه ستمگران (به مؤمنان) مى‏گويند: شما جز از انسانى كه افسون شده، پيروى نمى‏كنيد» (إِذْ يَقُولُ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً).

در حقيقت آنها به منظور درك حقيقت به سراغ تو نمى‏آيند و سخنانت را با گوش جان نمى‏شنوند، بلكه هدفشان آن است كه بيايند و اخلال كنند، وصله بچسبانند و مؤمنان را- اگر بتوانند- از راه به در برند.

 (آيه 48)-

شأن نزول:

 «ابن عباس» مى‏گويد: ابو سفيان و ابو جهل و غير آنها گاهى نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏آمدند و به سخنان او گوش فرا مى‏دادند، روزى يكى از آنها به ديگران گفت: اصلا من نمى‏فهمم محمّد چه مى‏گويد؟ فقط مى‏بينم لبهاى او حركت مى‏كند ولى ابو سفيان گفت: فكر مى‏كنم بعضى از سخنانش حق است، أبو جهل اظهار داشت او ديوانه است، و ابو لهب اضافه كرد: او كاهن است، ديگرى گفت: او شاعر است و به دنبال اين سخنان ناموزون و نسبتهاى ناروا آيه نازل گشت.

تفسير:

در اين آيه باز روى سخن را به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كرده، ضمن عبارت كوتاهى پاسخ دندانشكنى به اين گروه گمراه مى‏دهد و مى‏گويد: «بنگر چگونه براى تو مثل مى‏زنند (يكى ساحرت مى‏خواند ديگرى مسحور، يكى كاهن و ديگرى مجنون) و از همين رو آنها گمراه شده‏اند و قدرت پيدا كردن راه حق را ندارند» (انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الْأَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا).

نه اين كه راه ناپيدا باشد و چهره حق مخفى بلكه آنها چشم بينا ندارند، و عقل و خرد خود را به خاطر بغض و جهل و تعصب و لجاج از كار انداخته‏اند.

 (آيه 49)- رستاخيز قطعى است! در آيات گذشته سخن از «توحيد» و مبارزه با شرك بود، اما در اينجا سخن از «معاد» كه در همه جا مكمل مسأله توحيد است به ميان آمده، و به سه سؤال و يا سه ايراد منكران معاد پاسخ گفته شده است:

 «و آنها گفتند: آيا هنگامى كه ما به استخوانهاى پوسيده تبديل و پراكنده شديم دگر بار آفرينش تازه‏اى خواهيم يافت»؟ (وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً).

اين تعبير نشان مى‏دهد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله همواره در دعوت خود سخن از مسأله                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 645

 «معاد جسمانى» مى‏گفت كه اين جسم بعد از متلاشى شدن باز مى‏گردد، و گر نه هرگاه سخن تنها از معاد روحانى بود اين گونه ايرادهاى مخالفان به هيچ وجه معنى نداشت.

 (آيه 50)- قرآن در پاسخ آنها مى‏گويد: «بگو: (استخوان پوسيده و خاك شده كه سهل است) شما سنگ باشيد يا آهن» باز خدا قادر است لباس حيات در تنتان بپوشاند (قُلْ كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِيداً).