X
تبلیغات
تفسیر قرآن - سوره انبياء - آیه های 51 تا 100
این سايت حاوی تفسیر کل قرآن میباشد که از تفسیر نمونه برگرفته شده است .

(آيه 51)- گفتيم در اين سوره فرازهاى بسيارى از حالات انبياء آمده است.

در اينجا بخش مهمى از زندگى و مبارزات ابراهيم (ع) با بت پرستان انعكاس يافته، نخست مى‏فرمايد: «و ما وسيله رشد و هدايت را از قبل در اختيار ابراهيم گذارديم، و به (شايستگى) او آگاه بوديم» (وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ).

 (آيه 52)- سپس به يكى از مهمترين برنامه‏هاى ابراهيم (ع) اشاره كرده، مى‏گويد: «آن هنگام كه به پدرش (آزر) و قوم او گفت: اين مجسمه‏هاى بى‏روح چيست كه شما همواره آنها را پرستش مى‏كنيد؟» (إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 174

 تعبير «لابيه» (پدرش) اشاره به عمويش آزر است زيرا عرب گاه به عمو «اب» مى‏گويد.

اين گفتار ابراهيم در حقيقت استدلال روشنى است براى ابطال بت پرستى زيرا آنچه از بتها مى‏بينيم همين مجسمه و تمثال است، بقيه تخيل است و توهّم.

 (آيه 53)- ولى بت پرستان هيچ گونه جوابى در برابر اين منطق گويا نداشتند جز اين كه مطلب را از خود ردّ كنند و به نياكانشان ارتباط دهند لذا «گفتند: ما پدران و نياكان خويش را ديديم كه اينها را پرستش مى‏كنند» و ما به سنت نياكانمان وفا داريم (قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ).

 (آيه 54)- از آنجا كه هيچ دليلى نداريم كه نياكان عاقلتر و عالمتر از نسلهاى بعد باشند، بلكه غالبا قضيه به عكس است چون با گذشت زمان علم و دانشها گسترده‏تر مى‏شود، ابراهيم بلافاصله به آنها «پاسخ گفت: هم شما و هم پدرانتان بطور قطع در گمراهى آشكارى بوديد» (قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ).

 (آيه 55)- اين تعبير كه توأم با انواع تأكيدها و حاكى از قاطعيت تمام است، سبب شد كه بت پرستان كمى به خود آمده در صدد تحقيق بر آيند، رو به سوى ابراهيم كرده: «گفتند: آيا مطلب حقّى براى ما آورده‏اى يا شوخى مى‏كنى»! (قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ).

 (آيه 56)- اما ابراهيم صريحا به آنها پاسخ «گفت: (آنچه مى‏گويم جدى است و عين واقعيت كه) پروردگار شما پروردگار آسمانها و زمين است» (قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ).

 «همان خدايى كه آنها را آفريده و من از گواهان اين عقيده‏ام» (الَّذِي فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ).

ابراهيم با اين گفتار قاطعش نشان داد آن كس شايسته پرستش است كه آفريدگار آنها و زمين و همه موجودات است.

 (آيه 57)- ابراهيم براى اين كه ثابت كند اين مسأله صد در صد جدى است و او بر سر عقيده خود تا همه جا ايستاده، و نتائج و لوازم آن را هر چه باشد با جان                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 175

 و دل مى‏پذيرد اضافه كرد: «و به خدا سوگند، در غياب شما نقشه‏اى براى نابودى بتهايتان مى‏كشم!» (وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ).

 (آيه 58)- به هر حال او بى‏آنكه از خطرات اين كار بترسد و يا از توفانى كه پشت سر اين عمل به وجود مى‏آيد هراسى به دل راه دهد در يك فرصت مناسب مردانه وارد ميدان شد، و با يك دنيا قهرمانى به جنگ اين خدايان پوشالى رفت كه آن همه علاقه‏مند متعصب و نادان داشتند، بطورى كه قرآن مى‏گويد: «پس همه آنها را قطعه قطعه كرد، جز بت بزرگى كه داشتند»! (فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ).

و هدفش اين بود «شايد بت پرستان به سراغ او بيايند» و او هم تمام گفتنيها را بگويد (لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ).

درست است كه ما از لفظ «بت پرستى» بيشتر متوجه بتهاى سنگى و چوبى مى‏شويم، ولى از يك نظر بت و بت پرستى مفهوم وسيعى دارد كه هر نوع توجه به غير خدا را، در هر شكل و صورت شامل مى‏شود. و طبق حديث معروف «هر چه انسان را به خود مشغول و از خدا دور سازد بت اوست»!

 (آيه 59)- سر انجام بت پرستان وارد بتخانه شدند و با صحنه‏اى رو برو گشتند كه هوش از سرشان پريد، به جاى آن بتخانه آباد، با تلى از بتهاى دست و پا شكسته و به هم ريخته رو برو شدند! فريادشان بلند شد «صدا زدند: چه كسى اين بلا را بر سر خدايان ما آورده است»؟! (قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا).

 «مسلما او (هر كس بوده) از ظالمان و ستمگران است» (إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ).

او هم به خدايان ما ستم كرده، و هم به جامعه و جمعيت ما و هم به خودش!

 (آيه 60)- اما گروهى كه تهديدهاى ابراهيم را نسبت به بتها در خاطر داشتند، و طرز رفتار اهانت‏آميز او را با اين معبودهاى ساختگى مى‏دانستند «گفتند:

ما شنيديم جوانكى (سخن از بتها مى‏گفت و) از آنها (به بدى) ياد مى‏كرد كه نامش ابراهيم است» (قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ).

ابراهيم طبق بعضى از روايات در آن موقع كاملا جوان بود و احتمالا سنش از شانزده سال تجاوز نمى‏كرد.

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 176

 (آيه 61)- اصولا معمول اين است هنگامى كه جنايتى در نقطه‏اى رخ مى‏دهد براى پيدا كردن شخصى كه آن را انجام داده به دنبال ارتباطهاى خصومت‏آميز مى‏گردند، و مسلما در آن محيط كسى جز ابراهيم آشكارا با بتها گلاويز نبود، و لذا تمام افكار متوجه او شد جمعيت «گفتند: اكنون كه چنين است پس (برويد) او را در برابر چشم مردم حاضر كنيد تا آنها (كه مى‏شناسند و خبر دارند) گواهى دهند» (قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ).

 (آيه 62)- جارچيان در اطراف شهر فرياد زدند كه هر كس از ماجراى خصومت ابراهيم و بد گويى او نسبت به بتها آگاه است حاضر شود.

سر انجام محكمه و دادگاه تشكيل شد و زعماى قوم در آنجا جمع بودند بعضى مى‏گويند: خود نمرود نيز بر اين ماجرا نظارت داشت.

نخستين سؤالى كه از ابراهيم كردند اين بود «گفتند: آيا تو اين كار را با خدايان ما كرده‏اى؟ اى ابراهيم»! (قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ).

 (آيه 63)- برهان دندانشكن ابراهيم: ابراهيم آن چنان جوابى گفت كه آنها را سخت در محاصره قرار داد، محاصره‏اى كه قدرت بر نجات از آن نداشتند ابراهيم «گفت: بلكه اين كار را اين بت بزرگ آنها كرده! از خودشان سؤال كنيد اگر سخن مى‏گويند»! (قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ).

اصول جرم شناسى مى‏گويد متهم كسى است كه آثار جرم را همراه دارد، در اينجا آثار جرم در دست بت بزرگ است.

اصلا چرا شما به سراغ من آمديد؟ چرا خداى بزرگتان را متهم نمى‏كنيد»؟

آيا احتمال نمى‏دهيد او آنها را رقيب آينده خود فرض كرده و حساب همه را يك جا رسيده است؟!

 (آيه 64)- سخنان ابراهيم، بت پرستان را تكان داد، وجدان خفته آنها را بيدار كرد و همچون توفانى كه خاكسترهاى فراوان را از روى شعله‏هاى آتش بر گيرد و فروغ آن را آشكار سازد، فطرت توحيدى آنها را از پشت پرده‏هاى تعصب و جهل و غرور آشكار ساخت.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 177

 در يك لحظه كوتاه و زود گذر از اين خواب عميق و مرگ‏زا بيدار شدند، چنانكه قرآن مى‏گويد: «پس آنها به وجدان و فطرتشان باز گشتند و به خود گفتند:

حقا كه شما ظالم و ستمگريد» (فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ).

هم به خويشتن ظلم و ستم كرديد و هم بر جامعه‏اى كه به آن تعلق داريد و هم به ساحت مقدس پروردگار بخشنده نعمتها.

 (آيه 65)- ولى افسوس كه زنگار جهل و تعصب و تقليد كور كورانه بيشتر از آن بود كه با نداى صيقل بخش اين قهرمان توحيد بكلى زدوده شود.

افسوس كه اين بيدارى روحانى و مقدس چندان به طول نيانجاميد، و در ضمير آلوده و تاريكشان از طرف نيروهاى اهريمنى و جهل قيامى بر ضد اين نور توحيدى صورت گرفت و همه چيز به جاى اول بازگشت، چه تعبير لطيفى قرآن مى‏كند: «سپس آنها بر سرهاشان واژگونه شدند» (ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ).

و براى اين كه از طرف خدايان گنگ و بسته دهانشان عذرى بياورند گفتند:

 «تو ميدانى اينها هرگز سخن نمى‏گويند»! (لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ).

اينها هميشه خاموشند و ابهت سكوت را نمى‏شكنند! و با اين عذر پوشالى خواستند ضعف و زبونى و ذلت بتها را كتمان كنند.

 (آيه 66)- اينجا بود كه ميدانى براى استدلال منطقى در برابر ابراهيم قهرمان گشوده شد تا شديدترين حملات خود را متوجه آنها كند، و مغزهايشان را زير رگبارى از سرزنش منطقى و بيدار كننده قرار دهد: «فرياد زد: آيا شما معبودهايى غير خدا را مى‏پرستيد كه نه كمترين سودى به حال شما دارند و نه كوچكترين ضررى» (قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ).

 (آيه 67)- باز اين معلم توحيد، سخن را از اين هم فراتر برد و با تازيانه‏هاى سرزنش بر روح بى‏دردشان كوبيد و گفت: «اف بر شما، و بر اين معبودهايى كه غير از اللّه انتخاب كرده‏ايد»! (أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ).

 «آيا هيچ انديشه نمى‏كنيد، و عقل در سر نداريد»؟ (أَ فَلا تَعْقِلُونَ).

ولى در توبيخ و سرزنششان، ملايمت را از دست نداد مبادا بيشتر لجاجت كنند.

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 178

 (آيه 68)- آنجا كه آتش گلستان مى‏شود: گر چه با استدلال عملى و منطقى ابراهيم، همه بت پرستان محكوم شدند ولى لجاجت و تعصب شديد آنها مانع از پذيرش حق شد، به همين دليل تصميم بسيار شديد و خطرناكى در باره ابراهيم گرفتند.

قرآن مى‏گويد: «جمعيت فرياد زدند: او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد اگر كارى از دست شما ساخته است» (قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ).

امثال اين لاطائلات بسيار گفتند و مردم را بر ضد ابراهيم شوراندند آنچنان كه به جاى چند بار هيزم كه براى سوزاندن چندين نفر كافى است هزاران بار بر روى هم ريختند و كوهى از هيزم، و به دنبال آن دريايى از آتش به وجود آوردند.

 (آيه 69)- به هر حال ابراهيم (ع) در ميان هلهله و شادى و غريو فرياد مردم با منجنيق به درون شعله‏هاى آتش پرتاب شد، آن چنان مردم فرياد شادى كشيدند كه گويى شكننده بتها براى هميشه نابود و خاكستر شد.

اما خدايى كه همه چيز سر بر فرمان اوست، حتى سوزندگى را او به آتش ياد داده، و رمز محبت را او به مادران آموخته، اراده كرد اين بنده مؤمن خالص در اين درياى آتش سالم بماند، تا سند ديگرى بر اسناد افتخارش بيفزايد، چنانكه قرآن در اينجا مى‏گويد: «به آتش گفتيم: اى آتش! سرد و سالم بر ابراهيم باش»! (قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ).

بدون شك فرمان خدا در اينجا فرمان تكوينى بود همان فرمانى كه در جهان هستى به خورشيد و ماه و زمين و آسمان و آب و آتش و گياهان و پرندگان مى‏دهد و بدون آن فرمان از هيچ سببى كارى ساخته نيست.

معروف چنين است كه آتش آن چنان سرد و ملايم شد كه دندان ابراهيم از شدت سرما به هم مى‏خورد.

 (آيه 70)- و در اين آيه به عنوان نتيجه گيرى كوتاه و فشرده، مى‏فرمايد: «آنها مى‏خواستند ابراهيم را با اين نقشه نابود كنند، ولى ما آنها را زيانكارترين مردم قرار                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 179

 داديم» (وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ).

ناگفته پيداست كه با سالم ماندن ابراهيم در ميان آتش، صحنه بكلى دگرگون شد، غريو شادى فرو نشست، دهانها از تعجب باز ماند، ولى باز هم تعصب و لجاجت مانع از پذيرش حق بطور كامل گرديد، هر چند دلهاى بيدار بهره خود را از اين ماجرا بردند و بر ايمانشان نسبت به خداى ابراهيم افزوده شد.

 (آيه 71)- هجرت ابراهيم از سرزمين بت پرستان: داستان آتش سوزى ابراهيم و نجات اعجاز آميزش از اين مرحله خطرناك، لرزه بر اركان حكومت نمرود افكند او اگر با اين حال در آن شهر و كشور باقى مى‏ماند، با آن زبان گويا و منطق نيرومند و شهامت بى‏نظيرش مسلما كانون خطرى براى آن حكومت جبار و خودكامه بود.

از سوى ديگر ابراهيم در واقع رسالت خود را در آن سر زمين انجام داده، و بذر ايمان و آگاهى را در آن سر زمين پاشيده بود.

او بايد از اينجا به سر زمين ديگرى برود و رسالت خود را در آنجا نيز پياده كند، لذا تصميم گرفت تا به اتفاق «لوط»- برادر زاده‏اش- و همسرش «ساره» و احتمالا گروه اندكى از مؤمنان از آن سر زمين به سوى شام هجرت كند.

آنچنانكه قرآن مى‏گويد: «و ما ابراهيم و لوط را به سوى سر زمينى كه براى جهانيان پر بركت ساخته بوديم نجات و رهايى بخشيديم» (وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ).

 (آيه 72)- اين آيه به يكى از مهمترين مواهب خدا به ابراهيم كه داشتن فرزندى صالح و نسلى برومند و شايسته است اشاره كرده، مى‏فرمايد: «و ما به او اسحاق را بخشيديم و يعقوب (فرزند اسحاق) را بر او افزوديم» (وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً).

 «و همه آنها را مردانى صالح و شايسته و مفيد قرار داديم» (وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ).

 (آيه 73)- اين آيه به مقام امامت و رهبرى اين پيامبران بزرگ و بخشى از                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 180

 صفات و برنامه‏هاى مهم و پر ارزش آنها بطور جمعى اشاره مى‏كند.

در اينجا مجموعا «شش قسمت» از اين ويژگيها بر شمرده شده كه با اضافه كردن توصيف به صالح بودن كه از آيه قبل استفاده مى‏شود مجموعا هفت ويژگى را تشكيل مى‏دهد.

نخست مى‏گويد: «و ما آنها را پيشوايانى قرار داديم» (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً).

در مرحله بعد فعليت و ثمره اين مقام را باز گو مى‏كند: «آنها به فرمان ما (مردم را) هدايت مى‏كردند» (يَهْدُونَ بِأَمْرِنا).

نه تنها هدايت به معنى راهنمايى و ارائه طريق كه در نبوت و رسالت وجود دارد، بلكه به معنى دستگيرى كردن و رساندن به سر منزل مقصود.

سومين و چهارمين و پنجمين موهبت و ويژگى آنها اين بود كه «و ما به آنها انجام كارهاى نيك و بر پا داشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم» (وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ).

و در آخرين فراز به مقام «عبوديت» آنها اشاره كرده، مى‏گويد: «و آنها همگى فقط ما را عبادت مى‏كردند» (وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ).

(آيه 74)- نجات لوط از سر زمين آلودگان! از آنجا كه لوط از بستگان نزديك ابراهيم و از نخستين كسانى است كه به او ايمان آورد پس از داستان ابراهيم، به بخشى از تلاش و كوشش او در راه ابلاغ رسالت و مواهب پروردگار نسبت به او اشاره مى‏كند: «و لوط را به ياد آور كه ما به او حكم (فرمان نبوت و رسالت) و علم داديم» (وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً).

لوط از پيامبران بزرگى است كه هم عصر با ابراهيم بود، و همراه او از سر زمين بابل به فلسطين مهاجرت كرد، و بعدا از ابراهيم جدا شد و به شهر «سدوم» آمده چرا كه مردم آن منطقه غرق فساد و گناه، مخصوصا انحرافات و آلودگيهاى جنسى بودند، او براى هدايت اين قوم منحرف تلاش و كوشش بسيار كرد، اما كمتر در آن كوردلان اثر گذارد.

سر انجام قهر و عذاب شديد الهى آنها را فرا گرفت، و جز خانواده لوط- به                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 181

 استثناى همسرش- همگى نابود شدند.

لذا در دنباله آيه به اين موهبت كه به لوط ارزانى داشت اشاره كرده، مى‏فرمايد: «و ما او را از شهر و ديارى كه كارهاى پليد و زشت انجام مى‏دادند رهايى بخشيديم» (وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ).

 «چرا كه آنها مردم بدى بودند و از اطاعت فرمان حقّ بيرون رفته بودند» (إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فاسِقِينَ).

 (آيه 75)- سپس به آخرين موهبت الهى در باره «لوط» اشاره كرده، مى‏گويد:

 «و ما او را در رحمت خاص خويش داخل كرديم» (وَ أَدْخَلْناهُ فِي رَحْمَتِنا).

 «چرا كه او از بندگان صالح بود» (إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ).

 (آيه 76)- نجات نوح از چنگال متعصبان لجوج: بعد از ذكر گوشه‏اى از داستان ابراهيم و لوط، به ذكر قسمتى از سر گذشت يكى ديگر از پيامبران بزرگ يعنى «نوح» پرداخته، مى‏فرمايد: «و به ياد آور نوح را، هنگامى كه قبل از آنها (ابراهيم و لوط) پروردگار خود را خواند» و تقاضاى نجات از چنگال منحرفان بى‏ايمان كرد (وَ نُوحاً إِذْ نادى‏ مِنْ قَبْلُ).

اين نداى نوح ظاهرا اشاره به نفرينى است كه در سوره نوح آيه 26 و 27 نقل شده آنجا كه مى‏گويد: «پروردگارا! احدى از اين قوم بى‏ايمان را روى زمين مگذار! چرا كه اگر بمانند بندگان تو را گمراه مى‏كنند، و نسل آينده آنها نيز جز كافر و فاجر نخواهد بود»! سپس اضافه مى‏كند: «پس ما دعاى او را مستجاب كرديم و او و خانواده‏اش را از آن غم و اندوه بزرگ رهايى بخشيديم» (فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ).

 «اهل» در اينجا معنى وسيعى دارد كه هم بستگان مؤمن او را شامل مى‏شود و هم دوستان خاص او را.

 (آيه 77)- در اين آيه اضافه مى‏كند: «ما او را در برابر قومى كه آيات ما را تكذيب كردند يارى كرديم» (وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 182

 «چرا كه آنها قوم بدى بودند، لذا همه آنها را غرق كرديم» (إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ).

اين جمله بار ديگر تأكيدى است بر اين حقيقت كه مجازاتهاى الهى هرگز جنبه انتقامى ندارد، بلكه بر اساس انتخاب اصلح است، به اين معنى كه حق حيات و استفاده از مواهب زندگى براى گروهى است كه در خط تكامل و سير الى اللّه باشند و يا اگر روزى در خط انحراف افتادند بعدا تجديد نظر كرده و باز گردند.

 (آيه 78)- قضاوت داود و سليمان: در تعقيب سر گذشتهاى مربوط به موسى و هارون و ابراهيم و نوح و لوط در اينجا به بخشى از زندگى داود و سليمان اشاره مى‏كند، و در آغاز اشاره سر بسته‏اى به ماجراى يك قضاوت و داورى كه از ناحيه داود و سليمان صورت گرفت دارد.

مى‏فرمايد: «و داود و سليمان را به ياد آر، هنگامى كه در باره كشتزارى قضاوت مى‏كردند كه گوسفندان قوم شبانه آن را چريده بودند» (وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ).

 «و ما شاهد حكم آنها بوديم» (وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ).

داستان بدين قرار بود كه: گله گوسفندانى شبانه به تاكستانى وارد مى‏شوند، و برگها و خوشه‏هاى انگور را خورده و ضايع مى‏كنند، صاحب باغ شكايت نزد داود مى‏برد، داود حكم مى‏دهد كه در برابر اين خسارت بزرگ بايد تمام گوسفندان به صاحب باغ داده شود.

سليمان كه در آن زمان كودك بود به پدر مى‏گويد: اى پيامبر بزرگ خدا! اين حكم را تغيير ده و تعديل كن! پدر مى‏گويد: چگونه؟

در پاسخ مى‏گويد: گوسفندان بايد با صاحب باغ سپرده شوند تا از منافع آنها و شير و پشمشان استفاده كند، و باغ به دست صاحب گوسفندان داده شود تا در اصلاح آن بكوشد هنگامى كه باغ به حال اول باز گشت به صاحبش تحويل داده مى‏شود، و گوسفندان نيز به صاحبش بر مى‏گردد- و خداوند طبق آيه بعد حكم                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 183

 سليمان را تأييد كرد.

 (آيه 79)- به هر حال در اين آيه حكم سليمان را در اين داستان به اين صورت تأييد مى‏كند: «پس ما اين داورى و حكومت را به سليمان تفهيم كرديم» و با تأييد ما او بهترين راه حل اين مخاصمه را دريافت (فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ).

امام مفهوم اين سخن آن نيست كه حكم داود اشتباه و نادرست بوده، چرا كه بلا فاصله اضافه مى‏كند: «ما به هر يك از اين دو، آگاهى و شايستگى داورى و علم بخشيديم» (وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً).

سپس به يكى ديگر از مواهب و افتخاراتى كه خدا به داود داده بود اشاره كرده، مى‏فرمايد: «و ما كوهها را مسخر ساختيم كه همراه داود تسبيح مى‏گفتند و همچنين پرندگان را» (وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ).

اينها در برابر قدرت ما چيز مهمى نيست «و ما اين كار را انجام داديم» (وَ كُنَّا فاعِلِينَ).

 (آيه 80)- در اين آيه به يكى ديگر از مواهبى كه خدا به اين پيامبر بزرگ داده اشاره كرده، مى‏گويد: «و ما ساختن زره را به او تعليم داديم، تا شما را در جنگهايتان حفظ كند پس آيا (شما خدا را بر نعمتهايش) شكر مى‏كنيد»؟ (وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ).

 (آيه 81)- بادها در فرمان سليمان! در اينجا به بخشى از مواهبى كه خدا به يكى ديگر از پيامبران يعنى سليمان (ع) داده كرده، مى‏گويد: «و ما بادهاى شديد و طوفان‏زا را مسخر سليمان ساختيم كه تحت فرمان او به سوى سر زمينى كه ما آن را مبارك كرده بوديم حركت مى‏كرد» (وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلى‏ الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها).

و اين كار عجيب نيست، چرا كه «ما به همه چيز آگاه بوديم و هستيم» (وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عالِمِينَ).

هم از اسرار عالم هستى و قوانين و نظامات حاكم بر آن آگاهيم، مى‏دانيم چگونه آنها را مى‏توان تحت فرمان آورد، و هم از نتيجه و سر انجام اين كار، و به هر                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 184

 حال همه چيز در برابر علم و قدرت ما خاضع و تسليم است.

 (آيه 82)- اين آيه يكى ديگر از مواهب انحصارى سليمان (ع) را باز گو مى‏كند: «و گروهى از شياطين (را نيز مسخّر او قرار داديم، كه در دريا) برايش غوّاصى مى‏كردند و كارهايى غير از اين (نيز) براى او انجام مى‏دادند» (وَ مِنَ الشَّياطِينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَ يَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذلِكَ).

 «و ما آنها را (از تمرد و سر كشى در برابر فرمان او) نگاه مى‏داشتيم» (وَ كُنَّا لَهُمْ حافِظِينَ).

آنها افرادى با هوش، فعال، هنرمند و صنعتگر با مهارتهاى مختلف بودند.

 (آيه 83)- ايّوب را از گرداب مشكلات رهايى بخشيديم: در اينجا از سر گذشت آموزنده يكى ديگر از پيامبران بزرگ خدا سخن مى‏گويد او «ايّوب» و دهمين پيامبرى است كه در سوره انبياء اشاره به گوشه‏اى از زندگانى او شده است.

 «ايوب» سرگذشتى غم‏انگيز، و در عين حال پر شكوه و با ابهت دارد، صبر و شكيبايى او مخصوصا در برابر حوادث ناگوار عجيب بود، به گونه‏اى كه «صبر ايوب» يك ضرب المثل قديمى است.

مى‏فرمايد: «و ايّوب را (به ياد آور) هنگامى كه پروردگارش را خواند (و عرضه داشت): بد حالى و مشكلات به من روى آورده و تو مهربانترين مهربانانى»! (وَ أَيُّوبَ إِذْ نادى‏ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ).

 (آيه 84)- اين آيه مى‏گويد: «به دنبال اين دعاى ايّوب، خواسته‏اش را اجابت كرديم و رنج و ناراحتى او را برطرف ساختيم» (فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ).

 «و خانواده او را به او باز گردانديم، و همانندشان را به آنها افزوديم» (وَ آتَيْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ).

 «تا رحمتى از ناحيه ما (بر آنها) باشد و هم ياد آورى و تذكرى براى عبادت كنندگان پروردگار» (رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِكْرى‏ لِلْعابِدِينَ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 185

 تا مسلمانان بدانند مشكلات هر قدر زياد باشد و گرفتاريها هر قدر فراوان و دشمنان هر قدر فشرده باشند باز با گوشه‏اى از لطف پروردگار همه اينها برطرف شدنى است، نه تنها زيانها جبران مى‏شود بلكه گاهى خداوند به عنوان پاداش صابران با استقامت همانند آنچه از دست رفته نيز بر آن مى‏افزايد.

 (آيه 85)- اسماعيل و ادريس و ذا الكفل: قرآن در اينجا اشاره به مقام شكيبايى سه نفر ديگر از پيامبران الهى كرده، مى‏گويد: اسماعيل و ادريس و ذا الكفل را (به ياد آور) كه همه آنها از صابران و شكيبايان بودند» (وَ إِسْماعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ).

هر يك از آنها در طول عمر خود در برابر دشمنان و يا مشكلات طاقت فرساى زندگى صبر و مقاومت به خرج دادند و هرگز در برابر اين حوادث زانو نزدند و هر يك الگويى بودند از استقامت و پايمردى.

 (آيه 86)- سپس بزرگترين موهبت الهى را در برابر اين صبر و استقامت براى آنان چنين بيان مى‏كند: «و ما آنها را در رحمت خود داخل كرديم، چرا كه آنها از صالحان بودند» (وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ).

 (آيه 87)- نجات يونس از آن زندان وحشتناك: اين آيه و آيه بعد نيز گوشه‏اى از سر گذشت پيامبر بزرگ «يونس» را بيان كرده، مى‏گويد: «و ذا النون را به ياد آر هنگامى كه خشمگين (بر قوم بت پرست و نافرمان خويش) از ميان آنها رفت» (وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً).

 «او گمان مى‏كرد كه ما (زندگى را) بر او تنگ نخواهيم كرد» (فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ).

او گمان مى‏كرد تمام رسالت خويش را در ميان قوم نافرمانش انجام داده است و حتى ترك اولايى در اين زمينه نكرده، در حالى كه اولى اين بود كه بيش از اين در ميان آنها بماند و صبر و استقامت به خرج دهد و دندان بر جگر بفشارد شايد بيدار شوند و به سوى خدا آيند سر انجام به خاطر همين ترك اولى او را در فشار قرار داديم، نهنگ عظيمى او                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 186

 را بلعيد «پس او در آن ظلمتهاى متراكم صدا زد خداوندا! جز تو معبودى نيست» (فَنادى‏ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ).

 «خداوندا! پاك و منزهى، من از ستمكاران بودم»! (سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ). هم بر خويش ستم كردم و هم بر قوم خود، مى‏بايست بيش از اين، ناملايمات و شدايد و سختيها را پذيرا مى‏شدم، تن به همه شكنجه‏ها مى‏دادم شايد آنها به راه آيند.

 (آيه 88)- «سر انجام ما دعاى او را اجابت كرديم و از غم و اندوه رهائيش بخشيديم» (فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ).

آرى «و اين گونه ما مؤمنان را نجات مى‏بخشيم» (وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ).

اين يك برنامه اختصاصى براى يونس نبود، بلكه هر كس از مؤمنان از تقصير خويش، عذر به درگاه خدا آورد، و از ذات پاكش مدد و رحمت طلبد ما دعايش را مستجاب و اندوهش را بر طرف خواهيم كرد.

 (آيه 89)- نجات زكريّا از تنهايى: در اين آيه و آيه بعد گوشه‏اى از سرگذشت دو شخصيت ديگر از پيامبران بزرگ الهى «زكريا» و «يحيى» را بيان مى‏كند.

نخست مى‏گويد: «زكريّا را به خاطر بياور هنگامى كه پروردگارش را خواند و عرضه داشت: پروردگارا! مرا تنها مگذار، و تو بهترين وارثان هستى» (وَ زَكَرِيَّا إِذْ نادى‏ رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ).

سالها بر عمر زكريا گذشت، و برف پيرى بر سرش نشست، اما هنوز فرزندى نداشت، و از سوى ديگر همسرى عقيم و نازا داشت.

او در آرزوى فرزندى بود كه بتواند برنامه‏هاى الهى او را تعقيب كند در اين هنگام با تمام قلب به درگاه خدا روى آورد و تقاضاى فرزند صالح و برومندى كرد.

 (آيه 90)- خداوند اين دعاى خالص و سرشار از عشق به حقيقت را اجابت كرد، و خواسته او را تحقق بخشيد آن چنان كه مى‏فرمايد: «پس ما دعاى او را اجابت كرديم و يحيى را به او بخشيديم» (فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى‏).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 187

 و براى رسيدن به اين مقصود «همسر نازاى او را اصلاح (و قادر به آوردن فرزند) كرديم» (وَ أَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ).

سپس اشاره به سه قسمت از صفات برجسته اين خانواده كرده چنين مى‏گويد: «آنها در انجام كارهاى خير، سرعت مى‏كردند» (إِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ).

 «و آنها به خاطر عشق به طاعت و وحشت از گناه در همه حال ما را مى‏خواندند» (وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً).

 «و آنها همواره در برابر ما خشوع داشتند» خضوعى آميخته با ادب و احترام و ترس آميخته با احساس مسؤوليت (وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ).

ذكر اين صفات سه گانه ممكن است اشاره به اين باشد كه آنها به هنگام رسيدن به نعمت گرفتار غفلتها و غرورهايى كه دامن افراد كم ظرفيت و ضعيف الايمان را به هنگام وصول به نعمت مى‏گيرد نمى‏شدند.

 (آيه 91)- مريم بانوى پاكدامن: در اين آيه به مقام مريم و عظمت و احترام او و فرزندش حضرت مسيح (ع) اشاره شده است، مى‏گويد: «و به ياد آور زنى را كه دامان خود را پاك نگه داشت» (وَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها).

 «سپس ما از روح خود در او دميديم» (فَنَفَخْنا فِيها مِنْ رُوحِنا).

 «و او و فرزندش [مسيح‏] را نشانه بزرگى براى جهانيان قرار داديم» (وَ جَعَلْناها وَ ابْنَها آيَةً لِلْعالَمِينَ).

(آيه 92)- امت واحده! از آنجا كه در آيات گذشته نام گروهى از پيامبران الهى و بخشى از سر گذشت آنها آمده، در اينجا به عنوان يك جمع بندى و نتيجه گيرى كلى چنين مى‏گويد: «اين (پيامبران بزرگ و پيروانشان) همه امّت واحدى بودند» و پيرو يك هدف (إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً).

برنامه آنها يكى و هدف و مقصد آنها نيز يكى بوده است، هر چند با اختلاف زمان و محيط، داراى ويژگيها و روشها و به اصطلاح تاكتيكهاى متفاوت بودند. اين يگانگى و وحدت برنامه‏ها و هدف، به خاطر آن بوده كه همه از يك مبدأ سر چشمه                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 188

 مى‏گرفته، از اراده خداوند واحد يكتا، و لذا بلا فاصله مى‏گويد: «و من پروردگار شما هستم، پس تنها مرا پرستش كنيد» (وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ).

در واقع توحيد عقيدتى و عملى انبياء از توحيد منبع وحى سر چشمه مى‏گيرد.

 (آيه 93)- در اين آيه اشاره به انحراف گروه عظيمى از مردم از اين اصل واحد توحيدى كرده چنين مى‏گويد: «و آنها كار خود را در ميان خود به تفرقه و تجزيه كشاندند» (وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ).

كارشان به جايى رسيد كه در برابر هم ايستادند، و هر گروه، گروه ديگرى را لعن و نفرين مى‏كرد و از او برائت و بيزارى مى‏جست، به اين نيز قناعت نكردند به روى همديگر اسلحه كشيدند و خونهاى زيادى را ريختند، و اين بود نتيجه انحراف از اصل اساسى توحيد و آيين يگانه حق.

و در آخر آيه اضافه مى‏كند: «اما همه آنها سر انجام به سوى ما باز مى‏گردند» (كُلٌّ إِلَيْنا راجِعُونَ).

اين اختلاف كه جنبه عارضى دارد بر چيده مى‏شود و باز در قيامت همگى به سوى وحدت مى‏روند.

 (آيه 94)- در اين آيه نتيجه هماهنگى با «امت واحده» در طريق پرستش پروردگار، و يا انحراف از آن و پيمودن راه تفرقه را چنين بيان مى‏فرمايد: «پس هر كس چيزى از اعمال صالح را انجام دهد در حالى كه ايمان داشته باشد، تلاش و كوشش او مورد ناسپاسى قرار نخواهد گرفت» (فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ).

و براى تأكيد بيشتر اضافه مى‏كند: «و ما اعمال صالح او را قطعا خواهيم نوشت» (وَ إِنَّا لَهُ كاتِبُونَ).

اين آيه همانند بسيارى ديگر از آيات قرآن، شرط قبولى اعمال صالح را ايمان مى‏شمرد.

 (آيه 95)- كافران در آستانه رستاخيز: در آيه قبل سخن از «مؤمنان نيكو كار                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 189

 و صالح العمل» بود و در اين آيه، به افرادى اشاره مى‏كند كه در نقطه مقابل آنها قرار دارند، آنها كه تا آخرين نفس به ضلالت و فساد ادامه مى‏دهند، مى‏فرمايد: «و حرام است بر شهرهايى كه آنها را (به جرم گناهانشان) نابود كرديم (به دنيا باز گردند) آنها هرگز باز نخواهند گشت» (وَ حَرامٌ عَلى‏ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ).

در حقيقت آنها كسانى هستند كه بعد از مشاهده عذاب الهى، يا بعد از نابودى و رفتن به جهان برزخ، پرده‏هاى غرور و غفلت از برابر ديدگانشان كنار مى‏رود آرزو مى‏كنند اى كاش براى جبران اين همه خطاها بار ديگر به دنيا باز مى‏گشتند ولى قرآن با صراحت مى‏گويد: بازگشت آنها بكلى حرام، يعنى ممنوع است و راهى براى جبران باقى نمانده است.

 (آيه 96)- به هر حال اين بى‏خبران دائما در غرور و غفلتند، و اين بد بختى تا پايان جهان همچنان ادامه دارد.

چنانكه قرآن مى‏فرمايد: «تا زمانى كه راه بر يأجوج و مأجوج گشوده شود و آنها (در سراسر زمين پخش شوند، و) از هر بلندى و ارتفاعى با سرعت بگذرند» (حَتَّى إِذا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ).

 (آيه 97)- و بلا فاصله مى‏گويد: «و وعده حق [قيامت‏] نزديك مى‏شود» (وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ).

 «در آن هنگام چشمهاى كافران از وحشت از حركت باز مى‏ماند» و خيره خيره به آن صحنه نگاه مى‏كنند (فَإِذا هِيَ شاخِصَةٌ أَبْصارُ الَّذِينَ كَفَرُوا).

در اين هنگام پرده‏هاى غرور و غفلت از برابر ديدگانشان كنار مى‏رود و فريادشان بلند مى‏شود «اى واى بر ما! ما از اين صحنه در غفلت بوديم» (يا وَيْلَنا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا).

و چون نمى‏توانند با اين عذر، گناه خويش را بپوشانند و خود را تبرئه كنند با صراحت مى‏گويند: «نه، بلكه ما ظالم و ستمگر بوديم»! (بَلْ كُنَّا ظالِمِينَ).

اصولا چگونه ممكن است با وجود اين همه پيامبران الهى و كتب آسمانى و اين همه حوادث تكان دهنده، و همچنين درسهاى عبرتى كه روزگار به آنها                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 190

 مى‏دهد در غفلت باشند، آنچه از آنها سر زده تقصير است و ظلم بر خويشتن و ديگران.

 (آيه 98)- هيزم جهنم! در تعقيب آيات گذشته كه از سر نوشت مشركان ستمگر بحث مى‏كرد در اينجا روى سخن را به آنها كرده و آينده آنها و معبودهايشان را چنين ترسيم مى‏كند: «شما و آنچه را غير از خدا مى‏پرستيد آتشگيره جهنّميد»! (إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ).

آتشگيره جهنم و هيزمى كه شعله‏هاى آن را تشكيل مى‏دهد خود شما و خدايان ساختگى شماست، و همچون قطعه‏هاى هيزم بى‏ارزش يكى پس از ديگرى در جهنم پرتاب مى‏شويد! سپس اضافه مى‏كند: «شما وارد بر آن مى‏شويد» (أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ).

اول بتها را در آتش مى‏افكنند، سپس شما بر آنها وارد مى‏شويد، گويى خدايانتان با آتشى كه از وجودشان بر مى‏خيزد از شما پذيرايى مى‏كنند.

 (آيه 99)- سپس به عنوان نتيجه گيرى كلى مى‏فرمايد: «اگر اين بتها، خدايانى بودند هرگز وارد آتش دوزخ نمى‏شدند» (لَوْ كانَ هؤُلاءِ آلِهَةً ما وَرَدُوها).

ولى بدانيد نه تنها وارد دوزخ مى‏شوند بلكه «جاودانه در آن خواهند بود» (وَ كُلٌّ فِيها خالِدُونَ).

 (آيه 100)- براى توضيح بيشتر پيرامون وضع دردناك، اين «عابدان گمراه»، در برابر آن «معبودان بى‏ارزش» مى‏گويد: «آنها در دوزخ، فريادها و ناله‏هاى دردناك دارند» (لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ).

ممكن است اين زفير و ناله غم انگيز تنها مربوط به عابدان نباشد، بلكه شياطينى كه معبودشان بودند نيز در اين امر با آنها شريك باشند.

جمله بعد، يكى ديگر از مجازاتهاى دردناك آنها را باز گو مى‏كند و آن اينكه «آنها در دوزخ چيزى نمى‏شنوند» (وَ هُمْ فِيها لا يَسْمَعُونَ).

اين جمله ممكن است اشاره به اين باشد كه آنها سخنى كه مايه سرور و خوشحاليشان باشد مطلقا نمى‏شنوند، و تنها مستمع ناله‏هاى جانكاه دوزخيان،                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 191

 و فريادهاى فرشتگان عذاب هستند.

بعضى گفته‏اند منظور اين است كه اينها صداى هيچ كس را مطلقا نمى‏شنوند گويى تنها آنها در عذابند و اين خود مايه مجازات بيشترى است.