این سايت حاوی تفسیر کل قرآن میباشد که از تفسیر نمونه برگرفته شده است .
سوره احزاب [33]
اين سوره در «مدينه» نازل شده و داراى 73 آيه است‏
محتواى سوره:
اين سوره يكى از پربارترين سوره‏هاى قرآن مجيد است، و مسائل متنوع و بسيار مهمى را در زمينه اصول و فروع اسلام تعقيب مى‏كند.
بحثهايى را كه در اين سوره آمده است مى‏توان به هفت بخش تقسيم كرد:
بخش اول سر آغاز سوره است كه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله را به اطاعت خداوند و ترك تبعيت از كافران و پيشنهادهاى منافقان دعوت مى‏كند.
بخش دوم به پاره‏اى از خرافات زمان جاهليت مانند مسأله «ظهار» كه آن را وسيله طلاق و جدائى زن و مرد از هم مى‏دانستند، و همچنين مسأله پسر خواندگى (تبنّى) اشاره كرده و قلم بطلان بر آنها مى‏كشد.
بخش سوم كه مهمترين بخش اين سوره است مربوط به جنگ احزاب و حوادث تكان دهنده آن، و پيروزى اعجازآميز مسلمين بر كفار است.
بخش چهارم مربوط به همسران پيامبر است كه بايد در همه چيز الگو و اسوه براى زنان مسلمان باشند.
بخش پنجم به داستان «زينب» دختر «جحش» كه روزى همسر پسر خوانده پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله «زيد» بود و از او جدا شد اشاره مى‏كند.
بخش ششم از مسأله حجاب سخن مى‏گويد و همه زنان با ايمان را به رعايت اين دستور اسلامى توصيه مى‏كند.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 584
 بخش هفتم كه آخرين بخش را تشكيل مى‏دهد، اشاره‏اى به مسأله مهم «معاد» دارد، و راه نجات در آن عرصه عظيم و همچنين مسأله امانت دارى بزرگ انسان يعنى مسأله تعهد و تكليف و مسؤوليت او را شرح مى‏دهد.
از آنجا كه بخش مهمى از اين سوره به ماجراى «جنگ احزاب» (خندق) مى‏پردازد اين نام براى آن انتخاب شده است.
فضيلت تلاوت سوره:
در حديثى از پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله مى‏خوانيم: «كسى كه سوره احزاب را تلاوت كند و به خانواده خود تعليم دهد از عذاب قبر در امان خواهد بود».
و از امام صادق عليه السّلام نقل شده: «كسى كه سوره احزاب را بسيار تلاوت كند در قيامت در جوار پيامبر و خاندان او خواهد بود».
البته اين گونه فضائل و افتخارات براى تلاوتى است كه مبدأ انديشه گردد و انديشه‏اى كه افق فكر انسان را چنان روشن سازد كه پرتوش در اعمال او ظاهر گردد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
 (آيه 1)-
شأن نزول:
در مورد نزول اين آيه و دو آيه بعد، گفته‏اند: اين آيات در مورد «ابو سفيان» و بعضى ديگر از سران كفر و شرك نازل شده كه بعد از جنگ «احد» از «پيامبر اسلام» صلّى اللّه عليه و آله امان گرفتند و وارد مدينه شدند و خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمدند و عرض كردند: «اى محمّد! بيا و از بدگويى به خدايان ما صرف نظر كن، و بگو آنها براى پرستش كنندگانشان شفاعت مى‏كنند.»
اين پيشنهاد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را ناراحت كرد، عمر بر خاست و گفت: اجازه ده تا آنها را از دم شمشير بگذرانم! پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «من به آنها امان دادم چنين چيزى ممكن نيست» اما دستور داد آنها را از مدينه بيرون كنند.
اين آيات نازل شد و به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه به اين گونه پيشنهادها اعتنا نكند.
                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 585
تفسير:
تنها از وحى الهى پيروى كن! از خطرناكترين پرتگاههايى كه بر سر راه رهبران بزرگ قرار دارد مسأله پيشنهادهاى سازشكارانه‏اى است كه از ناحيه مخالفان مطرح مى‏گردد.
مشركان «مكّه» و منافقان «مدينه» بارها كوشيدند كه با طرح پيشنهادهاى سازشكارانه پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله را از خط «توحيد» منحرف سازند.
اما نخستين آيات سوره احزاب نازل شد و به توطئه آنها پايان داد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را به ادامه روش قاطعانه‏اش در خط توحيد بدون كمترين سازش دعوت نمود.
اين آيات مجموعا چهار دستور مهم به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏دهد:
دستور اول: در زمينه تقوا و پرهيزكارى است كه زمينه ساز هر برنامه ديگرى مى‏باشد، مى‏فرمايد: «اى پيامبر! تقواى الهى پيشه كن» (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ).
حقيقت «تقوا» همان احساس مسؤوليت درونى است و تا اين احساس مسؤوليت نباشد انسان به دنبال هيچ برنامه سازنده‏اى حركت نمى‏كند.
دستور دوم: نفى اطاعت كافران و منافقان است، مى‏فرمايد: «و از كافران و منافقان اطاعت مكن»! (وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ).
و در پايان اين آيه براى تأكيد اين موضوع مى‏گويد: «خداوند عالم و حكيم است» (إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً). اگر فرمان ترك پيروى آنها را به تو مى‏دهد روى علم و حكمت بى‏پايان اوست.
به هر حال، بعد از تقوا و احساس مسؤوليت، نخستين وظيفه، شستشوى صفحه دل از اغيار و ريشه كن نمودن خارهاى مزاحم از اين سر زمين است.
 (آيه 2)- در سومين دستور مسأله بذر افشانى توحيد و تبعيت از وحى الهى را مطرح كرده، مى‏گويد: «و از آنچه از سوى پروردگارت به تو وحى مى‏شود پيروى كن» (وَ اتَّبِعْ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ).
و مراقب باش و بدان «كه خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است» (إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 586
 بنا بر اين نخست بايد ديو را از درون جان بيرون راند تا فرشته در آيد.
بايد طاغوت زدايى كرد تا حكومت اللّه و نظام الهى جانشين آن گردد.
 (آيه 3)- و از آنجا كه در ادامه اين راه مشكلات فراوان است و تهديد و توطئه و كارشكنى بسيار زياد، چهارمين دستور را به اين صورت صادر مى‏كند:
 «و بر خدا توكل كن» و از توطئه‏هايشان نترس! (وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ).
 «و همين بس كه خداوند ولى و حافظ و مدافع (انسان) باشد» (وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا). اگر هزار دشمن قصد هلاكت تو را دارند، چون من دوست و ياور توام از دشمنان باكى نداشته باش.
گر چه مخاطب در اين آيات شخص پيامبر است، ولى پيداست كه دستورى است براى همه مؤمنان، و همه مسلمانان جهان در هر عصر و هر زمان.
 (آيه 4)- ادعاهاى بيهوده! در تعقيب آيات گذشته كه به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دستور مى‏داد تنها از وحى الهى تبعيت كند نه از كافران و منافقان، در اينجا نتيجه تبعيت از آنها را منعكس مى‏كند كه پيروى از آنان انسان را به يك مشت خرافات و اباطيل و انحرافات دعوت مى‏نمايد كه سه مورد آن در اين آيه بيان شده است.
نخست مى‏فرمايد: «خداوند براى هيچ كس دو دل در درونش نيافريده»! (ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ).
جمله فوق معنى عميقى دارد و آن اين كه انسان يك قلب بيشتر ندارد و در اين قلب جز عشق يك معبود نمى‏گنجد، آنها كه دعوت به شرك و معبودهاى متعدد مى‏كنند، بايد قلبهاى متعددى داشته باشند تا هر يك را كانون عشق معبودى سازند! لذا در حديثى از امير مؤمنان على عليه السّلام در تفسير اين آيه مى‏خوانيم كه فرمود:
 «دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك قلب نمى‏گنجد چرا كه خدا براى يك انسان دو قلب قرار نداده است كه با يكى دوست بدارد و با ديگرى                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 587
 دشمن، دوستان ما در دوستى ما خالصند همان‏گونه كه طلا در كوره خالص مى‏شود هر كس مى‏خواهد اين حقيقت را بداند، قلب خود را آزمايش كند اگر چيزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آميخته است از ما نيست و ما هم از او نيستيم».
بنا بر اين قلب واحد، كانون اعتقاد واحدى است و آن هم برنامه عملى واحدى را اجرا مى‏كند چرا كه انسان نمى‏تواند حقيقتا معتقد به چيزى باشد اما در عمل از آن جدا شود.
قرآن سپس به خرافه ديگرى از عصر جاهليت مى‏پردازد و آن خرافه «ظهار» است، آنها هنگامى كه از همسر خود ناراحت مى‏شدند و مى‏خواستند نسبت به او اظهار تنفر كنند به او مى‏گفتند: «انت علىّ كظهر امّى تو نسبت به من مانند پشت مادر منى»! و با اين گفته او را به منزله مادر خود مى‏پنداشتند و اين سخن را به منزله طلاق! قرآن در دنباله اين آيه مى‏گويد: «خداوند هرگز همسرانتان را كه مورد ظهار قرار مى‏دهيد مادران شما قرار نداده» و احكام مادر را، در مورد آنان مقرر نكرده است (وَ ما جَعَلَ أَزْواجَكُمُ اللَّائِي تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهاتِكُمْ).
اسلام اين برنامه جاهلى را امضا نكرد، بلكه براى آن مجازاتى قرار داد و آن اين كه: شخصى كه اين سخن را مى‏گويد حق ندارد با همسرش نزديكى كند تا اين كه كفاره لازم را بپردازد، و اگر كفاره نداد و به سراغ همسر خود نيز نيامد همسر مى‏تواند با توسل به «حاكم شرع» او را وادار به يكى از دو كار كند يا رسما و طبق قانون اسلام او را طلاق دهد و از او جدا شود، و يا كفاره دهد و به زندگى زناشويى همچون سابق ادامه دهد.
سپس به سومين خرافه جاهلى پرداخته، مى‏گويد: «و (نيز، خداوند) فرزند خوانده‏هاى شما را، فرزند حقيقى شما قرار نداده است» (وَ ما جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْناءَكُمْ).
توضيح اينكه: در عصر جاهليت معمول بوده كه بعضى از كودكان را به                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 588
 عنوان فرزند خود انتخاب مى‏كردند، و آن را پسر خود مى‏خواندند و به دنبال اين نامگذارى تمام حقوقى را كه يك پسر از پدر داشت براى او قائل مى‏شدند از پدر خوانده‏اش ارث مى‏برد و پدر خوانده نيز وارث او مى‏شد، و تحريم زن پدر يا همسر فرزند در مورد آنها حاكم بود.
اسلام، اين مقررات غير منطقى و خرافى را به شدت نفى كرد.
لذا قرآن بعد از اين جمله مى‏افزايد: «اين سخن شماست كه به دهان خود مى‏گوييد» سخنى باطل و بى‏پايه (ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ).
مى‏گوييد فلان كس پسر من است، در حالى كه در دل مى‏دانيد قطعا چنين نيست، اين امواج صوتى فقط در فضاى دهان شما مى‏پيچد و خارج مى‏شود، و هرگز از اعتقاد قلبى سر چشمه نمى‏گيرد.
اينها سخنان باطلى بيش نيست «اما خداوند حق را مى‏گويد و او به راه راست هدايت مى‏كند» (وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ).
سخن حق به سخنى گفته مى‏شود كه با واقعيت عينى تطبيق كند، يا اگر يك مطلب قراردادى است هماهنگ با مصالح همه اطراف قضيه باشد، و مى‏دانيم مسأله ناپسند «ظهار» در عصر جاهليت، و يا «پسر خواندگى» كه حقوق فرزندان ديگر را تا حد زيادى پايمال مى‏كرد نه واقعيت عينى داشت و نه قراردادى حافظ مصلحت عموم بود.
 (آيه 5)- سپس قرآن براى تأكيد بيشتر و روشن ساختن خط صحيح و منطقى اسلام چنين مى‏افزايد: «آنها را به نام پدرانشان بخوانيد كه اين كار نزد خدا عادلانه‏تر است» (ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ).
و براى رفع بهانه‏ها اضافه مى‏كند: «و اگر پدرانشان را نمى‏شناسيد آنها برادران دينى و موالى شما هستند» (فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آباءَهُمْ فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ وَ مَوالِيكُمْ).
يعنى عدم شناخت پدران آنها دليل بر اين نمى‏شود كه نام شخص ديگرى را به عنوان «پدر» بر آنها بگذاريد، بلكه مى‏توانيد آنها را به عنوان برادر دينى يا دوست                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 589
 و هم پيمان خطاب كنيد.
ولى از آنجا كه گاه انسان بر اثر عادت گذشته، يا سبق لسان، و يا اشتباه در تشخيص نسب افراد، ممكن است كسى را به غير پدرش نسبت دهد و اين از حوزه اختيار انسان بيرون است، خداوند عادل و حكيم، چنين كسى را مجازات نخواهد كرد.
لذا در ذيل آيه مى‏افزايد: «اما گناهى بر شما نيست در خطاهايى كه از شما سر مى‏زند» و بى‏توجه آنها را به نام ديگران صدا مى‏زنيد (وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ).
 «ولى آنچه را از روى عمد و اختيار مى‏گوييد» مورد حساب قرار خواهد داد (وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ).
 «و خداوند، آمرزنده و رحيم است» (وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً). گذشته‏ها را بر شما مى‏بخشد، سهو و نسيان و اشتباه و خطا را مورد عفو قرار مى‏دهد.
 (آيه 6)- اين آيه به مسأله مهم ديگرى يعنى ابطال نظام «مؤاخات» مى‏پردازد.
توضيح اينكه: هنگامى كه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند و اسلام پيوند و رابطه آنها را با بستگان مشركشان كه در مكه بودند بكلى بريد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به فرمان الهى، مسأله عقد اخوت و پيمان برادرى را در ميان آنها بر قرار ساخت. به اين ترتيب كه ميان «مهاجران» و «انصار» (دو به دو) پيمان اخوت و برادرى منعقد شد، و آنها همچون دو برادر حقيقى از يكديگر ارث مى‏بردند، ولى اين يك حكم موقت و مخصوص به اين حالت فوق‏العاده بود.
آيه نازل شد و «نظام مؤاخات» را بطوريكه جانشين نسب شود ابطال كرد و حكم ارث و مانند آن را مخصوص خويشاوندان حقيقى قرار داد.
منتهى در اين آيه قبل از ذكر اين نكته، به دو حكم ديگر، يعنى «اولويّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت به مؤمنين»، و «بودن زنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به منزله مادر» به عنوان مقدمه، ذكر شده است.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 590
 مى‏فرمايد: «پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» (النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ). يعنى، پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله در مسائل اجتماعى و هم فردى و خصوصى، هم در مسائل مربوط به حكومت، و هم قضاوت و دعوت، از هر انسانى نسبت به خودش سزاوارتر است، و اراده و خواست او، مقدم بر اراده و خواست وى مى‏باشد.
البته پيامبر صلّى اللّه عليه و آله معصوم است و نماينده خدا جز خير و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمى‏گيرد.
 «و همسران او مادران آنها [مؤمنان‏] محسوب مى‏شوند» (وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ).
البته مادر معنوى و روحانى، همان‏گونه كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پدر روحانى و معنوى امت است.
اين ارتباط و پيوند معنوى، تنها تأثيرش مسأله «حفظ احترام» و «حرمت ازدواج» با زنان پيامبر بود، يعنى مسلمانان حق داشتند، با دختران پيامبر ازدواج كنند، در حالى كه هيچ كس با دختر مادر خود نمى‏تواند ازدواج كند، و نيز مسأله محرميّت و نگاه كردن به همسران پيامبر براى هيچ كس جز محارم آنها مجاز نبود.
با اين كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به منزله پدر، و همسران او به منزله مادران مؤمنين هستند، هيچ‏گاه از آنها ارث نمى‏برند، چگونه مى‏توان انتظار داشت كه پسر خوانده‏ها وارث گردند.
سپس مى‏افزايد: «و خويشاوندان نسبت به يكديگر، از مؤمنان و مهاجران، در آنچه خدا مقرّر داشته است اولى هستند» (وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ).
ولى با اين حال براى اين كه راه را بكلى به روى مسلمانان نبندد و بتوانند براى دوستان و كسانى كه مورد علاقه آنها هستند چيزى به ارث بگذارند- هر چند از طريق وصيت نسبت به ثلث مال باشد- در پايان آيه اضافه مى‏كند: «مگر اين كه                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 591
 بخواهيد نسبت به دوستانتان نيكى كنيد» و سهمى از اموال خود را به آنها بدهيد (إِلَّا أَنْ تَفْعَلُوا إِلى‏ أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفاً).
و در آخرين جمله براى تأكيد همه احكام گذشته، يا حكم اخير، مى‏فرمايد:
 «اين حكم در كتاب (الهى) نوشته شده است» (كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً).
 (آيه 7)- پيمان محكم الهى: از آنجا كه در آيه قبل اختيارات وسيع و گسترده پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله بيان شد، در اينجا وظائف سنگين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و ساير پيامبران بزرگ را بيان مى‏كند، زيرا مى‏دانيم همواره اختيارات توأم با مسؤوليتهاست.
نخست مى‏فرمايد: به خاطر بياور «هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم و (همچنين) از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم، و ما از همه آنان پيمان محكمى گرفتيم» كه در اداى مسؤوليت تبليغ و رسالت كوتاهى نكنند! (وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‏ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً).
به اين ترتيب نخست تمام پيامبران را در مسأله ميثاق مطرح مى‏كند، سپس از پنج پيامبر اولوا العزم نام مى‏برد كه در آغاز آنها شخص پيامبر اسلام به خاطر شرافت و عظمتى كه دارد آمده است.
اين پيمان مؤكد همان ادا كردن مسؤوليت تبليغ و رسالت و رهبرى و هدايت مردم در تمام زمينه‏ها و ابعاد است.
و نيز موظف بودند يكديگر را تأييد نمايند، و پيامبران پيشين، امتهاى خود را براى پذيرش پيامبران بعد آماده سازند، همان‏گونه كه پيامبران بعد بايد دعوت پيامبران پيشين را تصديق و تأكيد نمايند.
 (آيه 8)- در اين آيه هدف از بعثت انبياء و پيمان مؤكدى را كه از آنها گرفته شده است چنين بيان مى‏كند: «هدف اين است كه خداوند از صدق راستگويان پرسش كند و براى كافران عذاب دردناك آماده ساخته است» (لِيَسْئَلَ الصَّادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ أَعَدَّ لِلْكافِرِينَ عَذاباً أَلِيماً).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 592
 منظور از «الصَّادِقِينَ» مؤمنانى مى‏باشند كه در ميدان حمايت از آيين خدا، و جهاد و ايستادگى در برابر مشكلات، و بذل جان و مال، صداقت و راستگويى خود را به ثبوت رسانده‏اند.
 (آيه 9)- آزمايش بزرگ الهى در ميدان احزاب: اين آيه و چندين آيه بعد از آن كه مجموعا هفده آيه را تشكيل مى‏دهد پيرامون يكى از بزرگترين آزمونهاى الهى در مورد «مؤمنان» و «منافقان» و امتحان صدق گفتار آنها در عمل سخن مى‏گويد.
اين آيات از يكى از مهمترين حوادث تاريخ اسلام، يعنى جنگ احزاب، كه در سال پنجم هجرى واقع شد بحث مى‏كند.
جنگ «احزاب» چنانكه از نامش پيداست مبارزه همه جانبه‏اى از ناحيه عموم دشمنان اسلام و گروههاى مختلفى بود كه با پيشرفت اين آيين منافع نامشروعشان به خطر مى‏افتاد.
نخستين جرقه جنگ از ناحيه گروهى از يهود «بنى نضير» روشن شد كه به مكّه آمدند و طايفه «قريش» را به جنگ با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تشويق كردند و به آنها قول دادند تا آخرين نفس در كنارشان بايستند، سپس به سراغ قبيله «غطفان» رفتند، و آنها را نيز آماده كارزار كردند.
اين قبائل از هم پيمانان خود مانند قبيله «بنى اسد» و «بنى سليم» نيز دعوت كردند، و چون همگى خطر را احساس كرده بودند، دست به دست هم دادند تا كار اسلام را براى هميشه يكسره كنند.
مسلمانان به فرمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به شور نشستند و قبل از هر چيز با پيشنهاد سلمان فارسى، اطراف مدينه را خندقى كندند- و به همين جهت يكى از نامهاى اين جنگ، جنگ خندق است.
لحظات بسيار سخت و خطرناكى بر مسلمانان گذشت منافقين در ميان لشكر اسلام سخت به تكاپو افتاده بودند، جمعيت انبوه دشمن و كمى لشكريان اسلام در مقابل آنها- تعداد لشكر كفر را ده هزار، و لشكر اسلام را سه هزار نفر                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 593
 نوشته‏اند- و آمادگى آنها از نظر تجهيزات جنگى آينده سخت و دردناكى را در برابر چشم مسلمانان مجسم مى‏ساخت.
ولى خدا مى‏خواست در اينجا آخرين ضربه بر پيكر كفر فرود آيد وصف منافقين را نيز از صفوف مسلمين مشخص سازد.
سر انجام اين غزوه به پيروزى مسلمانان تمام شد، طوفانى سخت به فرمان خدا وزيدن گرفت، خيمه و خرگاه و زندگى كفار را در هم ريخت، رعب و وحشت شديدى در قلب آنها افكند، و نيروهاى غيبى فرشتگان را به يارى مسلمانان فرستاد.
قدرت نماييهاى شگرفى همچون قدرت‏نمايى امير مؤمنان على عليه السّلام در برابر «عمرو بن عبد ود» بر آن افزوده شد، و مشركان بى‏آنكه بتوانند كارى انجام دهند پا به فرار گذاردند.
آيات هفده‏گانه نازل شد و با تحليلهاى كوبنده و افشاگرانه خود به عاليترين وجه از اين حادثه مهم براى پيروزى نهايى اسلام و كوبيدن منافقان بهره گيرى كرد.
قرآن اين ماجرا را نخست در يك آيه خلاصه مى‏كند سپس در شانزده آيه ديگر به بيان خصوصيات آن مى‏پردازد.
مى‏گويد: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! نعمت بزرگ خدا را بر خود به ياد آوريد در آن هنگام كه لشكرهايى (عظيم) به سراغ شما آمدند» (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ).
 «ولى ما باد و طوفان سختى بر آنها فرستاديم و لشكريانى كه آنها را نمى‏ديديد» و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم (فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها).
 «و خداوند هميشه به آنچه انجام مى‏دهيد (و كارهايى كه هر گروه در اين ميدان بزرگ انجام دادند) بينا بوده است» (وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً).

 (آيه 10)- اين آيه كه ترسيمى از وضع بحرانى جنگ احزاب، و قدرت عظيم جنگى دشمنان، و نگرانى شديد بسيارى از مسلمان است چنين مى‏گويد: به خاطر                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 594
 بياوريد «زمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين (شهر) بر شما وارد شدند (و مدينه را محاصره كردند) و هنگامى را كه چشمها از شدت وحشت خيره شده و جانها به لب رسيده بود، و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مى‏برديد» (إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا).
 (آيه 11)- اينجا بود كه كوره امتحان الهى سخت داغ شد، چنانكه در اين آيه مى‏گويد: «آنجا بود كه مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند» (هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً).
طبيعى است هنگامى كه انسان گرفتار طوفانهاى فكرى مى‏شود، جسم او نيز از اين طوفان بر كنار نمى‏ماند، و در اضطراب و تزلزل فرو مى‏رود.
آرى! فولاد را در كوره داغ مى‏برند تا آبديده شود، مسلمانان نخستين نيز بايد در كوره حوادث سخت قرار گيرند تا آبديده و مقاوم شوند.
 (آيه 12)- منافقان و ضعيف الايمانها در صحنه احزاب گفتيم كوره امتحان جنگ احزاب داغ شد، و همگى در اين امتحان بزرگ درگير شدند.
در اينجا مسلمانان به گروههاى مختلفى تقسيم شدند: جمعى مؤمنان راستين بودند، گروهى خواص مؤمنان، جمعى افراد ضعيف الايمان، جمعى منافق، جمعى منافق لجوج و سر سخت، گروهى در فكر خانه و زندگى خويشتن و در فكر فرار بودند، جمعى سعى داشتند ديگران را از جهاد باز دارند و گروهى تلاش مى‏كردند رشته اتحاد خود را با منافقين محكم كنند.
در اين آيه گفتگوى منافقان و بيماردلان منعكس شده است.
مى‏فرمايد: «و (نيز) به خاطر بياوريد هنگامى را كه منافقان و بيماردلان مى‏گفتند: خدا و پيامبرش چيزى جز وعده‏هاى دروغين به ما نداده‏اند»! (وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً).
در تاريخ جنگ احزاب چنين آمده است كه، در اثناى حفر خندق كه                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 595
 مسلمانان هر يك مشغول كندن بخشى از خندق بودند روزى به قطعه سنگ سخت و بزرگى بر خورد كردند كه هيچ كلنگى در آن اثر نمى‏كرد، خبر به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دادند، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شخصا وارد خندق شد، و در كنار سنگ قرار گرفت و كلنگى را به دست گرفت و نخستين ضربه محكم را به مغز سنگ فرود آورد، قسمتى از آن متلاشى شد و برقى از آن جستن كرد، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تكبير پيروزى گفت، مسلمانان نيز همگى تكبير گفتند.
بار دوم ضربه شديد ديگرى بر سنگ فرو كوفت قسمت ديگرى در هم شكست و برقى از آن جستن نمود پيامبر تكبير گفت و مسلمانان نيز تكبير گفتند.
سر انجام پيامبر سومين ضربه را بر سنگ فرود آورد و برق جستن كرد، و باقيمانده سنگ متلاشى شد، حضرت صلّى اللّه عليه و آله باز تكبير گفت و مسلمانان نيز صدا به تكبير بلند كردند، سلمان از اين ماجرا سؤال كرد.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «در ميان برق اول سر زمين حيره و قصرهاى پادشاهان ايران را ديدم، و جبرئيل به من بشارت داد كه امت من بر آنها پيروز مى‏شوند! و در برق دوم قصرهاى سرخ‏فام شام و روم نمايان گشت، و جبرئيل به من بشارت داد كه امت من بر آنها نيز پيروز خواهند شد! در برق سوم قصرهاى صنعا و يمن را ديدم و جبرئيل باز به من خبر داد كه امتم بر آنها نيز پيروز خواهند شد، بشارت باد بر شما اى مسلمانان»! منافقان نگاهى به يكديگر كردند و گفتند: چه سخنان عجيبى؟ و چه حرفهاى باطل و بى‏اساسى؟ او از مدينه دارد سر زمين حيره و مدائن كسرى را مى‏بيند، و خبر فتح آن را به شما مى‏دهد، در حالى كه هم اكنون شما در چنگال يك مشت عرب گرفتاريد (و حالت دفاعى به خود گرفته‏ايد) و حتى نمى‏توانيد به بيت الحذر برويد (چه خيال باطل و پندار خامى؟!).
آيه فوق نازل شد و گفت كه اين منافقان و بيمار دلان مى‏گويند خدا و پيغمبرش جز فريب و دروغ وعده‏اى به ما نداده است، (آنها از قدرت بى‏پايان پروردگار بى‏خبرند.)
                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 596
 (آيه 13)- در اين آيه به شرح حال گروه خطرناكى از همين منافقان بيمار دل كه نسبت به ديگران خباثت و آلودگى بيشترى داشتند پرداخته، مى‏گويد: «و (نيز) به خاطر بياوريد هنگامى را كه گروهى از آنها گفتند: اى اهل يثرب! (اى مردم مدينه)! اينجا جاى توقف شما نيست، به خانه‏هاى خود باز گرديد» (وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا).
و به اين ترتيب مى‏خواستند جمعيت انصار را از لشكر اسلام جدا كنند اين از يكسو، از سوى ديگر «و گروهى از آنان از پيامبر اجازه باز گشت مى‏خواستند و مى‏گفتند: خانه‏هاى ما بى‏حفاظ است، در حالى كه بى‏حفاظ نبود آنها فقط مى‏خواستند (از جنگ) فرار كنند» (وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِراراً).
 «يثرب» نام قديمى مدينه است، پيش از آنكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به آنجا هجرت كند، بعد از آن كم‏كم نام مدينة الرسول (شهر پيغمبر) بر آن گذارده شد كه مخفف آن همان «مدينه» بود.
 (آيه 14)- اين آيه به سستى ايمان اين گروه اشاره كرده، مى‏گويد: «آنها چنان بودند كه اگر دشمنان از اطراف مدينه بر آنان وارد مى‏شدند و پيشنهاد باز گشت به سوى شرك به آنان مى‏كردند مى‏پذيرفتند، و جز مدّت كمى (براى انتخاب اين راه) درنگ نمى‏كردند» (وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلَّا يَسِيراً).
پيداست مردمى كه اين چنين ضعيف و بى‏پاشنه‏اند نه آماده پيكار با دشمنند و نه پذيراى شهادت در راه خدا.
 (آيه 15)- سپس قرآن، اين گروه منافق را به محاكمه مى‏كشد و مى‏گويد:
 «آنها قبلا با خدا عهد و پيمان بسته بودند كه پشت به دشمن نكنند، و (بر سر عهد خود در دفاع از توحيد و اسلام و پيامبر بايستند، مگر آنها نمى‏دانند كه) عهد الهى مورد سؤال قرار خواهد گرفت» و در برابر آن مسؤولند (وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلًا).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 597
 اصولا هر كسى ايمان مى‏آورد و با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بيعت مى‏كند اين عهد را با او بسته كه از اسلام و قرآن تا سر حدّ جان دفاع كند.
 (آيه 16)- بعد از آنكه خداوند نيّت منافقان را افشا كرد كه منظورشان حفظ خانه‏هايشان نيست، بلكه فرار از صحنه جنگ است، با دو دليل به آنها پاسخ مى‏گويد.
نخست به پيامبر مى‏فرمايد: «بگو: اگر از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد اين فرار سودى به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره كمى از زندگانى نخواهيد گرفت» (قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا).
 (آيه 17)- ديگر اينكه مگر نمى‏دانيد تمام سر نوشت شما به دست خداست، و هرگز نمى‏توانيد از حوزه قدرت و مشيت او فرار كنيد.
مى‏فرمايد: اى پيامبر! به آنها «بگو: چه كسى مى‏تواند شما را در برابر اراده خدا حفظ كند اگر او بدى يا رحمتى را براى شما اراده كند»! (قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً).
 «و آنها جز خدا هيچ سر پرست و ياورى براى خود نخواهند يافت» (وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً).
بنا بر اين اكنون كه همه مقدرات شما به دست اوست فرمان او را در زمينه جهاد كه مايه عزت و سر بلندى در دنيا و در پيشگاه خداست به جان بپذيريد، و حتى اگر شهادت در اين راه به سراغ شما آيد با آغوش باز از آن استقبال كنيد.
 (آيه 18)- سپس به وضع گروهى ديگر از منافقين كه از ميدان جنگ احزاب كناره گيرى كردند و ديگران را نيز دعوت به كناره گيرى مى‏نمودند اشاره كرده، مى‏گويد: «خداوند آن گروهى از شما را كه كوشش داشتند مردم را از جنگ منصرف سازند مى‏داند» (قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ).
 «و همچنين كسانى را كه به برادرانشان مى‏گفتند به سوى ما بياييد» و دست از اين پيكار خطرناك برداريد! (وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 598
 همان كسانى كه اهل جنگ و پيكار نيستند «و جز مقدار كمى (آن هم از روى اكراه و يا ريا) به سراغ جنگ نمى‏روند» (وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا).
 (آيه 19)- در اين آيه مى‏افزايد: انگيزه تمام اين كارشكنيها اين است كه:
 «آنها در همه چيز نسبت به شما بخيلند» (أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ).
نه تنها در بذل جان در ميدان نبرد كه در كمكهاى مالى براى تهيه وسائل جنگ، و در كمكهاى بدنى براى حفر خندق، و حتى در كمكهاى فكرى نيز بخل مى‏ورزند، بخلى توأم با حرص و حرصى روز افزون! بعد از بيان بخل آنها و مضايقه از هر گونه ايثارگرى، به بيان اوصاف ديگرى از آنها كه تقريبا جنبه عمومى در همه منافقان در تمام اعصار و قرون دارد پرداخته چنين مى‏گويد: «پس هنگامى كه (لحظات) ترس (و بحرانى) پيش مى‏آيد، مى‏بينى آن چنان به تو نگاه مى‏كنند و چشمهايشان در حدقه مى‏چرخد كه گويى مى‏خواهند قالب تهى كنند»! (فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشى‏ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ).
آنها چون از ايمان درستى برخوردار نيستند و تكيه‏گاه محكمى در زندگى ندارند، هنگامى كه در برابر حادثه سختى قرار گيرند كنترل خود را بكلى از دست مى‏دهند، گويى مى‏خواهند قبض روحشان كنند.
سپس مى‏افزايد: «اما همين‏ها هنگامى كه حالت خوف و ترس فرو نشست، زبانهاى تند و خشن خود را با انبوهى از خشم و عصبانيت بر شما مى‏گشايند (و سهم خود را از غنائم مطالبه مى‏كنند) در حالى كه در آن نيز حريص و بخيلند» (فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ).
در پايان آيه به آخرين توصيف آنها كه در واقع ريشه همه بدبختيهايشان مى‏باشد اشاره كرده، مى‏فرمايد: «آنها (هرگز) ايمان نياورده‏اند» (أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا).
 «و به همين دليل خداوند اعمالشان را حبط و نابود كرد» (فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ). چرا كه اعمالشان هرگز توأم با انگيزه الهى و اخلاص نبوده است.
 «و اين كار بر خدا آسان است» (وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً).
                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 599
 (آيه 20)- اين آيه ترسيم گوياترى از حالت جبن و ترس اين گروه است، مى‏گويد: «آنها (به قدرى وحشت‏زده شده‏اند كه) گمان مى‏كنند هنوز لشكر احزاب نرفته‏اند» (يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا).
كابوس وحشتناكى بر فكر آنها سايه افكنده، گويى سربازان كفر مرتبا از مقابل چشمانشان رژه مى‏روند، شمشيرها را برهنه كرده و نيزه‏ها را به آنها حواله مى‏كنند! سپس اضافه مى‏كند: «و اگر برگردند (از ترس آنان) دوست مى‏دارند در ميان اعراب باديه نشين پراكنده (و پنهان) شوند» (وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ).
آرى! بروند و در آنجا بمانند «و (مرتبا) از اخبار شما جويا گردند» (يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ). لحظه به لحظه از هر مسافرى جوياى آخرين خبر شوند، مبادا احزاب به منطقه آنها نزديك شده باشند، و سايه آنها به ديوار خانه آنها بيفتد! و اين منت را بر سر شما بگذارند كه همواره جوياى حال و وضع شما بوديم! و در آخرين جمله مى‏افزايد: «و اگر در ميان شما باشند جز اندكى پيكار نمى‏كنند» (وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ ما قاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا).
نه از رفتن آنها نگران باشيد، نه از وجودشان خوشحال، كه افرادى بى‏ارزش و بى‏خاصيتند و نبودنشان از بودنشان بهتر!
 (آيه 21)- نقش مؤمنان راستين در جنگ احزاب: تاكنون از گروههاى مختلف و برنامه‏هاى آنها در غزوه «احزاب» سخن به ميان آمد.
قرآن مجيد در پايان اين سخن از «مؤمنان راستين» و روحيه عالى و پايمردى و استقامت و ساير ويژگيهاى آنان در اين جهاد بزرگ، سخن مى‏گويد.
و مقدمه اين بحث را از شخص پيامبر اسلام كه پيشوا و بزرگ و اسوه آنان بود شروع مى‏كند، مى‏گويد: «براى شما در (زندگى) رسول خدا (و عملكرد او در ميدان احزاب) سرمشق نيكويى بود براى آنها كه اميد به (رحمت) خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى‏كنند» (لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 600
 بهترين الگو براى شما نه تنها در اين ميدان كه در تمام زندگى، شخص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است.
اين ناخداى بزرگ به هنگامى كه سفينه‏اش گرفتار سخت‏ترين طوفانها، مى‏شود كمترين ضعف و سستى و دستپاچگى به خود راه نمى‏دهد، او هم ناخداست هم لنگر مطمئن اين كشتى، هم چراغ هدايت است، و هم مايه آرامش و راحت روح و جان سرنشينان.
جمله «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» مفهومش اين است كه براى شما در پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تأسى و پيروى خوبى است، مى‏توانيد با اقتدا كردن به او خطوط خود را اصلاح و در مسير «صراط مستقيم» قرار گيريد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه على عليه السّلام مى‏فرمايد: «هر گاه آتش جنگ، سخت شعله‏ور مى‏شد ما به رسول اللّه پناه مى‏برديم و هيچ يك از ما به دشمن نزديكتر از او نبود».
 (آيه 22)- بعد از ذكر اين مقدمه به بيان حال مؤمنان راستين پرداخته، مى‏گويد: «هنگامى كه مؤمنان، لشكريان احزاب را ديدند (نه تنها تزلزلى به دل راه ندادند بلكه) گفتند: اين همان است كه خدا و رسولش به ما وعده فرموده (و طلايه آن آشكار گشته) و خدا و رسولش راست گفته‏اند، و اين ماجرا جز بر ايمان و تسليم آنها نيفزود» (وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلَّا إِيماناً وَ تَسْلِيماً).
اين وعده اشاره به سخنى است كه قبلا پيامبر صلّى اللّه عليه و اله گفته بود كه به زودى قبائل عرب و دشمنان مختلف شما دست به دست هم مى‏دهند و به سراغ شما مى‏آيند، اما بدانيد سر انجام پيروزى با شماست.
به آنها گفته شده بود كه شما در بوته‏هاى آزمايش سختى آزموده خواهيد شد، و آنها با مشاهده احزاب متوجه صدق گفتار خدا و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شدند و بر ايمانشان افزود.
 (آيه 23)- اين آيه اشاره به گروه خاصى از مؤمنان است كه در تأسّى به                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 601
 پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از همه پيشگامتر بودند، و بر سر عهد و پيمانشان با خدا يعنى فداكارى تا آخرين نفس و آخرين قطره خون ايستادند.
مى‏فرمايد: «در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‏اند، بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند) و بعضى ديگر در انتظارند» (مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ).
 «و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند» (وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا).
به عكس منافقان و يا مؤمنان ضعيف الايمان كه طوفان حوادث آنها را به اين طرف و آن طرف مى‏افكند، و هر روز فكر شوم و تازه‏اى در مغز ناتوان خود مى‏پروراندند.
آيه چنان مفهوم وسيعى دارد كه تمام مؤمنان راستين را در هر عصر و هر زمان شامل مى‏شود، چه آنها كه جامه شهادت در راه خدا بر تن پوشيدند و چه آنها كه بدون هيچ گونه تزلزل بر سر عهد و پيمان با خداى خويش ايستاده‏اند و آماده جهاد و شهادتند.

 (آيه 24)- اين آيه نتيجه و هدف نهايى عملكردهاى مؤمنان و منافقان را در يك جمله كوتاه چنين بازگو مى‏كند: «هدف اين است كه خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد، و منافقان را هر گاه بخواهد عذاب كند و يا (اگر توبه كنند) ببخشد و توبه آنها را بپذيرد، چرا كه خداوند آمرزنده و مهربان است» (لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ إِنْ شاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً).
نه صدق و راستى و وفادارى مؤمنان مخلص بدون پاداش مى‏ماند، و نه سستى‏ها و كارشكنيهاى منافقان بدون كيفر.
 (آيه 25)- اين آيه كه آخرين سخن را در باره جنگ احزاب مى‏گويد و به اين بحث خاتمه مى‏دهد در عبارتى كوتاه جمع بندى روشنى از اين ماجرا كرده در جمله اول مى‏فرمايد: «خدا كافران را با دلى پر از خشم باز گرداند                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 602
 بى‏آنكه نتيجه‏اى از كار خود گرفته باشند» (وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً).
در جمله بعد مى‏افزايد: «و خداوند (در اين ميدان) مؤمنان را از جنگ بى‏نياز ساخت» و پيروزى را نصيبشان كرد (وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ).
آن چنان عواملى فراهم كرد كه بى‏آنكه احتياج به درگيرى وسيع و گسترده‏اى باشد و مؤمنان متحمل خسارات و ضايعات زيادى شوند جنگ پايان گرفت، زيرا از يكسو طوفان شديد و سردى اوضاع مشركان را به هم ريخت، و از سوى ديگر رعب و ترس و وحشت را كه آن هم از لشكرهاى نامرئى خدا است بر قلب آنها افكند، و از سوى سوم ضربه‏اى كه «علىّ بن ابي طالب عليه السّلام» بر پيكر بزرگترين قهرمان دشمن «عمرو بن عبد ود» وارد ساخت و او را به ديار عدم فرستاد، سبب فرو ريختن پايه‏هاى اميد آنها شد، دست و پاى خود را جمع كردند و محاصره مدينه را شكستند و ناكام به قبائل خود باز گشتند.
و در آخرين جمله مى‏فرمايد: «خداوند قوى و شكست‏ناپذير است» (وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً).
ممكن است كسانى «قوى» باشند اما «عزيز» و شكست ناپذير نباشند يعنى شخص قويترى بر آنان پيروز شود، ولى تنها «قوى و شكست‏ناپذير» در عالم خداست كه قوت و قدرتش بى‏انتهاست.
پيامدهاى جنگ احزاب: جنگ احزاب نقطه عطفى در تاريخ اسلام بود و توازن نظامى و سياسى را براى هميشه به نفع مسلمانان بهم زد، بطور خلاصه مى‏توان پيامدهاى پر بار اين جنگ را در چند جمله بيان كرد:
الف) ناكام ماندن آخرين تلاش دشمن و در هم شكسته شدن برترين قدرت نهايى آنها.
ب) رو شدن دست منافقين و افشا شدن كامل اين دشمنان خطرناك داخلى.
ج) جبران خاطره دردناك شكست احد.
د) ورزيدگى مسلمانان، و افزايش هيبت آنان در قلوب دشمنان.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 603
 ه) بالا رفتن سطح روحيه و معنويت مسلمين به خاطر معجزات بزرگى كه در آن ميدان مشاهده كردند.
و) تثبيت موقعيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در داخل و خارج مدينه.
ز) فراهم شدن زمينه براى تصفيه مدينه از شرّ يهود بنى قريظه.
 (آيه 26)- غزوه بنى قريظه يك پيروزى بزرگ ديگر! در مدينه سه طايفه معروف از يهود زندگى مى‏كردند: «بنى قريظه»، «بنى النضير» و «بنى قينقاع».
هر سه گروه با پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله پيمان بسته بودند كه با دشمنان او همكارى و به نفع آنها جاسوسى نكنند.
ولى طايفه «بنى قينقاع» در سال دوم هجرت و طايفه «بنى نضير» در سال چهارم هجرت، هر كدام به بهانه‏اى پيمان خود را شكستند و به مبارزه روياروى با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دست زدند، سر انجام مقاومت آنها در هم شكست و از مدينه بيرون رانده شدند.
بنا بر اين در سال پنجم هجرت كه غزوه «احزاب» رخ داد، تنها طايفه «بنى قريظه» در مدينه باقى مانده بودند، كه به مشركان عرب پيوستند و به روى مسلمانان شمشير كشيدند.
پس از پايان غزوه احزاب، جبرئيل به فرمان خدا بر پيغمبر وارد شد، و گفت:
چرا سلاح بر زمين گذاردى؟ فرشتگان آماده پيكارند، هم اكنون بايد به سوى «بنى قريظه» حركت كنى، و كار آنها يكسره شود.
منادى از طرف پيامبر صلّى اللّه عليه و آله صدا زد كه پيش از خواندن نماز عصر به سوى بنى قريظه حركت كنيد، مسلمانان بسرعت آماده جنگ شدند و تازه آفتاب غروب كرده بود كه قلعه‏هاى محكم بنى قريظه را در حلقه محاصره خود در آوردند.
بيست و پنج روز اين محاصره به طول انجاميد و بعدا همگى تسليم شدند، گروهى به قتل رسيدند و پيروزى بزرگ ديگرى بر پيروزى مسلمانان افزوده شده اين آيه و آيه بعد، پس از حصول اين پيروزى نازل شد، و خاطره اين ماجرا را به صورت                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 604
 يك نعمت و موهبت بزرگ الهى شرح داد.
نخست مى‏فرمايد: «و خداوند گروهى از اهل كتاب [يهود] را كه از آنان [مشركان عرب‏] حمايت كردند از قلعه‏هاى محكمشان پايين كشيد» (وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصِيهِمْ).
از اينجا روشن مى‏شود كه يهود قلعه‏هاى خود را در كنار مدينه در نقطه مرتفعى ساخته بودند و بر فراز برجهاى آنها به دفاع از خويشتن مشغول مى‏شدند.
سپس مى‏افزايد: «و خداوند در دلهاى آنها ترس و رعب افكند» (وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ).
و سر انجام كارشان به جايى رسيد كه «گروهى را به قتل مى‏رسانديد و گروهى را اسير مى‏كرديد» (فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً).
 (آيه 27)- «و زمينها و خانه‏ها و اموال آنها را در اختيار شما گذارد» (وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ).
و در پايان آيه مى‏فرمايد: «همچنين زمينى (در اختيار شما قرار داد) كه هرگز در آن گام ننهاده بوديد» (وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها).
ظاهرا اين جمله اشاره به باغات و اراضى مخصوصى است كه در اختيار «بنى قريظه» بود واحدى حق ورود به آن را نداشت، چرا كه يهود در حفظ و انحصار اموال خود سخت مى‏كوشيدند.
 «و خداوند بر هر چيزى قادر و تواناست» (وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيراً).
پيامدهاى غزوه بنى قريظه: پيروزى بر اين گروه ستمگر و لجوج نتايج پر بارى براى مسلمانان داشت از جمله:
الف) پاك شدن جبهه داخلى مدينه و آسوده شدن خاطر مسلمان از جاسوسهاى يهود.
ب) فرو ريختن پايگاه مشركان عرب در مدينه و قطع اميد آنان از شورشى از درون.
ج) تقويت بنيه مالى مسلمين به وسيله غنايم اين جنگ.                        زيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 605
 د) هموار شدن راه پيروزيهاى آينده، مخصوصا فتح خيبر! ه) تثبيت موقعيت حكومت اسلامى در نظر دوست و دشمن در داخل و خارج مدينه.
 (آيه 28)-
شأن نزول:
همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بعد از پاره‏اى از غزوات كه غنائم سرشارى در اختيار مسلمين قرار گرفت تقاضاهاى مختلفى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در مورد افزايش نفقه يا لوازم گوناگون زندگى داشتند.
طبق نقل بعضى از تفاسير، «ام سلمه» از «پيامبر» صلّى اللّه عليه و آله كنيز خدمتگزارى تقاضا كرد و «ميمونه» حله‏اى خواست، و «زينب» بنت جحش پارچه مخصوص يمنى و «حفصه» جامه مصرى، «جويريه» لباس مخصوص خواست، و «سوده» گليم خيبرى! خلاصه هر كدام در خواستى نمودند.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه مى‏دانست تسليم شدن در برابر اين گونه درخواستها كه معمولا پايانى ندارد چه عواقبى براى «بيت نبوت» در بر خواهد داشت، از انجام اين خواسته‏ها سر باز زد و يك ماه تمام از آنها كناره گيرى نمود، تا اين كه اين آيه و سه آيه بعد از آن نازل شد و با لحن قاطع و در عين حال توأم با رأفت و رحمت به آنها هشدار داد كه اگر زندگى پر زرق و برق دنيا مى‏خواهيد مى‏توانيد از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله جدا شويد و به هر كجا مى‏خواهيد برويد، و اگر به خدا و رسول خدا و روز جزا دل بسته‏ايد و به زندگى ساده و افتخارآميز خانه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله قانع هستيد بمانيد و از پاداشهاى بزرگ پروردگار بر خوردار شويد.
تفسير:
يا سعادت جاودان يا زرق و برق دنيا! فراموش نكرده‏ايد كه در آيات نخست اين سوره خداوند تاج افتخارى بر سر زنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله زده و آنها را به عنوان «امّ المؤمنين» (مادر مؤمنان) معرفى نموده، بديهى است هميشه مقامات حساس و افتخار آفرين، وظائف سنگينى نيز همراه دارد، چگونه زنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏توانند ام المؤمنين باشند ولى فكر و قلبشان در گرو زرق و برق دنيا باشد؟
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پادشاه نيست كه حرمسرائى داشته باشد پر زرق و برق، و زنانش غرق جواهرات گرانقيمت و وسائل تجملاتى باشند.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 606
 در اين آيه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را مخاطب ساخته، مى‏گويد: «اى پيامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنيا را مى‏خواهيد، و طالب زينت آن هستيد، بياييد هديه‏اى به شما دهم، و شما را به طرز نيكويى رها سازم» بى‏آنكه خصومت و مشاجره‏اى در كار باشد (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَمِيلًا).
 (آيه 29)- در اين آيه مى‏افزايد: «اما اگر شما خدا و پيامبرش و سراى آخرت را مى‏خواهيد (و به زندگى ساده از نظر مادى و احيانا محروميتها قانع هستيد) پس خداوند براى نيكو كاران شما پاداش عظيمى آماده ساخته است» (وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً).
بنا بر اين تنها اظهار عشق و علاقه به خدا و سراى ديگر و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كافى نيست، برنامه‏هاى عملى نيز بايد هماهنگ با آن باشد.
و به اين ترتيب خداوند تكليف همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را كه بايد الگو و اسوه زنان با ايمان باشند براى هميشه روشن ساخت.
گرچه مخاطب در اين سخنان، همسران پيامبرند، ولى محتواى آيات و نتيجه آن، همگان را شامل مى‏شود، مخصوصا كسانى كه در مقام رهبرى خلق و پيشوايى و تأسى مردم قرار گرفته‏اند.
 (آيه 30)- سپس در اين آيه به بيان موقعيت زنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در برابر كارهاى نيك و بد، و همچنين مقام ممتاز و مسؤوليت سنگين آنها، با عباراتى روشن پرداخته، مى‏گويد: «اى همسران پيامبر! هر كدام از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود عذاب او دو چندان خواهد بود، و اين براى خدا آسان است» (يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً).
شما در خانه وحى و مركز نبوت زندگى مى‏كنيد، ديگران به شما نگاه مى‏كنند و اعمالتان سر مشقى است براى آنها، بنا بر اين گناهتان در پيشگاه خدا عظيمتر است                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 607
 چرا كه هم ثواب و هم عذاب بر طبق معرفت و ميزان آگاهى، و همچنين تأثير آن در محيط داده مى‏شود.
آغاز جزء 22 قرآن مجيد
ادامه سوره احزاب‏
 (آيه 31)- اما در نقطه مقابل نيز «و هر كس از شما در برابر خدا و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خضوع و اطاعت كند و عمل صالحى به جا آورد پاداش او را دو چندان خواهيم داد، و روزى پرارزشى را براى او فراهم ساخته‏ايم» (وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَيْنِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كَرِيماً).
 (آيه 32)- همسران پيامبر بايد چنين باشند! در آيات گذشته سخن از موقعيت و مسؤوليت سنگين همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود، اين موضوع همچنان ادامه مى‏يابد و طى آياتى هفت دستور مهم به همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏دهد.
نخست در مقدمه كوتاهى مى‏فرمايد: «اى همسران پيامبر! شما همچون يكى از زنان معمولى نيستيد اگر تقوا پيشه كنيد» (يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ).
شما به خاطر انتسابتان به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله داراى موقعيت خاصى هستيد كه مى‏توانيد سر مشقى براى همه زنان باشيد، چه در مسير تقوا و چه در مسير گناه.
و به دنبال اين مقدمه- كه آنان را براى پذيرش مسؤوليتها آماده مى‏سازد و به آنها شخصيت مى‏دهد- نخستين دستور را در زمينه عفت صادر مى‏كند و مخصوصا به سراغ يك نكته باريك مى‏رود تا مسائل ديگر در اين رابطه خود به خود روشن گردد، مى‏فرمايد: «پس بگونه‏اى هوس‏انگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند» (فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ).
بلكه به هنگام سخن گفتن، جدى و خشك و بطور معمولى سخن بگوييد، نه همچون زنان كم شخصيت كه سعى دارند با تعبيرات تحريك كننده كه گاه توأم با ادا و اطوار مخصوصى است كه افراد شهوت‏ران را به فكر گناه مى‏افكند سخن بگوييد.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 608
 در پايان آيه دومين دستور را اين گونه شرح مى‏دهد: «شما بايد به صورت شايسته‏اى (كه مورد رضاى خدا و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و توأم با حق و عدالت باشد) سخن بگوييد» (وَ قُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفاً).
 (آيه 33)- سپس سومين دستور را كه آن نيز در زمينه رعايت عفت است چنين بيان مى‏كند: «و شما در خانه‏هاى خود بمانيد و همچون جاهليّت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد» و اندام و وسائل زينت خود را در معرض تماشاى ديگران قرار ندهيد (وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى‏).
منظور از «جاهليّت اولى» همان جاهليتى است كه مقارن عصر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بوده، و بطورى كه در تواريخ آمده در آن موقع زنان حجاب درستى نداشتند، و دنباله روسرى‏هاى خود را به پشت سر مى‏انداختند بطورى كه گلو و قسمتى از سينه و گردنبند و گوشواره‏هاى آنها نمايان بود، و به اين ترتيب قرآن همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را از اين گونه اعمال باز مى‏دارد.
بدون شك اين يك حكم عام است، و تكيه آيات بر زنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به عنوان تأكيد بيشتر است.
بالاخره دستور چهارم و پنجم و ششم را به اين صورت بيان مى‏فرمايد: شما زنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله «نماز را بر پا داريد، و زكات را بپردازيد و خدا و رسولش را اطاعت كنيد» (وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتِينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ).
اين دستورات سه گانه نيز نشان مى‏دهد كه احكام فوق مخصوص به زنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيست، بلكه براى همگان است هر چند در مورد آنان تأكيد بيشترى دارد.
در پايان آيه مى‏افزايد: «خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد» (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).
تعبير به «انّما» كه معمولا براى حصر است، دليل بر اين است كه اين موهبت ويژه خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است.
جمله «يريد» اشاره به اراده تكوينى پروردگار است يعنى معصومان به خاطر                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 609
 تأييدات الهى و اعمال پاك خويش، چنان هستند كه در عين داشتن قدرت و اختيار براى گناه كردن به سراغ گناه نمى‏روند.
روايات بسيار زيادى كه در منابع اهل سنت و شيعه وارد شده شمول همه خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را نفى مى‏كند و مى‏گويد: مخاطب در آيه فوق و منظور از «اهل بيت» منحصرا پنج نفرند: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، على عليه السّلام، و فاطمه عليها السّلام و حسن و حسين عليهما السّلام.
 (آيه 34)- در اين آيه «هفتمين» و آخرين وظيفه همسران پيامبر بيان شده و هشدارى است به همه آنان براى استفاده كردن از بهترين فرصتى كه در اختيار آنان براى آگاهى بر حقايق اسلام قرار گرفته، مى‏فرمايد: «و آنچه را در خانه‏هاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مى‏شود، ياد كنيد» و خود را در پرتو آن بسازيد كه بهترين فرصت را در اختيار داريد (وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى‏ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ).
سر انجام در پايان آيه مى‏فرمايد: «خداوند لطيف و خبير است» (إِنَّ اللَّهَ كانَ لَطِيفاً خَبِيراً).
اشاره به اين كه او از دقيقترين و باريكترين مسائل باخبر و آگاه است، و نيّات شما را به خوبى مى‏داند، و از اسرار درون سينه‏هاى شما باخبر است.
جاهليت قرن بيستم!
جمعى از مفسران در تفسير «الجاهليّة الاولى» در آيات مورد بحث گرفتار شكّ و ترديد شدند گويى نتوانستند باور كنند كه بعد از ظهور اسلام، نوعى ديگر جاهليت در جهان پا به عرصه وجود خواهد گذاشت كه جاهليت عرب قبل از اسلام در مقابل آن موضوع كم اهميتى خواهد بود.
ولى امروز اين امر براى ما كه شاهد مظاهر جاهليت وحشتناك قرن بيستم هستيم كاملا حلّ شده است، و بايد آن را به حساب يكى از پيشگوئيهاى اعجازآميز قرآن مجيد گذارد.
اگر عرب در عصر جاهليت اولى، جنگ و غارتگرى داشت، و فى المثل چندين بار بازار عكاظ صحنه خونريزيهاى احمقانه گرديد كه چند تن كشته شدند،                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 610
 در جاهليت عصر ما جنگهاى جهانى رخ مى‏دهد كه گاه بيست ميليون نفر در آن قربانى و بيش از آن مجروح و ناقص الخلقه مى‏شوند! اگر در جاهليت عرب زنان، «تبرج به زينت» مى‏كردند، و روسريهاى خود را كنار مى‏زدند به گونه‏اى كه مقدارى از سينه و گلو و گردنبند و گوشواره آنها نمايان مى‏گشت، در عصر ما كلوپهايى تشكيل مى‏شود به نام كلوپ برهنگان- كه نمونه آن در انگلستان معروف است- كه با نهايت معذرت افراد در آن برهنه مادرزاد مى‏شوند، رسوائيهاى پلاژهاى كنار دريا و استخرها و حتى معابر عمومى نگفتنى است.
اگر در جاهليت عرب، «زنان آلوده ذوات الاعلام» بودند كه پرچم بر در خانه خود مى‏زدند تا افراد را به سوى خود دعوت كنند!، در جاهليت قرن ما افرادى هستند كه در روزنامه‏هاى مخصوص مطالبى را در اين زمينه مطرح مى‏كنند كه قلم از ذكر آن جدا شرم دارد، و جاهليت عرب بر آن صد شرف دارد.
خلاصه چه گوييم از وضع مفاسدى كه در تمدن مادى ماشينى منهاى ايمان عصر ما وجود دارد كه ناگفتنش بهتر است، و نبايد اين تفسير را با آن آلوده كرد.
آنچه گفتيم فقط مشتى از خروار براى نشان دادن زندگى كسانى بود كه از خدا فاصله مى‏گيرند، و با داشتن هزاران دانشگاه و مراكز علمى و دانشمندان معروف، در منجلاب فساد غوطه‏ورند، و حتى گاهى همين مراكز علمى و دانشمندانشان در اختيار همان فجايع و مفاسد قرار مى‏گيرند.
 (آيه 35)-
شأن نزول:
هنگامى كه «اسماء بنت عميس» همسر «جعفر بن ابى طالب» با شوهرش از «حبشه» بازگشت به ديدن همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد، يكى از نخستين سؤالاتى كه مطرح كرد اين بود: آيا چيزى از آيات قرآن در باره زنان نازل شده است؟ آنها در پاسخ گفتند: نه! «اسماء» به خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد، عرض كرد: «اى رسول خدا جنس زن گرفتار خسران و زيان است! پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: چرا؟                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 611
 عرض كرد: به خاطر اين كه در اسلام و قرآن فضيلتى در باره آنها همانند مردان نيامده است.
اينجا بود كه آيه نازل شد و به آنها اطمينان داد كه زن و مرد در پيشگاه خدا از نظر قرب و منزلت يكسانند.
تفسير:
شخصيت و ارزش مقام زن در اسلام- به دنبال بحثهايى كه در باره وظائف همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در آيات گذشته ذكر شده در اين آيه سخنى جامع و پرمحتوا در باره همه زنان و مردان و صفات بر جسته آنها بيان شده است، و ضمن بر شمردن ده وصف از اوصاف اعتقادى و اخلاقى و عملى آنان، پاداش عظيم آنها را در پايان آيه بر شمرده است.
مى‏گويد: «مردان مسلمان و زنان مسلمان» (إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ).
 «و مردان مؤمن و زنان مؤمنه» (وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ).
اشاره به اين كه اسلام همان اقرار به زبان است كه انسان را در صف مسلمين قرار مى‏دهد، و مشمول احكام آنها مى‏كند، ولى ايمان تصديق به قلب و دل است و اعمالى كه به دنبال آن مى‏آيد.
 «و مردانى كه مطيع فرمان خدا هستند و زنانى كه از فرمان حق اطاعت مى‏كنند» (وَ الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ).
سپس به يكى ديگر از مهمترين صفات مؤمنان راستين، يعنى حفظ زبان پرداخته، مى‏گويد: «و مردان راستگو و زنان راستگو» (وَ الصَّادِقِينَ وَ الصَّادِقاتِ).
و از آنجا كه ريشه ايمان، صبر و شكيبايى در مقابل مشكلات است، و نقش آن در معنويات انسان همچون نقش «سر» است در برابر «تن» پنجمين وصف آنها را اين گونه بازگو مى‏كند: «و مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا» (وَ الصَّابِرِينَ وَ الصَّابِراتِ).
از طرفى مى‏دانيم يكى از بدترين آفات اخلاقى، كبر و غرور و حب جاه است، و نقطه مقابل آن «خشوع»، لذا در ششمين توصيف مى‏فرمايد: «و مردان با خشوع و زنان با خشوع» (وَ الْخاشِعِينَ وَ الْخاشِعاتِ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 612
 گذشته از حب جاه، حب مال، نيز آفت بزرگى است، و اسارت در چنگال آن، اسارتى است دردناك، و نقطه مقابل آن انفاق و كمك كردن به نيازمندان است، لذا در هفتمين توصيف مى‏گويد: «و مردان انفاق‏گر و زنان انفاق كننده» (وَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ).
سه چيز است كه اگر انسان از شر آن در امان بماند از بسيارى از شرور و آفات اخلاقى در امان است، زبان و شكم و شهوت جنسى، به قسمت اول در چهارمين توصيف اشاره شد، اما به قسمت دوم و سوم در هشتمين و نهمين وصف مؤمنان راستين اشاره كرده، مى‏گويد: «و مردانى كه روزه مى‏دارند و زنانى كه روزه مى‏دارند» (وَ الصَّائِمِينَ وَ الصَّائِماتِ).
 «و مردانى كه دامان خود را از آلودگى به بى‏عفتى حفظ مى‏كنند، و زنانى كه عفيف و پاكند» (وَ الْحافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ).
سر انجام به دهمين و آخرين صفت كه تداوم تمام اوصاف پيشين بستگى به آن دارد پرداخته، مى‏گويد: «و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند، و زنانى كه بسيار ياد خدا مى‏كنند» (وَ الذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيراً وَ الذَّاكِراتِ).
آرى! آنها با ياد خدا در هر حال و در هر شرايط، پرده‏هاى غفلت و بى‏خبرى را از قلب خود كنار مى‏زنند، وسوسه‏ها و همزات شياطين را دور مى‏سازند و اگر لغزشى از آنان سر زند، فورا در مقام جبران بر مى‏آيند.
در پايان آيه، پاداش بزرگ اين گروه از مردان و زنانى را كه داراى ويژگيهاى ده گانه فوق هستند چنين بيان مى‏كند: «خداوند براى آنها مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است» (أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً).
نخست با آب مغفرت گناهان آنها را- كه موجب آلودگى روح و جان آنها است- مى‏شويد، سپس پاداش عظيمى كه عظمتش را جز او كسى نمى‏داند در اختيارشان مى‏نهد.

 (آيه 36)-
شأن نزول:
اين آيه در مورد داستان ازدواج زينب بنت جحش (دختر عمّه پيامبر گرامى اسلام) با زيد بن حارثه برده آزاد شده پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نازل                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 613
 شده است.
قبل از زمان بعثت و بعد از آن كه خديجه با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ازدواج كرد خديجه برده‏اى به نام «زيد» خريدارى نمود كه بعدا آن را به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بخشيد و حضرت او را آزاد فرمود، و چون طائفه‏اش او را از خود راندند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نام «فرزند خود» بر او نهاد.
هنگامى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تصميم گرفت براى «زيد» همسرى برگزيند از «زينب بنت جحش» كه دختر «اميه» دختر «عبد المطلب» (دختر عمّه‏اش) بود براى او خواستگارى نمود «زينب» نخست چنين تصور مى‏كرد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏خواهد او را براى خود انتخاب كند، خوشحال شد و رضايت داد، ولى بعدا كه فهميد خواستگارى از او براى «زيد» است، سخت ناراحت شد و سر باز زد، برادرش «عبد اللّه» نيز با اين امر به سختى مخالفت نمود.
در اينجا بود كه آيه نازل شد و به امثال زينب و عبد اللّه هشدار داد كه آنها نمى‏توانند هنگامى كه خدا و پيامبرش كارى را لازم مى‏دانند مخالفت كنند، آنها كه اين مسأله را شنيدند در برابر فرمان خدا تسليم شدند.
اما اين ازدواج ديرى نپاييد و بر اثر ناسازگاريهاى اخلاقى ميان طرفين، منجر به طلاق شد.
سپس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى جبران اين شكست زينب در ازدواج، او را به فرمان خدا به همسرى خود برگزيد.
تفسير:
مى‏دانيم روح اسلام «تسليم» است، آن هم «تسليم بى‏قيد و شرط در برابر فرمان خدا» اين معنى در آيات مختلفى از قرآن با عبارات گوناگون منعكس شده است، از جمله در اين آيه مى‏فرمايد: «هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش مطلبى را لازم بدانند اختيارى از خود در برابر فرمان خدا داشته باشند» (وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ). آنها بايد اراده خود را تابع اراده حق كنند، همان گونه كه سر تا پاى وجودشان وابسته به اوست.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 614
 اين درست به آن مى‏ماند كه يك طبيب ماهر به بيمار بگويد در صورتى به درمان تو مى‏پردازم كه در برابر دستوراتم تسليم محض شوى، و از خود اراده‏اى نداشته باشى، اين نهايت دلسوزى طبيب را نسبت به بيمار نشان مى‏دهد و خدا از چنين طبيبى برتر و بالاترست.
لذا در پايان آيه به همين نكته اشاره كرده، مى‏فرمايد: «كسى كه نافرمانى خدا و پيامبرش را كند گرفتار گمراهى آشكارى شده است» (وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً).
راه سعادت گم مى‏كند و به بيراهه و بدبختى كشيده مى‏شود.
 (آيه 37)- سپس به داستان معروف «زيد» و همسرش «زينب» كه يكى از مسائل حساس زندگانى پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله است و ارتباط با مسأله همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله- كه در آيات پيشين گذشت دارد- پرداخته، مى‏گويد: «به خاطر بياور زمانى را كه به كسى كه خداوند به او نعمت داده بود، و تو نيز به او نعمت بخشيده بودى مى‏گفتى همسرت را نگاهدار و از خدا بپرهيز» و پيوسته اين امر را تكرار مى‏كردى! (وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ).
منظور از «نعمت خداوند» همان نعمت هدايت و ايمان است كه نصيب «زيد بن حارثه» كرده بود، و نعمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين بود كه وى را آزاد كرد و همچون فرزند خويش گراميش داشت.
از اين آيه استفاده مى‏شود كه ميان زيد و زينب، مشاجره‏اى در گرفته بود و اين مشاجره ادامه يافت و در آستانه جدايى و طلاق قرار گرفت، و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كرارا و مستمرا او را نصيحت مى‏كرد و از جدايى و طلاق باز مى‏داشت.
بعد مى‏افزايد: «تو در دل چيزى را پنهان مى‏داشتى كه خداوند آن را آشكار مى‏كند، و از مردم مى‏ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى»! (وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 615
 مسأله ترس از خدا نشان مى‏دهد كه اين ازدواج به عنوان يك وظيفه انجام شده كه بايد به خاطر پروردگار ملاحظات شخصى را كنار بگذارد تا يك هدف مقدس الهى تأمين شود، هر چند به قيمت زخم زبان كوردلان تمام گردد.
لذا در دنباله آيه مى‏فرمايد: «هنگامى كه زيد نيازش را از آن زن به سر آورد (و از او جدا شد) ما او را به همسرى تو در آورديم، تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده‏هايشان- هنگامى كه از آنها طلاق بگيرند- نباشد» (فَلَمَّا قَضى‏ زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً).
و اين كارى بود كه مى‏بايست انجام بشود «و فرمان خدا انجام شدنى است» (وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا).
بنا بر اين، ازدواج الهى، يك مسأله اخلاقى و انسانى بود و نيز وسيله مؤثرى براى شكستن دو سنّت غلط جاهلى حرمت ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده، و قبح ازدواج با همسر مطلقه يك غلام و برده آزاد شده.
 (آيه 38)- اين آيه در تكميل بحثهاى گذشته چنين مى‏گويد: «هيچ گونه سختى و حرجى بر پيامبر در آنچه خدا براى او واجب كرده است نيست» (ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ).
آنجا كه خداوند فرمانى به او مى‏دهد، ملاحظه هيچ امرى در برابر آن جايز نيست و بدون هيچ چون و چرا بايد به مرحله اجرا درآيد.
اصولا سنت شكنى و بر چيدن آداب و رسوم خرافى و غير انسانى همواره با سر و صدا توأم است، و پيامبران هرگز نبايد به اين سر و صداها اعتنا كنند.
لذا در جمله بعد مى‏فرمايد: «اين سنت الهى در مورد پيامبران در امم پيشين نيز جارى بوده است» (سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ).
تنها تو نيستى كه گرفتار اين مشكلى، بلكه همه انبيا به هنگام شكستن سنتهاى غلط گرفتار اين ناراحتيها بوده‏اند.
و در پايان آيه براى تثبيت، قاطعيت در اين گونه مسائل بنيادى مى‏فرمايد:                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 616
 «فرمان خدا همواره روى حساب و برنامه دقيقى است و بايد به مرحله اجرا در آيد» (وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً).
 (آيه 39)- مبلّغان راستين كيانند؟ به تناسب بحثى كه در آيه قبل در باره پيامبران گذشت اين آيه به يكى از مهمترين برنامه‏هاى عمومى انبيا اشاره كرده، مى‏فرمايد: پيامبران پيشين «كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مى‏كردند و از او مى‏ترسيدند و از هيچ كس جز خدا واهمه نداشتند» (الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ).
تو نيز در تبليغ رسالتهاى پروردگار نبايد كمترين وحشتى از كسى داشته باشى! اصولا كار پيامبران در بسيارى از مراحل شكستن سنتهاى غلط است و اگر بخواهند كمترين ترس و وحشتى به خود راه بدهند در انجام رسالت خود پيروز نخواهند شد قاطعانه بايد پيش روند، حرفهاى ناموزون بدگويان را به جان خريدار شوند و بى‏اعتنا به جوسازيها به برنامه‏هاى خود ادامه دهند چرا كه همه حسابها به دست خداست.
لذا در پايان آيه مى‏فرمايد: «همين بس كه خداوند (حافظ اعمال بندگان و) حسابگر (و جزا دهنده آنها) است» (وَ كَفى‏ بِاللَّهِ حَسِيباً).
هم حساب ايثار و فداكارى پيامبران را در اين راه نگه مى‏دارد و پاداش مى‏دهد و هم سخنان ناموزون و ياوه سرايى دشمنان را محاسبه و كيفر مى‏دهد.
اين آيه دليل روشنى است بر اينكه شرط اساسى براى پيشرفت در مسائل تبليغاتى قاطعيت و اخلاص و عدم وحشت از هيچ كس جز از خداست.
 (آيه 40)- مسأله خاتميت: اين آيه آخرين سخنى است كه خداوند در ارتباط با مسأله ازدواج پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با «همسر مطلقه زيد» براى شكستن يك سنت غلط جاهلى، بيان مى‏دارد، و ضمنا حقيقت مهم ديگرى را- كه مسأله خاتميت است- در ذيل آن بيان مى‏كند، مى‏فرمايد: «محمد پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست» (ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ).
نه «زيد» و نه ديگرى، و اگر يك روز نام پسر محمّد بر او گذاردند اين تنها يك                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 617
 عادت و سنّت بود كه با ورود اسلام و نزول قرآن بر چيده شد نه يك رابطه طبيعى و خويشاوندى.
سپس مى‏افزايد: «ولى (او) رسول خدا و ختم كننده و آخرين پيامبران است» (وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ).
بنا بر اين صدر آيه ارتباط نسبى را بطور كلى قطع مى‏كند، و ذيل آيه ارتباط معنوى ناشى از رسالت و خاتميت را اثبات مى‏نمايد، و از اينجا پيوند صدر و ذيل روشن مى‏شود.
و البته خداوند عالم و آگاه همه آنچه را در اين زمينه لازم بوده در اختيار او گذارده، از اصول و فروع و كليات و جزئيات در تمام زمينه‏ها، و لذا در پايان آيه مى‏فرمايد: «و خداوند به همه چيز آگاه است» (وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً).
 (آيه 41)- رحمت و درود خدا و فرشتگان راهگشاى مؤمنان: از آنجا كه در آيات گذشته سخن از وظائف سنگين پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله در مقام تبليغ رسالت بود، در اينجا براى فراهم آوردن زمينه اين تبليغ و گسترش دامنه آن در تمام محيط بخشى از وظائف مؤمنان را بيان مى‏كند، روى سخن را به همه آنها كرده چنين مى‏گويد: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! خدا را فراوان ياد كنيد» (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً).
 (آيه 42)- «و صبح شام او را تسبيح و تنزيه نماييد» (وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا).
آرى! چون عوامل غفلت در زندگى مادى بسيار فراوان و تيرهاى وسوسه شياطين از هر سو به طرف انسان پرتاب مى‏گردد براى مبارزه با آن راهى جز «ذكر كثير» در همه حال نيست.
 «ذكر كثير» به معنى واقعى كلمه يعنى «توجه با تمام وجود به خداوند» نه تنها با زبان و لقلقه لسان.
امام صادق عليه السّلام فرمود: «هر كس بسيار ياد خدا كند خداوند او را در سايه لطف خود در بهشت برين جاى خواهد داد».
                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 618
 (آيه 43)- اين آيه در حقيقت نتيجه و علت غايى ذكر و تسبيح مداوم است، مى‏فرمايد: «او كسى است كه بر شما درود و رحمت مى‏فرستد، و فرشتگان او نيز (براى شما تقاضاى رحمت مى‏كنند) تا شما را از ظلمات (جهل و شرك و كفر) بيرون آورد و به سوى نور (ايمان و علم و تقوا) رهنمون شود» (هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ).
 «چرا كه او نسبت به مؤمنان رحيم و مهربان است» (وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً).
و به همين دليل هدايت و رهبرى آنها را بر عهده گرفته و فرشتگانش را نيز مأمور امداد آنها نموده است.
آرى! اين آيه بشارتى است بزرگ براى همه سالكان راه حق و به آنها نويد مى‏دهد كه از جانب معشوق كششى نيرومند است، تا كوشش عاشق بيچاره به جايى برسد! آرى! اين رحمت خاص خداست كه مؤمنان را از ظلمات اوهام و شهوات و وساوس شيطانى بيرون مى‏آورد و به نور يقين و اطمينان و تسلط بر نفس رهنمون مى‏گردد كه اگر رحمت او نبود اين راه پرپيچ و خم هرگز پيموده نمى‏شد.
 (آيه 44)- در اين آيه مقام مؤمنان و پاداش آنها را به عاليترين وجه و در كوتاهترين عبارت ترسيم كرده، مى‏گويد: «تحيت فرشتگان الهى به آنها در (روز قيامت) روزى كه او را ديدار مى‏كنند سلام است» (تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ).
اين سلامى است كه نشانه سلامت از عذاب و از هر گونه درد و رنج و ناراحتى است، سلامى است توأم با آرامش و اطمينان.
بعد از اين تحيّت كه در حقيقت مربوط به آغاز كار است اشاره به پايان كار آنها كرده، مى‏فرمايد: «خداوند براى آنها پاداش پرارزشى فراهم ساخته است» (وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً كَرِيماً).
 (آيه 45)- تو چراغ فروزانى! در اينجا روى سخن به پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله است ولى نتيجه آن براى مؤمنان و به اين ترتيب آيات گذشته را كه پيرامون بخشى از                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 619
 وظايف مؤمنان بحث مى‏كرد تكميل مى‏كند.
در اين آيه و آيه بعد پنج توصيف براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمده، و در دو آيه بعد از آن بيان پنج وظيفه است كه همه به يكديگر مربوط و مكمل يكديگر مى‏باشند.
نخست مى‏فرمايد: «اى پيامبر! ما تو را به عنوان شاهد و گواه فرستاديم» (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً).
او از يكسو گواه اعمال امت است، چرا كه اعمال آنها را مى‏بيند و از سوى ديگر شاهد و گواه بر انبياى پيشين است كه آنها خود گواه امت خويش بودند و از سوى سوم وجود تو با اوصاف و اخلاقت، با برنامه‏هاى سازنده‏ات، با سوابق درخشانت و با عملكرد شاهد و گواه بر حقانيت مكتبت، و شاهد و گواه بر عظمت و قدرت پروردگار است.
سپس به توصيف دوم و سوم پرداخته، مى‏فرمايد: «ما تو را بشارت دهنده و انذار كننده» قرار داديم (وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً).
بشارت دهنده نيكوكاران به پاداش بى‏پايان پروردگار، به سلامت و سعادت جاودان، به پيروزى و موفقيت پر افتخار.
و انذار كننده كافران و منافقان از عذاب دردناك الهى، از خسارت تمام سرمايه‏هاى وجودى، و از سقوط در دامان بدبختى در دنيا و آخرت.
 (آيه 46)- اين آيه به چهارمين و پنجمين وصف پيامبر اشاره كرده، مى‏گويد:
 «ما تو را دعوت كننده به سوى اللّه به فرمان او (قرار داديم) و هم چراغ روشنى بخش» (وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً).
او چراغ روشنى است كه خودش گواه خويش است، تاريكيها و ظلمات را مى‏زدايد، و چشمها و دلها را به سوى خود متوجّه مى‏كند، و همان‏گونه كه «آفتاب آمد دليل آفتاب» وجود او نيز دليل حقانيت اوست.
وجود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مايه آرامش، و فرار دزدان دين و ايمان و پرورش و نموّ روح ايمان و اخلاق، و خلاصه مايه حيات و جنبش و حركت است، و تاريخ زندگى او شاهد و گواه زنده اين موضوع است.
                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 620
 (آيه 47)- همان طور كه گفتيم در اين آيه و آيه بعد بيان پنج وظيفه از وظائف مهم پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله به دنبال بيان اوصاف پنج گانه است.
نخست مى‏فرمايد: «به مؤمنان بشارت ده كه براى آنها از سوى خدا فضل و پاداش بزرگى است» (وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا كَبِيراً).
اشاره به اينكه مسأله «تبشير» پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تنها محدود به پاداش اعمال نيك مؤمنان نمى‏شود، بلكه خداوند آن قدر از فضل خود به آنها مى‏بخشد كه موازنه ميان عمل و پاداش را بكلى بر هم مى‏زند.
 (آيه 48)- بعد از آن به دستور دوم و سوم پرداخته، مى‏گويد: «و از كافران و منافقان اطاعت مكن» (وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ).
بدون شك رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هرگز اطاعتى از كافران و منافقان نداشت، اما اهميت موضوع به قدرى است كه به عنوان تأكيد براى شخص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و هشدار و سر مشقى براى ديگران، روى اين موضوع مخصوصا تكيه مى‏كند، چه اين كه از خطرات مهمى كه بر سر راه رهبران راستين قرار دارد به سازش و تسليم كشيده شدن در اثناء مسير است.
سپس در چهارمين و پنجمين دستور چنين مى‏گويد: «اعتنايى به آزارهاى آنها مكن، بر خدا توكل نما و همين بس كه خدا حامى و مدافع توست» (وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا).
اين قسمت از آيه نشان مى‏دهد كه آنها براى تسليم ساختن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را سخت در فشار قرار داده بودند، و انواع آزارها چه از طريق زخم زبان و بدگويى و جسارت، و چه از طريق آزار بدنى، و چه محاصره اقتصادى نسبت به او و يارانش روا مى‏داشتند.
تاريخ مى‏گويد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و مؤمنان نخستين همچون كوه در مقابل انواع آزارها ايستادگى به خرج دادند و هرگز ننگ تسليم و شكست را نپذيرفتند، و سر انجام در اهداف خود پيروز شدند.
 (آيه 49)- گوشه‏اى از احكام طلاق و جدايى شايسته: قسمتهاى مختلف                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 621
 آيات اين سوره (احزاب) به صورت مجموعه‏هاى گوناگونى است كه بعضى خطاب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و بعضى خطاب به همه مؤمنان مى‏باشد.
در اين آيه روى سخن به همه اهل ايمان است، مى‏فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هنگامى كه با زنان با ايمان ازدواج كرديد، و قبل از همبستر شدن طلاق داديد عدّه‏اى براى شما بر آنها نيست كه بخواهيد حساب آن را نگاه داريد» (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِناتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَما لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَها).
در اينجا خداوند استثنائى براى حكم عدّه زنان مطلّقه بيان فرموده كه اگر طلاق قبل از دخول واقع شود نگاه داشتن عده لازم نيست، و از اين تعبير به دست مى‏آيد كه قبل از اين آيه، حكم عده بيان شده بوده است.
سپس به حكم ديگرى از احكام زنانى كه قبل از آميزش جنسى طلاق گرفته‏اند مى‏پردازد- كه در سوره بقره نيز به آن اشاره شده است- مى‏فرمايد: «آنها را (با هديه مناسبى) بهره‏مند سازيد» (فَمَتِّعُوهُنَّ).
بدون شك پرداختن هديه مناسب به زن در جايى واجب است كه مهرى براى او تعيين نشده باشد.
در اين كه مقدار اين «هديه» چه اندازه بايد باشد؟ قرآن مجيد در آيه 236 سوره بقره آن را اجمالا بيان كرده و فرموده است: «هديه‏اى مناسب و متعارف آن كس كه توانايى دارد به اندازه توانائيش و آن كس كه تنگدست است به اندازه خودش».
آخرين حكم آيه مورد بحث اين است كه زنان مطلّقه را «بطرز شايسته‏اى رهايشان كنيد» و به صورت صحيحى از آنها جدا شويد (وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاً جَمِيلًا).
 (آيه 50)- با اين زنان مى‏توانى ازدواج كنى! بعد از ذكر پاره‏اى از احكام مربوط به طلاق دادن زنان در آيه قبل، در اينجا روى سخن را به شخص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كرده، و موارد هفتگانه‏اى را كه ازدواج با آنها براى پيامبر مجاز بوده شرح مى‏دهد.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 622
 1- نخست مى‏گويد: «اى پيامبر! ما همسران تو را كه مهر آنها را پرداخته‏اى براى تو حلال كرديم» (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنا لَكَ أَزْواجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ).
منظور از اين زنان به قرينه جمله‏هاى بعد زنانى هستند كه با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رابطه خويشاوندى نداشتند و با او ازدواج كردند، زيرا مرسوم بوده است كه به هنگام ازدواج با غير خويشاوندان مهريه را نقدا پرداخت مى‏كردند، به علاوه تعجيل در پرداختن مهر، مخصوصا در موردى كه همسر نياز به آن داشته باشد، بهتر است، ولى به هر حال اين كار جزء واجبات نيست، و با توافق طرفين ممكن است مهر به صورت ذمه در عهده زوج كلا يا بعضا بماند.
2- «و كنيزانى را كه از طريق غنائم و انفال، خدا به تو بخشيده است» (وَ ما مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ).
3- «و دختران عموى تو و دختران عمه‏ها و دختران دائى تو و دختران خاله‏هايى كه با تو مهاجرت كرده‏اند» اينها نيز بر تو حلالند (وَ بَناتِ عَمِّكَ وَ بَناتِ عَمَّاتِكَ وَ بَناتِ خالِكَ وَ بَناتِ خالاتِكَ اللَّاتِي هاجَرْنَ مَعَكَ).
انحصار در اين چهار گروه روشن است، ولى قيد مهاجرت به خاطر آنست كه در آن روز هجرت دليل بر ايمان بوده، و عدم مهاجرت دليل بر كفر و يا به خاطر اين است كه هجرت امتياز بيشترى به آنها مى‏دهد و هدف در آيه بيان زنان با شخصيت و با فضيلت است كه مناسب همسرى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏باشند.
4- «و هرگاه زن با ايمانى خود را به پيامبر ببخشد (و هيچ گونه مهرى براى خود قائل نشود) اگر پيامبر بخواهد مى‏تواند با او ازدواج كند» (وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرادَ النَّبِيُّ أَنْ يَسْتَنْكِحَها).
 «اما چنين ازدواجى تنها براى تو مجاز است نه براى ساير مؤمنان» (خالِصَةً لَكَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ).
 «ما مى‏دانيم براى آنها در مورد همسران و كنيزانشان چه حكمى مقرر داريم» و مصالح آنها چه ايجاب مى‏كرده است؟ (قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْنا عَلَيْهِمْ فِي أَزْواجِهِمْ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏3، ص: 623
 بنا بر اين اگر در مسائل مربوط به ازدواج براى آنها در بعضى موارد محدوديتى قائل شده‏ايم روى مصالحى بوده است كه در زندگى آنها و تو حاكم بوده، و هيچ يك از اين احكام و مقررات بى‏حساب نيست.
سپس مى‏افزايد: «اين به خاطر آن است كه مشكل و حرجى (در اداى رسالت) بر تو نبوده باشد» (لِكَيْلا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ). و بتوانى در انجام اين وظيفه مسؤوليتهاى خود را ادا كنى.
 «و خداوند آمرزنده و رحيم است» (وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً).
جمله اخير اشاره به فلسفه اين احكام مخصوص پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله است، اين جمله مى‏گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شرائطى دارد كه ديگران ندارند و همين تفاوت سبب تفاوت در احكام شده است. يعنى، هدف اين بوده كه قسمتى از محدوديتها و مشكلات از دوش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از طريق اين احكام برداشته شود.